سکوت سنگین

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

گنجشکک اشی مشی
ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ دی ۱۳۸٢   کلمات کلیدی: گیتار و موسیقی
 
مشتی ماشااله
ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٢   کلمات کلیدی: گیتار و موسیقی

با درود فراوان و آرزوی سلامتی برای شما دوستان عزیزم . امروز به درخواست یکی از دوستان خوبم شعر زیبایی از فرهنگ فارسی انتخاب کرده ام البته چون در ایام امتحانات هستم نتوانستم تنظیم درست و مطمئنی از آکورهایش بنویسم که ماند برای بعد اگر عمری باقی بود ! این ترانه با نام حقه یا شیاد با صدای فریدون فروغی اجرا شد. جالب اینکه در اولین کنسرتی که در سال 1358 پس از پیروزی مردم در انقلاب اسلامی برگزار شد مرحوم فریدون فروغی به اجرایش پرداخت که با ناراحتی بعضی ها یکی از دلایل ممنوع الصدا شدن وی هم گشت ! و حاضربه سکوت شد ولی در سرزمینش ماند و جاودانه گشت !

ای مشتی ماشااله                              ای حقه ای واله              

حقه ای واله           میکشی بالا       مالو منالا               میکنی حاشا 

بارت میلنگه            الاغه لنگه          شیشه و سنگه     مشتی ماشااله

دستات که روشه     خون بجوشه      خلق بخروشه          داره تماشا   

حاضر و غائب            صادق و کاذب     شحنه و نائب      جملگی رسوا  

ای مشتی ماشااله                       ای حقه ای واله                 

حق پیش رنجه     مار سر گنجه       پنجه به پنجه    گشنه و دارا 

اونکه بیداره        دستاش به کاره    حق میگیره       آخر دعوا

در ضمن خوشحال میشم به عکسهایی که گرفتم و لینکش در کنار صفحه است سر بزنید و نظراتتون رو بهم بگویید !

 


 
سیمین بهبهانی
ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٢   کلمات کلیدی: ادبیات

سلام دوستان خوبم که امیدوارم  همیشه خوب و خوش باشید ! مقاله ای بود در معرفی یکی ترانه سرایان و شاعران معاصر کشورمان که نکات جالبی را در بر دارد که تقدیم به شما عزیزان میکنم .

در ضمن جا دارد در باره سوال دوستان در مورد ریتم عرض کنم که چون با نوشتن چندان صحیح نمیتوان در مورد ریتم صحبت کرد من ترجیح دادم که اصلا چیزی نگویم تا زمانی که بتوانم در اینجا ریتم صحیح هر ترانه را برای شنیدن قرار دهم . و همچنین در پاسخ به دوست عزیزی که بنده را متهم به آموزش اشتباه کرده بود آن هم به خاطر آکور های ترانه سفر بگم که ایشان مطلب انتقال گام در موسیقی را مطالعه نکرده اند .!! باز هم بگویم که هر آهنگی در گام های مختلف تنظیم میشود که میتوان با توجه به وسعت صدایی هر خواننده ای آن را تغییر داد . به همین خاطر ترانه سفر که فرامرز اصلانی میخواند در گام Cm   قرار دارد ولی تنظیمی که در این جا هست در گام Am  ! 

