سکوت سنگین

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

چمران
ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: تاریخ
سالگرد شهادت دکتر مصطفی چمران گرامیباد .چند جمله دیگر از سخنان دکتر چمران بر مزار شریعتی ( سال ۱۳۵۶):
نوعی نماز...ای علی ! تو جامعه ایران را به لرزه در آوردی ,تو تشیع حقیقی را به مردم معرفی نمودی , تو لذت شهادت را به شیعیان حسین(ع) چشاندی , تو مجسمه جمود و تعصب و سکوت را شکستی ,
تو ای شمع زیبای من !
چه خوب سوختی و چه زیبا نور تاباندی , و چه با شکوه , هستی خود را در قربانگاه عشق فدای حق کردی !
ای علی ! همراه تو به کویر می روم , کویر تنهایی , زیر آتش سوزان عشق , در طوفان سهمگین تاریخ...ای علی! همراه تو به حج می روم , در میان شور و شوق , و در مقابل ابّهت و جلال , محو می شوم , و خدا را از دریچه چشم تو میبینم...ای علی! همراه تو به نخلستانهای کنار فرات می روم و «علی» دردمند را در دل شب می یابم که سر بر چاه کرده , سینه پر دردش را خالی می کند .
ای علی ! همراه با تو به دیدار اتاق کوچک «فاطمه» می روم , اتاقی که با همه کوچکیش , از دنیا و همه تاریخ بزرگ تر است ; اتاق کوچکی که مظهر عشق و فداکاری و ایمان و استقامت و شهادت است.
ای علی ! یاد تو و نام تو ,گفته های تو , افکار تو , همه برای من نوعی نماز است , که مرا به خدا نزدیک تر می کنند , تو ای علی! در همه نمازهای مخلصانه ما حضور داری و ما را در همه پروازهای آسمانها همراهی می کنی . بر همه مجاهدین که در راه حق به افتخار شهادت نایل می شوند , تو شاهد و شهیدی.
ای علی همیشه فکر می کردم که تو بر مرگ من مرثیه خواهی گفت و چقدر متاثرم که اکنون من بر تو مرثیه می خوانم !
.....ای علی گفتی که هر کس گفتنی هایی دارد و شخصیت هر انسانی به اندازه ناگفتنی های اوست . و من اضافه می کنم که درجه دوستی
و محبت من با انسانی دیگر ، به اندازه ناگفتنی هایی است که می توانم با او در میان بگذارم و از این ناگفتنی ها که می خواستم با تو بگویم ، بی نهایت داشتم ....
ای علی وقتی تو را شناختم که کویر تو را شکافتم و در اعماق روحت و قلبت شنا کردم و احساسات خفته و ناگفته خود را در ان یافتم
ای علی همراه تو به کویر می روم ، کویر تنهایی ، زیر آتش سوزان عشق ، در طوفان سهمگین تاریخ ، که امواج ظلم و ستم ، در دریای بی انتهای محرومیت و شکنجه ، بر پیکر کشتی شکسته حیات و و جود ما می سازد و می تازد.
ای علی همراه تو به قلب تاریخ فرو می روم و راه و رسم عشقبازی را می آموزم و به علی بزرگ آنقدر عشق می ورزم که از سر تا به پا می سوزم .
 ای علی ، تو دست مرا گرفتی و به ازلیت بردی و فراز و نشیب تاریخ را نشان دادی ، قدم به قدم تخته سنگ های مانع تکامل را به من نمودی ، مرا به دیدار طاق شکسته کسری بردی و اهرام مصر را نمودی و زیر تخته سنگ های آن ، استخوان ها یخرد شده محرومین را دیدم که هنوز فریادشان به آسمان بلند است. تو مرا به دیدار فرعون بردی که ادعای خدایی داشت و ستگریهای او را نمودی ، تو مرا به دیدار گنج های قارون بردی و عاقبت خدایان زر و سیم را نشان دادی ، تو مرا به خانه بلعم بردی و عاقبت خدعه و تزویر مدعیان دین را روشن کردی که چگونه خدای آسمان را فدای مائده های زمینی می کنند.
ای علی با خروش تو به جنگ استعمار و استبداد و استحمار بر میخیزم و همراه تو تاریخ را میشکافم و فرعون ها و قارون ها و
بلعم ها را لعنت میکنم.
ای علی دینداران متعصب و جاهل تو را به حربه تکفیر کوفتند و از هیچ دشمنی و تهمت فروگذار نکردند و غربزدگان نیز که خود را به دروغ روشنفکر می نامیدند ترا به تهمت ارتجاع کوبیدند و اهانت ها کردند و رژیم شاه نیز که نمی توانست وجود تو را تحمل کند ، روشنگری تو را مخالف مصالح خود می دید ، ترا به زنجیر می کشید و بالاخره شهید کرد.
یکی از مارکسیست های انقلابی نما در جمع دوستانش در اروپا می گفت که شریعتی انقلاب کمونیستی در ایران را 70 سال به تاخیر انداخت و من می گویم که دکتر علی شریعتی ، سیر تکاملی مبارزه را در راه حق و عدالت 70 سال به جلو برد
ای علی ، تو مفهوم واقعی اسلام را در معرکه حیات نشان دادی و برتری بی چون و چرای ان را بر مکاتب فکری دیگر ثابت کردی ، تو اصالت انقلابی اسلام را از زیر پرده های جهل و وسواس و تقیه بیرون کشیدی و ضرورت مبارزه و التزام ایمانی ، و مسئولیت اجتماعی را معرفی کردی و اعجاز شهادت را نشان دادی و انسان را از زیر بار جبر و ذلت تسلیم آزادی کردی ، تو پرچم رسالت بزرگی را به دوش کشیدی ، رسالت انسانیت ، حق و عدالت ، مبارزه با ظلم و ستم ، اسلام واقعی و تشیع حسینی و هزاران مومن ملتزم مسئول گرد پرچم تو جمع آمدند. و دست به مبارزه ای بی امان زدند ، عده ای شربت شهادت نوشیدند و عده ای دیگر در انتظار شهادت و فداکاری و جانبازی می کنند.
ای علی ، در تاریخ معاصر ایران ، تو مصدق بزرگ را با خمینی عالیقدر پیوند دادی و بینش سیاسی را با روح خداپرستی درامیختی ، فرهنگ ملی و غنی تاریخی ما را با علم جدید و شیوه های نوین مجهز کردی، خدا را از تجرد خشک آزاد نمودی و او را از آسمان های سرد و دور به قلب گرم و پر تب تاب اجتماع وارد کردی و دین را از زاویه مسجد بیرون کشیدی و در صحنه حیات در خدمت مردم به کار انداختی و هیج گاه حقیقت را فدای مصلحت نکردی .
 

 


 
شریعتی
ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: معلم شهید شریعتی
کتاب حج نوشته دکتر علی شریعتی از صفحه45 ای رحمن ! که دوست را مینوازی ! ای رحیم که آفتاب رحمتت ، از مرز کفرو ایمان ، شایستگی و ناشایستگی ، پاکی و ناپاکی ، و حتی دوستی و دشمنی ما میگذرد ، آری ، جز تو ، دیگر کسی را نخواهم ستود که حمد ویژه توست ، جز تو دیگر کسی را ارباب نخواهم گرفت که رب همه تویی که ملک و مالک روز دین تویی همه بتهایم را میشکنم . هیچکس را جز تو دیگر نمیشرستم ، از هیچ قدرتی جز تو دیگر یاری نمیگیرم ، ای تنها و تنها معبود من ، ای تنها و تنها مستعان من ! ما همه را که اینچنین بر بیراهه های جهل افتاده ایم ، بر گمراهیهای جورمان افکنده اند ، بازیچه ضعف های خویشیم و بازیچه قدرتهای غیر تو و غیر خویش ، به راه آر ، بر راه پاک راستی و آگاهی و حقیقت و کمال ، عشق و زیبایی و خیر بران ، ما را همراه آنها کن که دوستشان داشته ای و نعمتشان داده ای ، نه آنها که بر آنان خشمگینی و نه آنها که گمراهند.   