سیمین بهبهانی شاعری است که تمام تلاش شعری اش را صرف پیوند شعر کلاسیک با ذهن و زبان مدرن کرده.او در قالب غزل با ایجاد وزن های ضربی و دوپاره کردن آن شکل جدید به اوزان در غزل بخشیده که شور و نشاط خاصی را در شعر او ایجاد کرده و شاید نشاط و شعفی که هنوز در چهره اش دیده میشود از سر و کار داشتن با غزل در وجودش ریشه کرده.هنگامی که از شعر و شاعران نسل خودش صحبت میکند، شادمانی خاصی را احساس میکند و با غرور نام هم نسلانش را میبرد.در بین شاعران نسل خود علاقه و احترام خاصی را برای شاملو قائل است و او را در قله میداند.میگوید: شعر من با شاملو تفاوت بسیاری دارد و همین تمایز باعث علاقه من به شعر اوست چرا که فاصله ها همیشه در مقایسه با نقطه مقابل سنجیده میشود و همین موجب میشود که من سنجه ای برای کار خودم داشته باشم.شاملو اگر چه زبانش متفاوت بود اما از ادبیات کلاسیک وام میگرفت و عمق و مطالعه در ادبیات او را چنین قدرتمند کرده بود. بهبهانی شعر کلاسیک را نه یک فضای بسته محدود بلکه جریانی سرشار از تجربه و کلام می داند که پیوند با آن میتواند شعر را به منتهی درجه تعالی برساند.خود او قدرت و توانایی خاصی برای انتخاب واژگان دارد و مفاهیم در غزلیات او از دایره واژگانش تاثیر خاصی میگیرد.به طوری که او می داند چه دایره واژگانی میتواند مفاهیم اجتماعی، سیاسی، لیریک و یا عاطفی ایجاد کند و حتی چه دایره ای از واژگان در یک غزل سبب میشود که مفاهیم متعددی جمع شود و برداشت های متعدد از یک شعر را ایجاد کند.سیمین بهبهانی کسی است که با تاثیر از شعر کلاسیک توانست تاثیر و عمق زیادی در غزل ببخشد و ظرفیت های جدیدی برای آن کشف کند. سیمین بهبهانی نیز همچون بسیاری از نویسندگان و شاعران قرن اخیر تحصیلاتش در رشته حقوق بوده.او در اواسط دهه 30 به دانشگاه تهران وارد شده و در کلاس های درس بسیاری از حقوقدانان برجسته آن زمان همچون مرحوم دکتر امامی، سنگلجی، دکتر عمید، دکتر پاد، دکتر باهری و میرزا محمود شهابی و...شرکت کرده. او درباره اینکه چرا رشته حقوق را انتخاب کرده میگوید: اتفاقاً من میخواستم ادبیات بخوانم و دانشکده ادبیات هم رفتم اما در سال 36 که وارد دانشگاه شدم من تقریبا شاعری شناخته شده بودم و سطح توقع از من خیلی بالا بود یادم میآید که در همان اوایل شادروان معین مرا از میان همه دانشجویان صدا کردند و گفتند: شما همان خانم شاعره هستید؟ گفتم: بله.بعد یک شعر عربی بدون اعراب به من دادند و گفتند بخوان.من البته آن را خواندم اما هم دست و پایم را گم کرده بودم هم قبلا آن شعر را ندیده بودم و فرصت هم نداشتم که فعل و فاعل و مفعول را پیدا کنم و به آن طریق اعراب درست آن را بیان کنم.گفتم: آقای دکتر من قبلا این شعر را ندیده بودم.گفت: شما باید بی اعراب هم بخوانید! چون دیدم سطح توقع خیلی بالا بود فردا صبح رفتم به دانشکده حقوق؛ هنوز هم فرصت ثبت نام داشتم که ثبت نام کردم.اتفاقاً در همان روز اول آقایی آمد و گفت: شما اینجا چه میکنید.گفتم: آمده ام درس بخوانم.گفت ما که مردیم از پس اینها بر نمیآییم شما چطور میخواهید درس بخوانید.دانستم که اینجا هم به زن به چشم ضعیفه نگاه می کنند.باید یادآور شوم که در آن زمان دانشکده حقوق 400 دانشجو داشت که از آن تعداد 8 نفر دختر بودند و من که نفر نهم بودم و بعد هم یک نفر بعد از من آمد و کلاً تعداد ما 10 نفر بود که روی یک نیمکت مینشستیم.به هر حال علاوه بر دانستنی های ارزشمندی که آن جا به دست آوردم زبان عربی را هم با قواعد صرف و نحوش تا حدی خوب آموختم.استاد ما دکتر علی اکبر شهابی بود.سیمین بهبهانی شعر را پیش از ورود به دانشگاه شروع کرده بود و تا زمان شروع تحصیلش دو دفتر به چاپ رسانده بود. در دفتر شعر اول جای پا بیشتر مضامین اجتماعی و قالب چهار پاره است میگوید: اولین دفتر شعر من سه تار شکسته بود که علی اکبر علمی آن را در 1330 منتشر کرد و مقداری اشعار سنین 15 تا 20 سالگی من در آن بود، هنگامی که میخواستم  جای پا را منتشر کنم تعدادی از شعرهای آن را گذاشتم در جای پا و بعدی هم شعرهای بعد من بود، حالا که نگاه میکنم میبینم برای یک دختر 17-18 ساله چیزهای بدی نبودند. سه تار شکسته دیگر منتشر نشد و جای پا دفتر دوم بیشتر دارای مفاهیم اجتماعی بود در قالب چهار پاره و گاهی نیز مثنوی.نگرش بهبهانی در این کتاب نگاهی رادیکال و مدرن نسبت به وضعیت جامعه است.او به عنوان یک شاعر نسبت به شرایط موجود در جامعه واکنش نشان میدهد و سعی میکند از طریق به شعر کشانیدن مسائل اجتماعی هم حوزه مفاهیم شعر را وسعت ببخشد هم شکل اعتراض آمیز به آن ها ببخشد.از طرفی چهار پاره نیز امکاناتی را برای این مفاهیم به او میدهد.خود او در این زمینه می گوید: من چهار پاره را دوست داشتم به این علت که یک درجه از مثنوی دست شاعر بازتر بود می توانستم قافیه ها را زود به زود عوض کنم، وزن سبک و کوتاه بود و منطبق بود با آن چه که میخواستم.ضمناً قالب برگرفته از شعرهای غربی بود و نیما آن را در افسانه تجربه کرده بود و در سال های 20 و 30 خیلی طرفدار داشت و شاعرانی مثل رحمانی، نادرپور، کسرایی، مشیری، توللی و...در این زمینه کار میکردند و همه هم محتوای عاشقانه و لیریک داشتند ولی بیشتر کار من در این زمینه کار اجتماعی بود.من از زمان نوجوانی هم که کار شعر را شروع کردم اولین کارم یک غزل اجتماعی بود با این مطلع که:

 ای توده گرسنه و نالان چه میکنی؟                        ای ملت فقیر و پریشان چه میکنی؟

البته شعر شاید بچه گانه به نظر برسد اما نماینده طرز تفکر من بود.من فکر میکنم که حتی عواطف خصوصی من نیز به نوعی بیانگر عواطف جمعی باشد.وقتی که من از یک درد به عنوان درد اجتماعی صحبت میکنم، آن درد، درد من است.در واقع من هستم که با آن درد درگیرم.هیچ وقت رهایی از آن عاطفه ندارم.این است که آن ها را در خود مستحیل میکنم یا حتی بالعکس من در آن عواطف مستحیل میشوم.یعنی هر چیزی که بیرون از جان و حوزه زندگی من است در واقع آمیخته با زندگی من هم هست و من با آن ها هم درگیر هستم و از دل و جان برایشان صرف کرده ام.سیمین بهبهانی در چلچراغ چند بار دست به آزمون غزل میزند و در دفتر بعدی یعنی مرمر غزل مرکز توجهات و شعر او میشود.غزل برای بهبهانی قالبی است که هم عواطف شخصی و لیریک را در آن تجربه میکند و هم مضمون های اجتماعی و سیاسی.بهبهانی درباره علت گرایشش به غزل میگوید: من با این که با نیما و شعرش خیلی آشنا بودم اما دلم نمی خواست در مایه کسی کار کنم.من دریافته بودم که این قالب برای خود نیما خوب است و برای چند نفر از پیروانش هم که در آن درخشیدند بسیار خوب بود.در عین حال دریافته بودم اگر این قالب سال ها تکرار شود شاید که زیاد جای مانور نداشته باشد برای اینکه ارکان عروضی قالب نیمایی از حداکثر ده وزن که دو وزن هم اخوان اضافه کرد تجاوز نمی کنند.بارها هم از خود نیما شنیده بودم که منظور این نیست که قالب را بشکنیم چرا که در همان سال ها هم که قالب را می شکستند عده ای بودند که چیزهایی در همان قالب میگفتند که از هر کهنه ای، کهنه تر بود و نیما از این بابت خیلی رنج میکشید و میگفت منظور صرفاً شکستن قالب نیست بلکه سخن نو و نگاه نو باید در شعر وجود داشته باشد.آنهایی که این را فهمیده بودند به طرفش رفتند و پیروز شدند مثل اخوان که زیباترین قطعات خود را در همین قالب نیمایی نوشت مثل کتیبه، زمستان، شهریار و شهر سنگستان، آن گاه پس از تندر، مرد و مرکب، آخر شاهنامه و...علاوه بر این برای روشن کرد ذهن مردم درباره شعر نیمایی مقالات مفصلی نوشت و به نیروی مطالعه عمیق اش در ادبیات کلاسیک توانست آنچه را که در کار نیما به عنوان نقاط ضعف تبیین میشد توجیه کند و سوابق آن را عرضه کند و مهم تر از آن که توضیح داد نیما برای عوض کردن شیوه بیان معمول در شعرها تعمداً به تغییر بعضی از نکات نحوی زبان دست زده است.پیروزی اخوان در شیوه نیمایی و توجیهاتش در محق شناختن این شیوه و ابداع آن بسیار موثر بود.اخوان به قالب کلاسیک بازگشت و شاملو پس از تجربه ها در قالب نیمایی وزن عروضی را رها کرد و به اوزان طبیعی کلام روی آورد.اما من همان طور که اشاره کردم معتقد بودم که اگر نیما قالب کهن را شکسته و ارکان افاعیل را بنا به نیاز سخن خود متغیر ساخته، از آن جهت نیست که صرفاً قالبی نوظهور عرضه کند بلکه منظور او ایجاد فضایی است که شاعر بتواند محتوای تازه ای در آن به وجود آورد زیرا قالب کهن با مفاهیم کهن خوگرفته بود و هر مفهوم تازه را از خود میراند.