 


 
شریعتی
ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ خرداد ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: معلم شهید شریعتی
  بیست و نهم خرداد ماه سالروز بزرگداشت معلم شهید دکتر علی شریعتی مزینانی ( شمع ) گرامی باد .- چرا تو همیشه در رنج ها تنها به خودت می اندیشی ؟ هرجور دلت میخواهد می گویی و می نالی و می گریی ؟ هرگز فکر نمی کنی که دل دیگری هم مبتلا است ، و شاید درد او سخت تر است ، هرگز ندیده ام که به خاطر او خود را تسلیم رنج نکنی ، به خاطر او تحمل کنی ، به خاطر آنکه او با رنج خود بماند با بی تابی و رنجوری خود رنج او را دو چندان نسازی ، او را در زیر بار این همه سختی ها که بر دوشش افتاده است درهم نشکنی ؟ چرا الان فکر نکردی که من نیز چنین پریشانیِ طغیانیِ دشواری را در خود سنگین تر و تند تر از تو حس می کنم ، مگر من چوبم ؟ مگر تو نمی فهمی که رنج تو و ناله تو با من چه می کند ؟! عزیز من ، به من تکیه کن ، من تمام هستیم را دامنی می کنم تا تو سرت را بر آن بنهی ! تمام روحم را آغوشی میسازم تا تو در آن از هراس بیاسائی ، تمام نیروئی را که در دوست داشتن دارم دستی می کنم تا چهره و گیسویت را نوازش کند ، تمام « بودنِ » خود را زانویی می کنم تا بر آن به خواب روی ، خود را ، تمام خود را به تو می سپارم تا هر چه بخواهی از آن بیاشامی ، از آن برگیری ، هرچه بخواهی از آن بسازی ، هرگونه بخواهی ، باشم .از این لحظه مرا داشته باش ! اگر باز هم سیر نیستی و باز هم نیازمندی و باز هم تزلزل و هراس داری چه کنم ؟ جز افسوس و غم که مرا چرا به اندازه ای که تو می خواهی نمیابی ؟ اما این افسوس و غمی که تحملش بر من محال است ، می ترسم مرا وادارد که بگریزم ، من اندک بودن خویش را هرگز قادر نیستم احساس کنم اگر در نزد تو ، چهره تو خود را آن چنان بیابم ، نه به خاطر هیچ انگیزه ای ، حتی پرستیدن تو ، نخواهم توانست لحظه ای درنگ کنم ، باید حتما خود را از نزدیکی تو دور کنم ، تو را اگر در تنهایی خویش به خاطر آورم باز هم خواهم گریخت ، تنها خواهم گریخت ، وحشت آور است ، من با هر رنجی آشنایم جز رنج حقارت ، درد کم بودن و آنگاه تو می مانی و آرزوی من بدرقه ات که ... ؟ خداوند اندامی بر روح تو بپوشاند هم اندازه تو که در آن بگنجی ، بیارامی ... -بس کن ، بس کن ، تو داری تسلیتم می دهی یا رنجم ؟ من خود را ماهی یی می یابم که در تو شنا می کنم ، افسوس که الان قادر نیستم تصویری را که از تو دارم در کلماتی که شایسته آن است پیش تو رسم کنم ... تو نخواستی بفهمی که من الان به چه حالتی دچار شدم ، یک حالت شگفتی بود ، خوب تر شد ، ناگهان در من بیدار شد ، نمی دانم چه بود ؟ نمی دانم چه می خواستم ؟ فکر می کردم پس چرا پرواز نمی کنم ؟ پس چرا به جای کلمه از زبان هامان آتش ، گلوله های آتش بیرون نمی آید ؟ پس چرا باز هم مثل دو « نفر » کنار هم نشسته ایم و داریم عادی و منطقی مثل همه انسان ها حرف می زنیم ؟ پس چرا ؟ « یک نفر » نمی شویم ؟در هم محو نمی شویم ؟ یکیمان در دیگری نمی میرد ؟ چرا باز هم داریم به هم نگاه می کنیم ؟ چرا آسمان و شب و شهر و هوا و ماشین و رنگ ها و چراغها غیبشان نمی زند و به جای آن ، چیزهای دیگری ظاهر نمی شود ؟ پس کو آن دنیای دیگر ؟ پس کو روح ها ، فرشته ها ، خیال ها ، رویاها ، افسانه هایی که همه راست شده است ؟ نمی دانم ، به هر حال خوب تر شدم اما تو نفهمیدی ... نمی دانم ، شاید هم فهمیدی ، شاید هم دستی از این حرف ها زدی این جور جوابم را گفتی ، شاید از همین حرف های تو بود که بهتر شدم ... مرسی ، خوب شدم ... اما ... باز هم مضطربم ... باز هم تلاطم دارم ، کمی وضع عوض شود ، چیزهایی تازه ببینم ، کمی سرم را گرم کن ، چیزی مثل جنون دارد هی در من سر بر میدارد ، هی مرا پر میکند ، تا کمی غفلت می کنم چیزی مثل دودِ دماغ در مغزم ، مغز سرم می پیچید و نفسم بند می آید ... معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی صفحه   636 

 


 
معلم شهید دکتر علی شریعتی
ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: معلم شهید شریعتی
... چه وضع طاقت فرسائی . نفرین بر این زندگی و بر این کشور پوسیده در سنت ها و بند ها ، لعنت براین جامعه جدایی ها و غربت ها ، چه ستمکارند ؟ چه آشنایی هایی ها که پامال بایستن ها نمی شود ! چه خویشاوندی ها که در اسارت بیگانگی ها نمی میرد ! چه آسان عشق ها را به چیزی نمی گیرند ، آن را به هر قیمتی می فروشند ، آن را هیچ کسی ارج نمی نهد ، چه می گویم ؟ چه پست مردمی هستند ! دوست داشتن را جنایت می شمارند ! کینه مجاز است ، چاپلوسی مجاز است ، نوکری مجاز است ، دزدی و دروغ رایج است ، پول پرستی زشت نیست ، هوس بازی ها و عیاشی های متعفن و کثیف معمول است و آزاد است ، حق کشی آزاد است ، پستی و زبونی و ذلت و تقلب و تظاهر و دشمنی و چرب زبانی و مصلحت اندیشی و صد ها پلیدی و سگی و خوکی و روباهی مجاز است ، آزاد است ، مشروع است اما عشق را کسی نمی بخشد ، دوست داشتن را کسی تحمل نمی کند ! آن جا چه خطرناک و وحشت آور است اگر دو انسان هم را براستی دوست بدارند ! دل یک انسان میتواند مزبله دان هر کثافتی باشد اما وای اگر پای عشق بدان برسد ! روح می تواند خود را به هر پلیدی بیالاید اما وای اگر با دوست داشتن آشنا باشد ! افسوس ! دو روح می توانند به هم خیانت کنند ، به هم دروغ بگویند ، هم را فریب دهند ، به هم تملق های سگانه بگویند ، اما نباید به راستی و پاکی و قداست به هم عشق بورزند ! در آن جا ، اگر دو چهره در هم خطوط آشنایی دیرین ، خویشاوندی راستین بخوانند و به هم نیازمند شوند باید هم را کتمان کنند !چه رنج ها که در خویش نیندوختیم ! یک عمر در خویش گره خوردن و سال ها نفس در سینه زندانی کردن و زندگی را ، روح را ، دل را همه در زیر آوار سنگین تقیه پنهان کردن طاقت فرساست و طاقت فرساتر از آن ناگهان احساس کردن که خفقان ها و ترس ها و تقیه ها و رنج ها و دلهره های دائم هر روزه و هر ساعته و هر لحظه یکباره پایان یافته است ! یکباره غیب شده است و اینک دو زندانی ابد ، با دست های باز و پاهای باز در دشت های خرم و مهربان و بی مرز دوست داشتن و آزاد بودن و رهائی مطلق ! خوشبختیِ ناگهانی ، شادیِ بزرگِ ناگهانی و رهایی ناگهانی که همه یکباره سر رسد و دو روح تشنه را ناگهان در قلب دریای زلال مهر ، دریای بزرگ ِ همه خواستن ها ، بهشت همه خیالها رها کردن تحملش دشوار است . مرد تنهایی که راه سخت و دراز کویری سوزان و خشک را پیموده و در زیر آتش خورشید خون در رگهایش خشکیده است ، ناگهان می بیند اینک سبزه و درخت و سایه سرد و آرام و چشمه سار زلال و مهربانی که چشمک می زند ! گاه چنان بی تاب و پریشان می شود که پیش از آن که آب بنوشد در کنار چشمه می افتد و از هوش می رود ، جان می سپارد ؛ چه سخت است در این حال تماشای این آب و آبادی ! چه سخت است سر و صورت را در چشمه فرو بردن و آب بلعیدن ! همه سختی کویر و رنج راه دراز ناگهان در کنار چشمه ، زیر این سایه احساس می شود ! بوده اند کسانی که سی سال زندان تنگ و تاریک و مرطوب و شکنجه ها و سختی ها و محدودیت هایش را به آرامی تحمل کرده اند و توانا بوده اند ، ناگهان عفو شده اند و رها شده اند ، از زندان بیرون آمده اند ، به خانه بازگشته اند ، پس از سی سال دیوار های خانه و خانواده و خویشاوندان و عزیزان و آزادی ! تنها در جمع عزیزانشان در خانه مانوس شان آزاد نشسته اند ، ناگهان رنج سی سال رنج را در زندان یکجا حس کرده اند ! چه سخت است ! دیوانه کننده است ...معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی صفحه  634