برپایه همین ادراک دانستم غزل که شیوه محبوب من بود و در آن نسبتاً زیاد تجربه کرده بودم با قالب معمول خود که حداکثر اوزانش در حافظ به هفده و در مولوی به حدود بیست و هشت میرسد با یک نظام لغوی بسیار محکم الفت دارد که گنجایش مفاهیم زمان را ندارد و برای بیان آن مفاهیم کافی نیست و بسیاری از واژه ها یا اصطلاحات یا روابط امروزین را برنمیتابد پس آن قالب دیرین را که رکن عمده آن وزن های معمول بود شکستم و بنای کار خود را بر نخستین پاره کلامی که برای سرودن به ذهنم میرسید گذاشتم و همین پاره را مبنای وزن قرار دادم و با تکرار آن وزن تازه ای برای شعرم به وجود آوردم که با نظام لغوی گذشتگان قرابتی ندارد و مرا مجبور نمیکند که صرفاً از آن واژه استفاده کنم و در را به روی مفاهیم تازه ببندم.این نخستین پاره های کلامی را معمولاً کوتاه و دارای موسیقی خوشایند انتخاب می کنم و همچنان که میزان ترازو را با برابر نهاد پارسنگ متعادل میکنند، من هم نخستین پاره کلامی را با برابر نهاد پاره دوم موزون می کنم و تا پایان غزلم این وزن را نگاه می دارم. نخستین پاره کلام من با وزن متولد میشود یعنی از خارج وزنی به او تحمیل نمیشود و این وزن طبیعی با حال و هوای مفهومی که در آن گنجیده است همخوانی دارد و این امر برای من خیلی مهم است.این نکته از دیرباز معروف بوده است که پاره اول شعر الهام است به عبارتی از ورای طبیعت فرود می آید و کار شاعر نیست، کار شاعر بعد از تولد این نخستین پاره آغاز میشود، یعنی هنگامی که باید این نوزاد را بپروراند و به بلوغ برساند و اگر من نتوانم دنباله این کار را بگیرم و منتظر باشم که همه اش از آسمان نازل شود که میباید پیامبر باشم نه شاعر! من در این شکل جدید (قالب و محتوا) خیلی کارها توانستم به انجام برسانم.نخست آن که انسجام موضوع و پیوستگی مفاهیم هر بیت را با بیت بعدی تحقق بخشیدم و این امری بود که در غزل کلاسیک معمول نبود یعنی هر بیت برای خود معنا و مفهوم مستقلی داشت که شاعرانه یا عارفانه بود و به بیت بعدی مربوط نمیشد.در شعر ایرانی و در شعر عرب این شیوه بسیار پسندیده بود اما با شعر غربی مغایرت داشت.البته همین پراکندگی، بسیار زیبا عرضه میشد و بعضی از منتقدان پراکندگی مفاهیم ابیات حافظ را ملهم از پراکندگی مفاهیم قرآن میدانند که حافظ با آن بسیار سروکار داشته است.اما دنیای امروز مثل دنیای قدیم پراکنده و از هم گسسته نیست.روابط در زندگی معمول بسیار نزدیک و تنگاتنگ و پیوسته است.طبعا ادبیات که آینه زندگی آدمیان است دیگر گسستگی ها را بازتاب نمیدهد. به جز پیوستگی مفاهیم که مهم ترین تغییر من در محتوای غزل بود، توانستم مضمون غزل را به شکل های گوناگون عرضه کنم مثلاً استفاده از شیوه های دراماتیک، یا گفت وگوهای دو نفری یا چند نفری یا تک گویی های درونی یا نقل داستان هایی به شیوه مینی مال، یا استفاده از جریان سیال ذهن یا استفاده از مضامین سوررئال، یا بهره وری از طنز و فکاهه و البته بیشتر با دید اجتماعی و با عواطف انسانی و جمعی. بهبهانی در رستاخیز به یک معنا رستاخیز دوباره ای به غزل داد و به معنای دیگر خود را در غزل و کلیه اوزان کلاسیک آن تثبیت کرد و نشان داد که از تسلط خوبی در غزل و در کلیه رموز و اوزان آن برخوردار است ز