 


 
شریعتی
ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: معلم شهید شریعتی
... تو را الان یک کوه بلند بزرگ مهربان می بینم ، تو خیلی خوبی ، هیچ وقت تو را مثل این لحظات با خودم مهربان و نزدیک و محرم احساس نمی کرده ام ، حالا احساس می کنم که دوست داشتن از عشق بهتر است ، تو مرا دوست داری اما ، من هم به تو عشق می ورزم باید هم همین طور باشد ، تو را یک حامی احساس می کنم ، یک حامی مقتدر و دوست برای همین هم هست که الان به تو پناه می آورم ، مرا در حمایت خودت بگیر ، الان ، الان خیلی می ترسم ، نمی دانم چرا یک مرتبه این جور شدم آن سال ها دور از تو این چنین می شدم ، هر وقت پشت می آمدم ، چند لحظه ای ، چند کلمه ای با تو بودم ، آرام می شدم ... اما حال ، باور کردنی نیست از همه وقت بیشتر عذاب می کشم !اقلاً ... بگو چرا ؟ چرا این احساس را می کنم ؟ این خیلی غیرعادی است ، نمیدانی چقدر سخت است .معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی صفحه  633

 


 
شریعتی
ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: معلم شهید شریعتی

اصلاً نمیدانم چه احساسی می کنم ؟ نمی دانم چرا ؟ ... راحت نیستم ... مثل این که باید حرفهای دیگری بزنیم ... مثل این که حرفهایی هست که به یادمان نمی آید و آن ها را باید گفت ! نمی دانم ، مثل این که باید یک جور دیگری باشیم ... نمی دانم چی بگم ؟ من کم کم دارم دیوانه میشم ! خیلی عجیب است مثل این که هنوز هم مصنوعی با همیم ، مثل این که هنوز ادای خودمان را در می آریم ، مثل این که باید جور دیگری باشیم ، این باور کردنی نیست که من الان خودم را ، تو را ، آسمان را ، چراغ ها را ، شب را ... همه چیز را مثل همیشه می بینم فقط خوب تر ، آزاد تر ، خوشبخت ! راحت ! نه ، این ها کافی نیست ، باید همه چیز دگرگون باشد ، اصلاً امشب نباید تاریک باشد ، اصلاً چراغ ها باید جور دیگری روشن شوند ، تو قیافه ات باید جور دیگری باشد ... باید مثل روحی باشیم که بعد از مرگ از تن بیرون می آید و وارد عالم ارواح میشود ، تو حرف بزن ، یک کاری بکن ، زود حرف بزن ، من نمی توانم روی این صندلی ، توی این اطاقک طاقت بیاورم ! خواهش می کنم ، حالم خیلی بد است ... حالم بد شد ، کمکم کن ، حرف بزن !

معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی صفحه  633

 


 
شریعتی
ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: معلم شهید شریعتی

... همه کلماتی که دین مینامند به معنی مذهب است یعنی راه ، پس دین پایان پذیر است چون همان راه است ، هر وقت به انتهای راه رسیدی راه دیگر تمام است و طرز راه رفتن هم تمام .

 

معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی صفحه  632

 


 
شریعتی
ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: معلم شهید شریعتی

بازگشت که می دانید در سفرهای جسم است ، در سفرهای روح کاری بنام بازگشت نیست ، این کلمه در قاموس دل ها و روح ها وجود ندارد . گشته ام و چه بسیار ... چه بسیار ... و چه امیدها که بیابم اما ... نیافته ام که نبوده است ... ! که نیست ... که نخواهد بود ... ! سفر روح یک طرفه است ، هر کس وارد شود علامت آن را در آغاز این جاده ای که به مرگ منتهی می شود و از منزل ها و آبادی ها و صحراها و خطر ها و سنگلاخ ها و کویر های خشک و حرامیان خونخوار و راهزنان دل آزار و سختی ها و سستی ها و زشتی ها و زیبایی ها و کام ها و نا کامی ها و بحران ها و طوفان ها و خرد ها و جنون های بسیار گذر می کند به چشم می تواند ببیند و می بیند اما گاه هست که خوى را به ندیدن می زند یا اعتراف نمی کند یا بیهوده تلاش های مذبوحانه می کند تلاش های مرغی که سرش را کنده اند و می کوشد فریاد کند و از مرکز این دایره ای که از خون تازه و گرم حلقوم او گردش حلقه بسته و او را سخت در میان گرفته است به لب بام بلند پر بگشاید و رها شود !

این است بازگشتی که تلاش مذبوحانه گویند .

میگفتم صمیمانه باش !

 

معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی صفحه  612

 


 
معلم شهید دکتر علی شریعتی
ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: معلم شهید شریعتی

 

« دلی که عشق ندارد و به عشق نیاز دارد ، آدمی را همواره در پی گمشده اش ملتهبانه به هر سو می کشاند ، خدا ، آزادی ، هنر و دوست در بیابان طلب بر سر راهش منتظرند تا وی کوزه خالی خویش را از آب کدامین چشمه پر خواهد کرد . »

« هوشیارترین و آشنا ترین مردم ، احساس هر کسی را تنها در سخنش می جویند و این یک غفلت شگفتی است . چه ، میان آنکه با نیرومند ترین کلمات ایمان خویش را به کسی یا امری بیان کرده است و در بیان آن نیز اصرار دارد و برای اظهار آن از همه استعدادهای روح و لفظ کمک گرفته است با آنکه نیرومندی ایمانش به کسی یا امری در کلماتش پیداست اما به کتمان آن اصرار دارد و برای پنهان کردن و انکار کردن آن از همه استعداد هایی که در اراده و تصمیم و گذشت و صبر خویش دارد کمک گرفته است فاصله ای است که حتی کسانی که با زبان و دل آدمی آشنایند نیز از آن غافلند ! و کسیکه شگفت ترین و باورنکردنی ترین و تندترین دوست داشتن ها را خطاب  به خویش احساس می کند و در برابر آن یا سراسیمه و پریشان می شود و یا غزل ها و سروده ها و قصه ها را از زبان کسی می شنود که در نگفتن و نسرودن آن رنج های بسیار دردآور برده و در کتمان کردن آن جهادهای خونین با خویش کرده است و نتوانسته است !

معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی صفحه 580

... صمیمانه آن است که نخواستن را با نتوانستن در احساست از یکدیگر جدا کنی .

... نگفتم تو با من صمیمانه ، این چه خواستن بی معنایی است در آن جا و میان آنان که جز صمیمانه هیچ نیست . بودن ما ، دم زدن ما ، اندیشیدن ما و غم ما و شادی  ما و انتظارهای ما و خواستن های ما و نیازهای ما و رنج های ما و حتی ناگواری ها و دشنام های ما صمیمانه است ، چه میگویم ؟ صمیمانه ! نه ، صمیمیت ، ... نه ، صمیم دل. صمیم راستی . صمیم صدق است . گفتم صمیمانه بگو ، نه میان من و تو ، میان تو و تو ، با خود صمیمی باش ! مگذار در تو ، بودا سر دکارت را کلاه بگذارد . مگر نخوانده ای که : در درون هریک از ما دو تن خانه دارند ، هریک از ما دو نفریم . هر اروپائی عبارت است از یک دکارت و پاسکال ، هر شرقی شامل یک بودا است و یک کنفسیوس ، هر مسلمان یک بوعلی و یک بوسعید را داراست و بالاخره ، در هر دانته ای ویرژیل و بئاتریس زندگی می کنند .