 

 


 
فریدون و دانشجو
ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ دی ۱۳۸٢   کلمات کلیدی: سیاست
دانشجوی شهید امروز شانزدهم دیماه یادواره دانشجوی شهید است ؛ آن هم پس از چندین سال از فراموش شدن یاد و راه ایشان ! به همین مناسبت ترانه ای از منصور تهرانی که با صدای فریدون فروغی ممنوع شده است این بار با صدای جمشید جم از سیمای جمهوری اسلامی ایران پخش شد !! این ترانه که برای فیلم تهرانی به نام از فریاد تا ترور (1360 ) ساخته شد که این فیلم اولین فیلم بعد از انقلاب اسلامی بود که ترانه ای در آن شنیده میشد که البته به خاطر طنین فریدون فروغی مجوز پخش نگرفت ! و حالا پس از دو دهه همان هایی که فروغی را دق دادند ، ترانه او را پخش میکنند و نکته دیگر پخش ترانه هایی از مرحوم فرهاد مهراد از صدای جمهوری اسلامی است !!! قبل تر ها هم گفتم حالا که این دو نیستند مجوز صدایشان صادر شده است ! مگر میتوان نام اینان را از ذهن موسیقی ایران پاک کرد ؟؟!! نه ، هرگزصدای  فریدون فروغی و فرهاد مهراد از یاد و خاطر ایرانیان محو نخواهد شد . این دو که سالها در ایران ماندند و به آن به راستی عشق ورزیدند و به عشق این ایرانیان تن به هر ذلتی ندادند تا فقط بخوانند ! و مثل بسیاری دیگر میهنشان را ترک نگفتند و بر عشقشان استوار ایستادند و اکنون که نیستند یادشان را گرامی میداریم !