 زندگی ؟ نه ، جنگ ،

 و انسان عبارت است از یک تردید  هر کسی یک چه باید کرد است . حقیقت راستین انسان جز این نیست . جز این تردید ، اضطراب ها ، غم ها ، طغیان ها و تلخی ها ، تاریکی های بی رحم و سنگینی که جان ما را بستوه می آورد از این جا است . از عمق فطرت ما ، از مغز نهاد ما و بطن مجهول هستی ما سر می زند و می بینی که من این کلمات را که در فلسفه ها و عرفان ها و مذهب ها و علم ها و ادب ها و زبان های رایج بکار می برند به چه معنایی با تو می گویم ، که فلسفه ما و عرفان ما و مذهب ما و ادبیات ما و زبان رایج میان ما = من + تو + او – کائنات با آنچه در این آدمزار احمق ، این کلوخ تیپا خورده کثیفی که زمین خوانند سخت بیگانه است و دین ما ، ادب ما و حکمت و دانش و هنر و مکتب و آرمان ما از آنِ آن دو نخلستان خاموش و اسرار آمیز و پر غوغایی است که همه جمعیت ساکن آن یک تن است و بس ، یک تن ، یک تنهای دردمند غریب که بیمناک از شتاب دیوانه ای که روزها و شب ها از پی هم بی امید و بیهوده می گذرند و بیزار از خلقی که آرام و رام در بستر های پلید خوشبختی بی درد خویش در این مدینه منفور خفته اند و دل پر از کینه از این شهر که برج هایش همچون قامت صلیب که مریم و روح القدس را که اسیر جهودان پست نهادند می جویند تا قربانی رومیان آدم خوار و قیصر نابکار گردند و حصارهایش باروی باستیل است و کوچه هایش ، خیابان هایش و هر گذرگاهش همه زاده دیوارهایی زشت و بی انتها یکسره از نبایستن و خانه ها همه سلول ها ، تنگ و تاریک در بسته و  ساکنانش همه یا گرگ یا روباه و یا گوسفند و بزرگانش شتر و پاکانش قاطر و دانشمندانش بل هم اضل ... و غمگین از این حسرت که جنازه نیم سوخته و خشک شده آن سال هایش را در پیش چشم میبیند که بر این کویر آتشناک و بی ثمر گذشته که سکوت گورستان ها را دارد گذر کردند و دور از آب و آبادی لب تشنه و تنها شهید شدند و خاموش و بی حاصل جان سپردند و گریان بر نعش این کودک معصوم و زیبا و شیرین و پر استعداد و پر آینده ای که هنوز دو سال بیش نداشت و قد و بالای جوانی رعنا و پر از شور و شعله و زندگی را یافته بود هر لحظه به روزی و هر شب به سالی می بالید و اکنون ... چه بگویم ؟ از این اسماعیل که خداوند به اعجاز خویش چنین فرزندی را در پیری به ابراهیم بخشید بپاس آن آتشی که از نمرودیان به جان خرید و در نومیدی به هاجر بخشید به پاداش آتشی که از عشق به ابراهیم ، خلیل خداوند ، در جانش افتاد و رنج ها که دلیرانه کشید و صبر کرد از کینه ها و خطر ها و آوارگی ها و غربت ها و هجرت ها و ... اکنون ، نعش این شهید عزیز ، بر روی دست پدر و مادرش ، مانده است ، نه می توانند با آتشی سوزانی که دیوارهای دلشان را به حریق کشانده است و دودش به سر بالا می آید و اشک در چشم می گرداند تن سرد طفلشان را گرم کنند ، چنان به جنونی که از این ازدواج ناکام در پرده های مغزشان گرفته است لبهای دیوانه شان را بر لب های یخ بسته و افسرده کودکشان نهند و چندان دیوانه وار و پریشان و پر از التماس ببوسند که مرگ را از درون او بمکند و زندگی خویش را در حلقوم خاموش عزیز جان سپرده شان بدمند و نه هم می توانند این ... نعش این عزیز شهیدشان را به خاک بسپارند ، و وحشت زده از این دنیا که به صحرای بیکرانه هراس انگیز و خلوتی میماند که در آن پرنده ای پر نمیزند و جز نفیر مرگ و جز صدای پای فرار عمو و جز اشباح دور و مبهم و انتقامجو در آن هیچ نیست در پهنه مخملین این نخلستان های سر سبز بهشتی که رنگش با جان او حرف میزند و چه خوب حرف میزند ! و هر برگ سبزش معرفت عشق را دفتری است سبز که او می خواند هوایش سرشار از عطر گل های شاداب و امیدوار و عاشق مریمی که روح القدس خویش را در کنارشان می بیند و از بخار داغ نفس های تپشدار او طراوت گرفته اند و بر پنج برگشان قطره ای از شبنم اشک های این روح القدس محزونی که در چنگ جهودان گرفتار است نشسته است می گردد و می خواند و می نالد و می گرید و می اندیشد و می خوابد و می زید و می میرد !

و در این جا که ما زندگی می کنیم و در این مذهب که ما پیرو آنیم و با این زبان که ما گفتگو داریم صمیمانه را می دانی که به چه معنایی می گویم . من هرگز نمی گویم تو با من صمیمانه سخن بگو ، که من آن تازه مسلمان نیستم که به امام مذهب خویش بگوید : حقیقت را بگو ، آنچه هست بگو ، به مصلحت حرف مزن ، با همکیشانت تعارف مکن ، ایمانت را از مومنت پوشیده مدار ، اگر آنچه در دلت آمده است کفر است ، اگر روحت به گناه آلوده شده است ، اگر در دینت سست شده ای ، اگر یاد آخرت و اعتقاد به بهشت و نبوت و هجرت و اخلاص و پیوند با مسجد و محراب فراموش کرده ای ، اگر از قیود مذهبی و تکالیف مشکل شرعی و سنگینی و دشواری ریاضت و عبادت بستوه آمده ای اقرار کن ، اعتراف کن ، به صدای بلند آواز ده ، کفرت را بر ملا کن !

 

معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی صفحه  606

 


 
معلم شهید دکتر علی شریعتی
ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ خرداد ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: معلم شهید شریعتی

اما ... مدتی است بر جاده هموار می رانیم .

حرف های نزدیک دارند فرا می رسند .

مهربانی جاده ای است که هر چه پیش تر روند خطرناک تر میگردد .

نمی توان بازگشت ...

          اما لحظه ای باید درنگ کرد .

و شاید چند گامی بر بیراه رفت .

مدتی است بر جاده هموار می رانیم ... حرف های نزدیک دارند فرا میرسند .

معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی صفحه 574

 


 
معلم شهید دکتر علی شریعتی
ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: معلم شهید شریعتی
... و چه چیز خاموش کننده تر از نوازش هست ؟ نوازش شراب تندی است . در زیر دستهای نوازشگر زبان گنگ می شود ، لب ها خسته از هم رها می شوند ، حتی پلک ها بسته می شود و نگاه ها سر به درون می برند و بازی های خاطرات و سایه های گریزنده ، خیال های رنگین را که در فضاهای مهتابی رویا می گذرند تماشا می کنند ، چه صحنه ها و بازی ها و رنگ های تماشایی و سکر آوری !مهربانی آرام می کند ، قصه خاموش می کند ، نوازش مست می کند ، رویا غرق می کند ، دامان خواب می کند ، دوست داشتن رام می کند ، عشق تسلیم می کند ، ایمان مطمئن می کند ، شعر نرم می کند ، خاطره گرم می کند ، خیال نشئه می آورد ، یاد در بند می کشد ، امید پیوند می دهد ، آرزو خلسه می زاید ... یک چیز دیگر ، خیلی عجیب ، از همه عجیب تر آنچه تا پیدا می شود ، همه چیز و همه کس پنهان می شوند ، تا آغاز می شود همه چیز پایان می گیرد . بگویم ؟ سر به گوشی کردن آن دو پیغمبر پیمان ، دو الهه پیوند ، دست ها که تا سر پیش هم می آورند و هریک صورتش را از سر بر سینه آن دیگری می فشرد و تا به گفتگو آغاز می کنند افلاک از گردش باز می ایستند ، همه حرکت های عالم بر جای خود می مانند ، همه اصوات ناگهان غیب می شوند ... گویی آفرینش ، ستاره ها ، ماه ، ابر ها ، باد ها ، نسیم ها ، موج های دریا ها ، رود ها ، برگهای درختان ، پرندگان آسمان ، شب ، غیب ، فرشته ها ، ارواح ، پریان ، خدا همه همه همه یک باره می ایستند و ساکت به نجواهای آهسته و خوب این دو گوش میدهند غرقه در سکر نوازش شدن ، نشئه از باده مهر ، در دل ابرهای خیال گم می شود ، در سایه روشن جادوئی رویا ها محو می شود و گوش به نجوا های آن دو الهه پیمان و پیوند ساکت می شود و در برابر طلوع هر دم برآمده تر و گرم تر و روشن تر آفتاب مهر آرام می گیرد و در زیر باران های سیل آسای کلماتی که هر یک شور و شوق بهاری را در دل پنهان دارند چشم ها و لب هایش را می بندد و خود را به تسلیم و رضا به باران می سپرد تا خیس شود ، شسته گردد ، سیراب شود ، غرق شود و خود را سرشار از لذت و رضایت تماشا کند .معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی صفحه 573

 


 
معلم شهید دکتر علی شریعتی
ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: معلم شهید شریعتی
 در آن لحظه که در مقام ابراهیم ایستادم و تمام پیامبران با من بودند و همه تاریخ کنارم ایستاده بود و خدا از در کعبه مرا می نگریست و من او را می نگریستم ، وسوسه ای که داشتم تا در اینجا از او بخواهم که تو را از من براندازد و مرا از این بندی که با زمینم بسته است و با دنیایم پیوسته رهایی دهد ، از من ریشه کن شد . گریخت و ندائی از این آیه را در دلم انداخت که : بگو ای پیامبر ! چه کسی زیبایی و زیور زندگی این جهانی را تحریم کرده است ؟ و به جای آن دعا کردم که ای خدای کعبه ، من اکنون در پاک ترین و بی شائبه ترین و آزادترین و متعالی ترین و راستین ترین و پنهانی ترین حالات خلوت دل خویشم ، از تو میخواهم ، به پاس همه تلاش و جوششی که از فهمیدن تو و داستان تو در این خانه می کنم ، او را از آن آگاهی ده تا بفهمد که چه خبر است ! تا « داستان من و این خانه » را دریابد ، تا  مسئولیت دشوارش را در نگهداری آن امانت مشتعلی که به دست دارد حس کند و این همه « شوخ شیخ » را در پیش رویش نیارد و آن جمله را بر بازویش جمع نکند و مرا که خود جوهر رنجم و خصم جان خویشتنم و جهان و تاریخ و زندگی و همه چیز و همه کس رنجم می دهند و خود بر بدی ها و ضعف ها و کمبود های خویش آگاهم و همه دردم از آگاهی است و از آن میوه درخت بینایی است که محروم بهشتم و تبعیدی زمین نرنجاند و آزرده خویش را نیازارد و تنها دست گرم نوازش من چنگال سخت سرزنش نگردد و صبرش بیش باشد و مرا کوچک تر از آن بداند که می پندارد و بزرگتر از آن ببیند که می نمانم و بداند که « بودن » او تا در کجا « شدن » من دست اندر کار است و با فهم کوچک و هوش و تیز و تندش و عقل ناقص و اشراق پر کراماتش دریابد که « بودن » مرا رها کند تا بد بودن هایم آزارش نکند ، که من نه یک باغ یا یک استخر آب ، که سرزمینی بایرم بی آبی و آبادی یی اما خاکی بارور دارم و بی شمار دانه ها که در سینه ام پنهان است و در زیر ناز انگشتان باران نواختن ها و پیک و پیام اسفند ها و وزیدن های بی امان نسیم های اردیبهشتی و بوی بهارین اسرافیلی قیامت های این حادثه دمادم دانه ها را از شوق در من می شکند و لایه های سخت زمین را می شکافد و چه روئیدن های شگفت و ناگهانی و چه شکفتن های رنگین بی انتظار و سر زدن ها در هر گوشه و قامت برداشتن ها در هر کنار و در هر نگاه بری می رسد و در هر لحظه تازه تر از تازه تری می آید و غوغایی است از خلقت ها و بدعت ها و نمایش های عجایب و ... دریایی است طوفان دیده و سرشار از جنون و جنبش و خشم و خروش و شادی و شور ، موج ها دیوانه و کف بر لب ، رقصان در باد و شتابان به بی سوئی و گریزان نه به جایی ، از خویش ، دست افشان و خروشان که بر هم میتازند و در هم می میرند و فرو می نشینند و بر می جهند و گاه موجی همچون حماسه ای مجسم از قلب دریا بسوی خورشید قامت می کشد و بر سینه آب می ایستد و ناگهان بی تاب و هراسان سر فرود می آورد و در عمق دریا می گریزد و بی درنگ  از گوشه ای دیگر ، به گونه ای دیگر ، لرزان و طناز و ترسیده سر می کشد و همچون ماهی بزرگی سینه نرم و درخشان و مرتعشش را در برابر چشمان آفتاب نگاه میدارد و ... رستاخیزی از خشم و خروش و انفجار و انقلاب و قیامتی از بی قراری ها و فریاد ها و طغیان ها و بی طاقتی های دیوانه و شور و شعف های عاشقانه ، که خلقتی است بی شمار و بیکران که طوفان در آب ساده و بی رنگ و لطیف دریایی آرام و فروتن برپا کرده است و در این دو قیامت آب و خاک ، ای فرشته رستاخیز ، ای اسرافیل من ، هر موجی نه یک « چگونگی » است که یک بی قراری است و تو در کناره این زمین ، این دریا تماشاگر باش و نه قضاوتگر و ببین که چه ها میکنی !- نه ، هرگز ، هرگز ،من هیچ هوسی ندارم که فردا همراه تو پا به ادبیات بگذارم و نامم در تاریخ بماند که این است آن آتش که دل « خردمندی » را سوخت و هنرمندش ساخت و از راه به کویرش کشاند و چه کرد و چه ها کرد ... نه، این تو را و مهر خویشاوندی را ابراز کردن خویش است. هدف را وسیله ساختن است . اگر چنین وسوسه ای در اعماق دل من می بود باید هم منفور تو می بودم و هم منفور خویش . اما اکنون سرفرازم._ ..._ من به ستایشگری شکر گذاری و حق شناسی های بزرگ و آگاه تو نیازمند نیستم ، آزارم میدهند . هر وقت مرا بر قله ی بلند سپیده ی صبحم ، همچون شمس تبریزم تکیه میدهی ، من از رنج بر خویش می لرزم ، از درد و هراس فریاد می کشم . آخر ، چه بگویم ؟ در آن بالاهای بلند ستایش ها و بر فراز برج الهه ها تنها می مانم ، من از تنهایی است که پیش تو می گریزم، برای من، تنها ماندن ، چه در پای یک پنجره ی گنگ و تاریک و چه در اوج آسمان های زیبا و روشن یکی است ، هر دو زندان بی تویی است . نه عقده های من دلم را به تو کشانده است ، نه هنر های تو مرا به تو خوانده است و نه بی کسی تو را کس من کرده است و نه بی مهری مرا جویای تو سرچشمه ی مهر کرده است و نه هیچ کمبودی مرا به بودن تو محتاج ساخته است ... بودن تو خود نیاز به تو را در من آفریده است ، بی کسی نیست که تو کسم باشی ، بی تویی است که اگر نبودی کم نبود.... می فهمی ؟ تنها وحشت تنها ماندن در زیر این آسمان غریب ، بر روی این زمین بیگانه است که این حادثه را پدید آورده است . تشنه را چه در یک سلول به زنجیر کشند ، چه در کویری رها کنند و چه بر تخت زئوس ، بر قله پارناس  بنشانند رنجش یکی است . بانگ آب تنها سمفونی جان اوست . باید این را بفهمی ، می فهمی ، اما باید هرگز فراموش نکنی که من نمی خواهم ساکن کوهستان پارناس باشم ، نمیخواهم نسیم روینده کویر دل تو باشم ، نمیخواهم در من همچون دانته در بئاتریس بنگری ، مرا بر تخت آفرینندگی قیامتی که در تو بر پا کرده ام بنشانی ، من الهه شدن را ، جبرئیل بودن را و چشمه پیامبری های تو بودن را دوست ندارم ، چه می گویم ؟ می هراسم ، می گریزم ، تنها می مانم ، بی تو میشوم ، من این جاه و جلال ها را دوست ندارم .معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی صفحه 512  

 


 
معلم شهید دکتر علی شریعتی
ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: معلم شهید شریعتی

... تو در من بیشتر از آن خوبی که بدی های تو بتوانند چیزی از آن کم کنند . از آن روح غیبت مترس ، در من هم هست و نمی ترسم . آن روح خبیث در تو میدانی کیست ؟

من !