 


 
جمعه
ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ دی ۱۳۸٢   کلمات کلیدی: گیتار و موسیقی
جمعه تلخی برای ایرانیان گذشت و باز به جمعه رسیدیم . درست هفته پیش بم لرزید و با لرزش زمین هزاران نفر جان باختند و مجروح شدند و بسیاری نیز بی خانمان ولی زندگی ادامه پیدا کرد و جمعه باز رسید !این چند روز به دشواری گذشت و نتوانستم مطلبی بنویسم درباره موسیقی و همه نوشته ها و حرفها از بم بود که متناسب این صفحه نبود و ماند برای جای دیگر و زمانی دیگر .این فاجعه را بار دیگر به هم میهنان عزیز و داغدارم تسلیت میگویم هرچند که هر شهر دیگر ایران بالقوه امکان ویران شدن در اثر زلزله را دارد . تا کی باید چنین حوادثی را شاهد باشیم ؟!مقاله ای  بود درباره هنرمند فقید مرحوم فرهاد مهراد که به همه دوستدارانش تقدیم میکنم :جمعه‌ها ، بانگ او در گوش‌ نسل جوان طنین انداز می‌ماندفرهاد مهراد، خواننده‌ایکه در دو دهه چهل و پنجاه صدا و ترانه‌هایش بانگ اعتراض یک نسل برای رهائی از استبداد بود ، ورود به صحنه را با نواختن پیانو آغاز کرد ، تا پایان نیز از نواختن پیانو باز نایستاد. در آغاز دهه 40، با کت و شلواری سیاه و رنگ رفته در باشگاه پست و تلگراف تهران نواختن پیانو را آغاز کرد و تا مدت‌ها یگانه نوازنده لباس سیاه این باشگاه بود. بعدها در همین باشگاه، شب‌های جمعه با چندتنی که به او پیوسته‌ بودند گروه جاز بلاک کتس (گربه سیاه) را بنیان گذارد و خود همراه پیانو خواندن را شروع کرد. بسیاری از ترانه‌های روز معروف‌ترین خوانندگان دهه 60 انگلستان و امریکا را در این دوران بازخوانی کرد. از درون استقبالی که نسل جوان دهه 40 از این گروه و صدای خسته و صمیمی فرهاد کرد، نخستین دیسکوی تهران بیرون آمد: گوچینی در تقاطع عباس آباد-تخت طاووس. شهرام شب‌پره در این گروه جاز می‌نواخت و جمال غفاری( یگانه فرزند باقی مانده از یکی مصطفی زاغی، یکی از پهلوان‌های دهه 30 تهران ) گیتارباس. رهبری و شهرت این گروه، با آنکه چند‌تنی نیز بعدها به آن اضافه شدند تا وقتی فرهاد در کنار آنها قرار داشت با او بود. بلاک کتس برای چند سال و تا وقتی فرهاد در آن می‌خواند و می‌نواخت موفق‌ترین گروه جاز ایران بود.پرواز بلند فرهاد در حصار کوچینی و گروه بلاک کتس ممکن نبود و او همراه پیانوئی که همیشه همراه خود اینسو و آنسو می‌کشید، بتدریج از گروه فاصله گرفت. نیمه دوم دهه 40 فصل نوین خوانندگی فرهاد بود. آنچه در سیاهکل روی داد، تنها در شعر سیاوش کسرائی ، احمد شاملو ، سلطانپور ، گلسرخی ، میرزاده و کوش‌آبادی بازتاب نیافت. شتک اختناق و خون ناحقی که ابتدا در سیاهکل و بعدها در شهرها ریخته شد و به تیرباران خسروگلسرخی و کرامت دانشیان انجامید ترانه جمعه را بر دهان فرهاد جاری کرد. ترانه نبود فریاد شهیار بود! بانگ اعتراض یک نسل در سیاهی دل شب‌های تیرباران بود، مراببوس نسل بعد از کودتای 28 مرداد بود و خانه به خانه برده شد.