 خود من ، من بودم که در تو به گفتن آمدم . هر وقت او در تو به به دشنام دادن من سر میزند من آرام تر میشوم . خطاها و عجزهای من چندان است که هرگاه تو بدم میگویی اندکی احساس میکنم که بار سنگین شکنجه هایم سبک تر میشود . هیچ چیز در این زندگی مشترک به اندازه بی گناهی تو و خوب بودن تو و در مهربانی مطلق بودن تو مایه رنج من نیست . ای کاش هیچگاه در نابودی آن روح پنهانی که در تو با من دشمنی میورزد توفیق نیابی . اگر او در تو ریشه کن شود و خانه ای شوی که در آن همه جا را محبت من اشغال کرده باشد ، یکدست و یکپارچه و مسخر گردی ، آنوقت برای من ، معلم انشا ماندن چه طاقت فرسا ست ! آنوقت من که هر صبحگاه دسته ای از کبوتران رنگین و خوش پرواز کلماتم را در هوای تو پرواز میدهم و گرد در و بام تو به چرخ میآورم و این زندگی کردن من شده است ، شرمنده این بازی بی ثمر از بام خانه خویش فرود خواهم آمد و پنهان شده از چشم هوا و آسمان و نگاه ستاره ها افسرده به کنج خلوت انزوایم خواهم خزید و در هجوم بی ثمری خویش و حمله نومیدی سیاه خویش تو را نیز از دست خواهم داد . آنچه مرا همچنان در برابر تو به پا داشته است تسلیتی است که در مطلق نمودن تو برای من احساس می کنم ، مقصودم از مطلق بودن این است که گاه تصویر من در جان تو می لرزد ، تار می شود ، غباری می گیرد و این تقصیرهای مرا برایم کمی تحمل پذیر می کند ، دشنام های تو ناخن های رنج را در جانم کمی نرم میکند . آن روح ملعون که در تو با من بدی میکند در من نیز هست ، اما با تو بد نیست ، با من بد است ، در من هیچکس و هیچ چیز با تو بد نیست . تمام من تایید مطلق و یک کلمه ظهور تو است .

معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی صفحه 512

 


 
معلم شهید دکتر علی شریعتی
ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: معلم شهید شریعتی
 

... دل نهانگاهی است غیبی که در آن سراپرده قدس جز دو کس را راه  

نیست   ، معبود و معشوق.

و خوشا آنان که معبودشان و معشوق شان هر دو یکی است و اینان اند که از 

شرک به توحید رسیده اند و آخرین مرحله ی توحید یگانگی این دو گانه

است . معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی از صفحه 455

 


 
معلم شهید دکتر علی شریعتی
ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: معلم شهید شریعتی
 ... من اشک های شما را نمی توانم ببینم ، هر قطره اش کلمه ای است که بیچارگی مرا حکایت می کند . هر کلمه اش دشنامی است که هستی مرا آتش میزند ... سرتان را بالا بگیرید ، این شانه ها که می لرزد احساس می کنم که دنیا زیر پایم دارد متلاشی می شود، احساس می کنم که از من ، از همه ی هستی من جز توده ی دودی که در دست نسیمی پریشان می شود هیچ باقی نمی ماند و آن چه می ماند خاکستر سرد و تیره ای است که از آن نفرت دارم ... رنج می برم ... معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی از صفحه 422  

 


 
معلم شهید دکتر علی شریعتی
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: معلم شهید شریعتی
 پس از مرگ نیز رنج سرنوشت او را خواهم داشت ، در زیر سنگ سیاه و سنگین لحد نیز که بر سینه پوسیده ام افتاده است غم سنگینی هوایی که از آن پس او به تنهای باید در آن دم زند بر سینه ام بی رحمانه فشار خواهد آورد ، در تنگی و تاریکی گور من از تصور این درد در وحشت و خفقان خواهم بود که او چگونه فراخنای تنگ زمین و قفس حقیر آسمان را تحمل خواهد کرد ؟ ظلمت روزهای تنها ماندن را در زیر اشعه این خورشیدی که تنها بر او خواهد تابید چگونه به سر خواهد برد ،آری ، من در زیر زمین همواره به او که در زیر آسمان مدفون میشود خواهم اندیشید و نمیخواهم چنین باشد .معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی از صفحه 375 

 


 
معلم شهید دکتر علی شریعتی
ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ خرداد ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: معلم شهید شریعتی
کاش این مرمر بلورین و قیمتی روح تو را به من می سپردند تا آن را با تیشه اعجازگر خویش بتراشم و شعارها و یادگاری های عامیانه ای را که مردم زمانه بر آنکه سنگ هر کاره ای می شناخته ای حک کرده اند از قبیل : « این یادگاری من است هرکس بخواند خر است !» ( راست میگوید ) و « این نیز بگذرد ! » و « در حقیقت مالک اصلی خداست  این امانت بهر روزی دست ماست !» ( راست هم نوشته است ) و « قدر زر زرگر شناسد  قدر گوهر گوهری » و « کبوتر با کبوتر باز با باز   کند همجنس با همجنس پرواز » ( دروغ نوشته )... و ...همه را با سرعت و خشم پاک کنم و صاف کنم و صیقل دهم و آن را درست به شکل خودم تراش دهم و بعد قد و بالایش را درست نگاه کنم و ناگهان برسم باز به یک یادگاری دیگری که از زیر دستم در رفته بود و پاک نکرده بودم و درست که در آن بنگرم و بخوانم ببینم نوشته است : منمشتعلعشقعلیمچکنم و هرچه دقت کنم نتوانم بخوانم و مقصودش را بدانم و خیال کنم که این نه جمله ای است یا یادگاری یی بلکه یک نقش تزیینی است برای قشنگی و بعد فکر کنم که پاک کنم ؟ پاک نکنم ؟ چکار کنم ؟ و بعد پاک نکنم !  معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی از صفحه 304 

 


 
سید احمد خمینی
ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: معلم شهید شریعتی

“ سید احمد خمینی “ درباره نقش “
دکتر شریعتی “ در پیدائی “ حکومت اسلامی “ تاکید میکند :
“ پدر من
( آیت الله خمینی ) برای مردم و انقلاب چیزی نداشته و کاری نکرده است ؛ همه از آن شریعتی است ......
( ’موحدٌین انقلابی - هواداران مکتب دکتر شریعتی – اطلاعیه 29 دیماه 1364 - ص 2 - نقل از صفحات شورا - نشریه مجاهد ) .

 
معلم شهید دکتر علی شریعتی
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ خرداد ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: معلم شهید شریعتی

 

او رفت  و من پس از آنکه از دستش دادم فهمیدم که او را داشته ام ! وقتی که دیگر او را نداشتم احساس کردم که او را داشته ام ! وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم ، وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم ، وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم ، وقتی او تمام کرد من شروع کردم ، وقتی او تمام شد من آغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن ، مثل تنها زندگی کردن است مثل تنها مردن است .

معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی از صفحه 192

 


 
میلاد امام حسن عسکری علیه السلام مبارکباد
ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: معلم شهید شریعتی

 

من اکنون برکناره ساحل ایستاده ام ، مرا به تنه درختی پیر و خشک و تناور بسته اند ، چشمانم را بسته اند ، دهانم را قفل زده اند ، دست هایم را از پشت به درخت ریسمان بند کرده اند ، پاسبان و گماشته و خطر و دیوار ، در برارم دریا است ، اقیانوس بیکرانه ای که هرگز با من مهربان نبوده است ... دریا ! من چقدر دریا را دوست می دارم ! چقدر او را بزرگ می دارم ، چقدر دریا را می فهمم ، چقدر با او صمیمی ام ، به او احترام می گذارم ، مقدسش می شناسم ، خوبش می دانم اما دریا هیچگاه با من مهربان نبوده است ... من شنا را دوست دارم ، شنا را خوب آموخته ام ، می دانم ، شناور زبردستی ام ، از کودکی تمرین دارم ... هیچ لذتی را ، کاری را در زندگی بهتر از شنا کردن در دریا ندیده ام ... دریا دوست من ، عزیز من ، معشوق من است و شنا کردن ! در آغوش دریا ! ... اما دریا هیچگاه با من مهربان نبوده است .

معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی از صفحه 189

 

 


 
معلم شهید دکتر علی شریعتی
ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: معلم شهید شریعتی
 مردم یکی از چیزهایی را که در این عالم هست نمی شناسند ، می شناسند اما زیبایی اش را در نمی یابند ، این هم همچون هزاران زیبایی دیگری است که هست و ناشناس مانده است چشم ها بسیار سطحی و نگاه ها به طور وحشتناکی خشن و درشت بین و عامیانه اند . چقدر راست است آن کتیبه : « مردم حتی حواس پنجگانه شان هم خوب کار نمی کند ، باید یک سطل پودر و ماتیک و رنگهای مختلف را برای رنگرزی چهره ات مصرف کنی تا چشم های زیباپرست تشخیص دهند که ها ... خوب شده است . یک من ادویه را باید توی کاسه غذایی چپه کنی تا ذائقه لطیف آن ها بوی غذا را حس کند ، باید خودت را جلوشان لخت کنی تا متوجه بشوند که زیبایی یک اندام چیست ... »راست است اما این را نگفتی که وقتی هم که با این فوت و فن های عامیانه آن ها را متوجه کردی تازه متوجه چی میشوند ؟ چه زیبایی یی را می فهمند ؟ چگونه ؟ و تا کجا می توانند دید ؟ این چشم ها ، دقیق ترین چشم ها ، از یک آیینه جیوه ریخته و دقیق تر نمی بینند ... یکی از زیباترین چیزهای این عالم که نه تنها زیبایی آن را تشخیص نمی دهند بلکه آن را یک بلا ، مرگ ، خطر ، شومی ، مصیبت تلقی می کنند و یکی از مایه های زاینده « نصیحت های مشفقانه »  است ، « سرعت » است .  معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی از صفحه 170  

 


 
کتاب و جهاد
ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: معلم شهید شریعتی

 

نمی توانم ، نیستی که مرا ببینی ، ببینی که آن کوه چگونه ذوب شده است و آن قله مغرور و بلندش همچون قیر در زیر آفتاب تموز وا شده ، نرم شده و کج شده و دارد با سنگینی و سختی و بی رمقی فرو می ریزد و به سوی دره ، عمق پست دره سرازیر می شود و له میشود و وا می ریزد و متلاشی می شود و هیچ می شود و پوچ می شود ... ،

زندگی من گرچه همه به اندوه و اندیشه گذشته است ، کودکی که خوابی بود و بگذشت و جوانی همه را در دنیایی دیگر گذراندم ، دنیای کشمکش ها و جنب و جوش ها و در دو کلمه : کتاب و جهاد و دیگر هیچ . هرگز به شادی و نشاط و آسودگی و لذت خو نکردم و هرگز با آنچه جوانی میگویند آشنا نگشتم و به هر حال هرچه بود گذشت و دریغ که همه بی ثمر گذشت و از همه جز طعم شکست در مذاق من بر جای نماند .

اما هر چه بود نیرومند بودم و مصمم و آگاه و خردمند و بر همه چیز و همه کس و بر خودم مسلط و چه تسلطی !

وسوسه های بسیار و لغزشگاه های هولناک و افکار و عقاید نیرومند و پر جاذبه را همه رد کردم و از هر تنگنا به سلامت جستم ، خود را از صد ها پرتگاه و دره و دشت و هفت خوان های پیاپی یک زندگی پر آشوب به در کشیدم و آمدم و آمدم ...

گفتگوهای تنهایی – دکتر علی شریعتی

صفحات143 و 160

 

 