آنها که در گروه گربه‌سیاه مانده بودند به راه خود رفتند و فرهاد به همراه پیانوی سیاه خویش به راه خود. پایداری او در سبکی که بنیان گذارده بود دیگرانی را هم به میدان ترانه‌های سیاسی دهه 50 فراخواند: فروغی، داریوش و ... درکنار آنها که در آستانه جشن‌های تاجگذاری ممنوع‌القلم و نفس شده بودند و نام‌هائی که به این لیست تا اعلام حزب رستاخیز اضافه شد، سرانجام نام  فرهاد  نیز اضافه شد و او ممنوع‌الصدا شد ! به این لیست نیز بعدها فریدون فروغی ، داریوش اقبالی اضافه شدند. بوی گندم که در کوچه‌ها بلند شد و مردگان یک نسل را کوچه به کوچه بردند نه تنها درهای رادیو و تلویزیون به روی آنها بسته ماند، بلکه خواندن آنها در کاباره‌ها و باشگاه‌های تهران هم ممنوع شد! فرهاد به لندن رفت و در یکی از رستوران‌های این شهر پیانیست شبانه شد. دوران مهاجرت او اینگونه سپری شد. در آستانه انقلاب 57 شعر زیبای وحدت سیاوش کسرائی را همراه با پیانوی خود خواند و به صف انقلابیون پیوست. شاید همین شعر و ترانه، که یادگار دیدار سیاوش کسرائی و آیت‌الله خمینی در سال‌های پیش از خرداد 42 در شهر قم و در خانه آیت‌الله خمینی بود، تضمینی شد برای جانش در حوادث خونین دهه 60 جمهوری اسلامی. گرچه، سراینده شعر سیاوش کسرائی ناچار به مهاجرت شد و دور از میهنی که به آن عشق می‌ورزید چشم بر جهان فرو بست. بعد از انقلاب، با آن کاروانی که خود را به لس‌آنجلس رسانده بودند و استعداد خویش را در آنجا به خاک سپردند همراه نشد؛ از آن تبار نبود. گربه سیاهی بود که در دل شب‌های سیاه اختناق می‌توانست بخواند. فرهاد ماند و خواند، و نه آنگونه که گوگوش ماند و خواند، گرچه سال‌ها در خفا زیست. ترانه‌های تازه‌اش، سرانجام در ایران روی سی‌دی ضبط و تکثیر شد: برف که نامی بود تداعی کننده موهای یکدست سفید شده‌اش ، حاصل این دوران است. آنچنان خسته خوانده بود که ضرب کلماتش به گفتمانی دردآلود و معترض میان نت‌های پیانو می‌ماند و نه آواز. او نه تنها بعنوان بنیانگذار یک سبک نوین در موسیقی جاز ایران، نه تنها بعنوان آوازه‌خوانی پیانیست، بلکه در قامت فریاد نسل جوان و معترض ایران در خاطره‌ها خواهد ماند. در شب‌های سیاه اختناق، گربه سیاه راه عبور را گم نمی‌کند! برای آنکه همراه دو نسل محروم از آزادی خواند و شعر شاملو و کسرائی را ترانه اعتراض کرد، لحظه‌ای سکوت کنیم و نسل جوان امروز ایران را بیاد آوریم! نسلی که آوازه خوان شهر خود را می‌خواهد!

 


 
زمستون
ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ دی ۱۳۸٢   کلمات کلیدی: گیتار و موسیقی