 
معلم شهید دکتر علی شریعتی
ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ خرداد ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: معلم شهید شریعتی
 طوفان حوادث که ناگهان بر می خاست و به سوی من هجوم می کرد ، من با لبخند آرام و تحقیر کننده ای خودم را کمی بالاتر می بردم ، بالاتر می گرفتم و طوفان را می دیدم که از زیر پایم می گذرد و من در ورای آن تنها تماشاگر آسوده آن هستم و برای دیدن آن باید همچون مردی که هجوم صفهای سیاه و مورچه ها را می نگرد که از زیر پایش می گذرد سرم را پائین می گرفتم و چشمم را به تحقیر به زیر می انداختم .اما این ها همه گذشت و اکنون ، همچون پایان روزگار ناپلئون ، خود را در دست روزگار اسیر می یابم و احساس می کنم که اراده ام ، توانم و استقلال و استغنایم همه درهم شکسته است ، قلبم ، همچون قلعه استواری که پس از کشمکش ها اکنون برج و بارو های مستحکم اش درهم ریخته و درش به روی مهاجم باز مانده و صحن و رواق ها و اطاق ها و شبستان ها و سنگرهایش همه در اشغال دشمن است و مغزم چنان فلج شده است که جز خیال ، خیال دردمند و بیمار در آن هیچ جنبشی پدیدار نیست.اکنون زندگی من ساعت ها خاموش ماندن است و گذر لحظه ها را دیدن که هر یک به سختی و سنگینی صخره بزرگی که در مسیل سیلی آهسته در حرکت است ، بر روی سینه ام افتاده اند و می خزند . لحظه ها ، همه همچون هم هیچ یک پیامی تازه ندارند ، هیچ یک رنگی ، بویی ، خبری .همه تکرار دیگری اما چنان سنگین و کند می گذرد که مرا در زیر گام های خویش به خفقان آورده اند . گویی صف طولانی گاوهای وحشی اند که از زمینی باطلاقی عبور می کنند ، هر گامی که می گذارند تا زیر سینه در گل لزج و سفت و غلیظی فرو میرود و برای برداشتن گامی دیگر باید تلاشی طولانی کنند تا آن را از گل و لای بیرون کشند و چه سخت ! چه دشوار ! چه طولانی !و من اینچنین عبور لحظه ها را بر روی خود احساس می کنم و احساس می کنم که در زیر گام های این گاوان بزرگ و سنگین و سیاه و یکرنگ و یک اندازه و همانند و تنبل ، من ، بودن من ، روح و قلب و هستی من باطلاقی شده است ، باطلاقی که تنها عیور لحظه ها را چنین طاقت فرسا و سنگین و دشوار کرده است . اوو !   چه طولانی اند این شنبه ها ، این یکشنه ها ، این جمعه ها ، این سه شنبه ها ، این پنج شنبه ها ، این دوشنبه ها ! گویی از قرن های موهوم زمان در پیش از آفرینش سخن می گویم ، پیش از آنکه گردش خورشید و زمین و ماه ستارگان زمان را این همه سریع و ریز کرده باشد و هر دوره ای ، هر سالی ، هر ماهی و هر هفته ای با چنین سرعتی که ساعت ها و تقویم ها از آن حکایت می کنند بیایند و بشتاب بگذرند ! اما من گویی هرگز آن را احساس نکرده ام . گویی برای حرکت از ابتدای هر ساعتی تا رسیدن به انتهای ساعت باید از کویری که انتهایش در افق گم میشود بگذرم و به پایان آنکه میرسم و خسته و بی تاب و رنجور و درهم شکسته می خواهم کوله بارم را به زمین بگذارم و بیاسایم  و باز میبینم ساعتی دیگر و راهی طولانی و صعب العبور و خوفناکی دیگر و همچنین ساعت ها را باید بپیمایم و بپیمایم و بیست و چهار سفر پیاپی که کردم تازه میرسم به سر منزل اول ، همانجا که بیست و چهار سفر پیش بودم و خود را در همان نقطه که از آنجا عزیمت کردم میبینم و باز بیست و چهار کویر خشک و ساکت و مخوف و پهناور دیگر که در پیش دارم و باید بروم و لحظه ای مجال ایستادن نیست ، ثانیه ای توقف محال است ؛ زمان است و زمان رحم ندارد و اینچنین من هر روز از نقطه صبح حرکت میکنم و پس از طی بیست و چهار بیابان که هر یک را در زیر بار سنگین بودنم می پیمایم و له له زنان و با پای پر آبله و لب های شکافته از عطش و چهره سوخته در آفتاب و زبانی که از تشگنی و خستگی از دهانم بیرون افتاده و با چشمانی که از وزش تندباد های غبار آلود سرخ شده و میسوزد میرسم باز به همان نقطه اول ، باز صبح و باز ... اُه که دیگر طاقت یک گام  برداشتن ندارم ، دارم می افتم ، زانوانم از من نیست ، پاهایم همچون دو پای فلج در زیر اندام له شده ام به زحمت بر روی زمین می خزند و خار و خاشاک و سنگ و خاک راه را جارو میکنند و من نمیدانم چه کنم ؟ نمی توانم ، نمی توانم ، ای خورشید اندکی درنگ کن ! اما ... زمان ، این مامور بی رحم که مرا به تبعید گاه میبرد همچنان زنجیر لحظه ها را به گردنم افکنده است و می کشد ، و می کشاند .تمام آفرینش نابود شده است ، نه زمینی است ، و نه آسمانی و نه طبیعتی ! عدم خود را بر همه چیز افکنده است ، و من در قلب عدم ، نیستی مطلق عالم وجود ، نشسته ام و تنها در برابرم یک صفحه گرد کوچک ساعت پیداست ؛ گویی قیامت رسیده است و دنیا در عدم ناپدید گشته و از آن تنها همین صفحه کوچک ساعت مانده است که هنوز عقربه اش می چرخد و ساعت ها را پیاپی می خورد و پیش می رود ... اما نه ، من اشتباه می کنم ، عقربه ساعت نیز از کار افتاده است ، اما ، نه ، چرا می گردد ، عقربه می گردد ، اما این عقربه ساعت شمار نیست ، دقیقه شمار نیست ، ثانیه شمار است ، اما ، همین عقربه ای است که پیش از این یک دور که پیرامون این دایره را می گشت ، یک روز ، یا یک شب تمام به سر آمده بود ، ولی اکنون ،صفحه را که دور میزند تنها یک ثانیه را طی کرده است ! اکنون یک ثانیه دوازده ساعت طول میکشد ! آری ، قیامت شده است ، مگر نمی گویند در قیامت هر روزش هزار سال است ، صد هزار سال است ، صد و بیست و چهار سال است ؟باور نمی کنید ؟ من آن را همین روزها ، همین شب ها ، همین ساعت ها ، همین دقیقه ها ، همین لحظه ها ، همین چه می دانم چه بگویم ، همین الان به چشم می بینم ، به دل حس می کنم ، به جان می کشم ، الان خود را همچون اسکلتی که از صبح محشر گورش را ترک کرده و نامه اعمالش را به دست گرفته و نگران و هراسان و ملتهب ، تنها و خاموش و بی کس ، در آن گوشه صحرای محشر در زیر آفتاب بی رحم و سوزنده قیامت ایستاده و انتظار می کشد که نوبتش فرا رسد ، بیچاره مرد ! از کی اینجا منتظر است ! از صبح نه سه ساعت ، چهار ساعت ، پنج ساعت ، از هزار سال پیش ، یادش نیست از کی ، همین قدر می داند که دیگر جانش از انتظار به لب آمده است ، صبح کی بوده است و حال کی ؟ اُوو ! چند سال می گذرد ؟ کسی چه می داند ؟!اکنون زندگی من تماشای این لحظه هاست و عبور این گاو های سیاه و تنبل وحشی از این باطلاق ... اکنون کارم ، سفر است ، مسافری تنهایم که در زیر کوله باری سنگین پشتم خم شده و استخوان هایم به درد آمده است و می روم و راه طولانی لحظه ها در پیش رویم تا افق کشیده شده است و از هر منزلی تا منزل دور دست دیگر لحظه ای است و اینچنین باید صدها هزار ، میلیون ها لحظه را طی کنم تا برسم به یک روز و همچنین تا به رسم به دو شبانه روز ، همچنین تا به رسم به سه شبانه روز و همچنین تا به رسم به چهار شبانه روز و همچنین تا به رسم به پنج شبانه روز و همچنین تا به رسم به شش شبانه روز و همچنین تا برسم به یک هفته ! هیچکس در این دنیا نمی داند که یک هفته چند سال است ، چند هزار سال است ؟ کسی چه می داند که هفته هایی هست که از آغاز تا پایان ابدیت است ، هفته هایی هست که گویی « همیشه » است ، کسی چه می داند ؟ کسی چه می داند که چه می کشم ؟ حال میفهمم که خدا زمین و آسمان و ستاره ها و درخت ها و همه و همه را در یک هفته آفرید یعنی چه ؟ چه ساده اند آنها که نمی فهمند ، یک هفته را برای آفریدن هستی کم می دانند و سبک می دانند !! کسی چه می فهمد که : از این همه رفتن  و رفتن و رفتن و بریدن ره ها و گذشتن منزل های همه تکراری و همه یکنواخت و همه بی امید و همه بی خبر و همه بی آب و آبادی خسته ام و میبینم هنوز بیست و چهار ساعت دیگر ، چه میگویم ؟ هنوز بیست وچهار سفر طولانی دیگر ، چه میگویم ؟ میلیون ها لحظه های دراز و یلدایی در پیش دارم و این همه را باید طی کنم تا برسم به شهر و آبادی ، آن جا که چشمه ای هست و سایه درختی و در برابرم باغ های سر سبز و خرمی که در بلندی صخره ای که تا ابر ها کشیده است نشسته اند و مرا می نگرند و من آن ها را می نگرم ، آن ها را که  همچون سر در معبدی و چشم مناره ای باریک و بلند جلوه ای به زیبایی آسمان دارند و پرتوی به جلال و قداست عشقی ملکوتی ، باغ هایی که خوابگاه روحی آشفته و مرموز است و در خرمی درختان سر سبز و درخشانش ، من آن روح را که با من خویشاوند است عریان میبینم و جز من و جز چشم های من چه کسی روح را در آئینه باغی می تواند دید ! باغی که می گویند بر بلندی قله مغرور و بلند و بر کشیده صخره ای است ، صخره ای که در بهار پوشیده از چمن های سبز یکدست است ، چنانکه گویی اندامی به ظرافت خیال شاعری است که جامه ای از مخمل سبز بر تن کرده باشد و در پائیز و در پرتو غروب خونین آفتاب خونرنگ می گردد و چشم های خسته خو کرده به تاریکی و نگاه های آبی پرست را می زند ، می آزارد ، و زمستان ها ، در زیر سایه ابرهای گرفته و تیره دل و ساکت که از آن اندوه و نومیدی می بارد ، سیاه می گردد و همچون صخره ای که در دل تاریکی سر بر داشته باشد چنان می شود  که گویی شاعری ، ناگهان به سرزمین غم های دردناک رسد و در موج های تیره اندوه فرو افتد و خیالش رنگ تاریکی گیرد و آرزویش در لهجه سیاهیِ یاس غرقه شود و جوانه های بی تاب و شاداب صد ها غزل ، مصیبت شود و آهنگ مرثیه گردد و ای کاش ، در پایان این سفر ها و سفر ها و سفر ها ، اگر رسیدم به آن چشمه آب و پای آن صخره بلند و آن باغ های سر سبز که روح خویشاوندم در لای شاخ و برگ های خرم و شاداب آن به خواب رفته اند ؛ فصل بهار باشد و هنگام سبزه باران ، نه پرتو خونین غروب و نه سایه ظلمانی ابر های اندوه ، نه کسوت عباسیان و نه شعار سرخ علمان ، شیعه پاک و باغ ها دماغه تیز و ظریف کوه ، از دل صخره پیش آمده است و همچون منقار پرنده ای وحشی است . معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی از صفحه 161 

 


 
معلم شهید دکتر علی شریعتی
ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ خرداد ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: معلم شهید شریعتی

... چشمهایت را ببند ، نگاهم مکن ! من طاقت دیدن آنها را ندارم .

چه بگویم ؟

گریستن ، تنها کار یک ناتوان است و

من سخت ناتوانم !

گفتگوهای تنهایی – دکتر علی شریعتی

صفحه126