سکوت سنگین

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

شریعتی
ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: معلم شهید شریعتی

از معلم شهید علی شریعتی – گزیده ای از کتاب ارزشمند گفتگوهای تنهایی از صفحه 659

- دیگر بس است ، باید بگوئیم ، من دیگر تاب ندارم . باید با هم آشنایی بدهیم ، باید اعتراف کنیم ، من نمی دانم باید چه بگویم ، باید چه بگوئیم ، چه حرف هایی است که باید از تو بشنوم اما می دانم که دریای حرف ها و حرف ها و حرف هایی که در پس این سکوت سنگین چشم انتظار گفتن اند طغیان کرده اند ، من دیگر تحملش را ندارم ، از آن دریای آتش های مذاب ، از آن کوه آتشفشان های دیوانه که به بند کشیده بودند و تو برایم حکایت کردی بگو ، گفتی آن دریا را در کوزه نمی توان کرد ، گفتی از آن جرعه جرعه آب نمیتوان برداشت ، گفتی همه ان اقیانوس آتش مذاب یک حرف است یک حرف پیوسته ... از آن دریا بگو ، گفتم که من تشنه آب نیستم ، آب سرد خوشگوار تگرگی نمی خواهم ، من تشنه آتشم ، آن اقیانوس را در جانم سرازیر کن ، آن آتشفشان دیوانه را زنجیر از دهانش برگیر و همه را در یک جا بر سرم بریز ، بگذار بسوزم ، بگذار در آن آتش های سیال بگدازم ، مترس ، آن همه را این همه در سینه ات پنهان مکن ، به جان من بریز ، این همه در اندیشه سلامت و راحت من مباش ! می خواهم در آنچه تو می گدازی بگدازم ، بگو ، بریز ، دهانت را بگشای ای قله سنگی آتشفشان !

خاموشی تو مرا در کنارت بیشتر می گدازد !

... من دیگر تحمل ندارم ، آن زندان بزرگ را بشکن ، همه آن زندانی های ابد را ، آن محکومین ابد را ، همه آن مجرمین را همان ها که جرمشان خیلی سنگین است ، همان ها که از همه وحشی ترند ، خطرناک ترند ، همان ها را که سال ها در عمق سیاه چال های درونت به بند کشیده ای ، همان ها را که در سلول های تک نفری محبوس کرده ای ، همان ها که هرگز رنگ آزادی و هوای آزاد و آفتاب را ندیده اند ، همان ها که هرگز کسی به ملاقاتشان نیامده است ، همان ها که در وطن غریب بودند و خویشاوندی ، آشنائی ، دوستی ، همزبانی نداشتند ، همان ها را ، همه شان را یکسره آزاد کن ، همه را به سراغ من بفرست ، من همه شان را در آغوش می گیرم ، همه شان را می بوسم ، دوست می دارم ، من دیوانه دیدار آن هایم ... چرا آن زندان بزرگ را نمی شکنی ؟ چرا آن بند گران را از دهانه کف آلود آن آتشفشان بر نمی گیری ؟ در اندیشه چه هستی ؟ من دارم باز آتش می گیرم ، یک لحظه سکوت مکن که خفه می شوم ، یک کلمه مگو که دیگر طاقت ندارم ، من خیلی مریضم ، باید مرا مواظبت کنی ، دیگر توقع نداشته باش که باز هم کمرم را در زیر بار این کوه سنگین و سرد و ساکت خم نگهدارم و صبر کنم ، استخوان هام درهم شکسته است بگو ! نمی دانم چگونه باید حرف بزنم ، چه باید بکنم که تو بفهمی که حالم خوب نیست که باید آن انفجار این کوه را از روی سینه ام به زمین اندازد و خورد کند !

- خیلی خوب ، خیلی خوب ، خیلی خوب ... حیف که تو حالت خوب نیست ، اگر نه خیلی من احتیاج داشتم که اقلا تا یک ساعت ، دو ساعت مرا دلداری بدی ، با من مدارا کنی ، نمی دونم چرا این جوری شد ، مثل این که الان جمجمه ام می خواهد بترکد ، چشم هام درد می کند ، مثل این که می خواهد از حدقه بیرون بپرد ، دلم پر شده است ، ورم کرده است ، نزدیک است پاره شود ، اصلا ... احساس می کنم نزدیک است تمام رگ هایم شکافته شوند ، تمام اعصابم سر از هم بردارند ، و گسیخته شوند .

اَه ! این دست های تو ! چقدر نرم و شکننده اند ! برای حرف زدن های نرم و خوب و شاعرانه خوبند ! می ترسم ! دلم می خواهد چنان بفشرم که در دستم له شوند . اَه ! این انگشت های ظریف و ترد ! چه معصوم و زیبا و خوب اند ! چقدر گرمای دست های تو مهربان است ! آنها را می گذارنم روی پیشانیم ، شقیقه هایم چنان می زند که گویی اکنون می خواهد سر باز کنند ، بترکند ، دست هات را می گذارم روی چشم هام ، خیلی می سوزند ، مثل این که از حدقه دارند بیرون می پرند ، آنها را بر روی مردمک چشم هام فشار می دهم ، راحت تر می شوم ، آرام تر می شود ، این جوری بیرون نخواهند پرید ... نمی دانم . آن حالت تو چقدر سخت بود ! من آن وقت نمی توانستم احساس کنم ! اینها چه حالتی است ! چه روحی در این دنیا چنین پریشانی هایی سخت داشته است ، نمی دانم ! کمی حرف های سبک تر بزن ! کمی عادی تر باش ... تسلیتم بده ! چقدر به تو احتیاج دارم ! کیست که در این دنیا بتواند به من کمک کند ؟ تو خیلی نیرومندی ! این دست ها ، این پنجه ها می توانند دهانه یک آتشفشان مخوفی را که آتش های مذاب در سینه اش سر برداشته اند و هزاران انفجار در درونش یک باره طغیان کرده اند ببندند ، آن را آرام کنند ... سنگ ها دارند ذوب می شوند ! می دانی ، من هرگز در سراسر عمرم حتی یک لحظه از درد خویش سخن نگفته ام ، همه رنج ها را خورده ام و لب بسته ام ، همه نیازهای پنهانی ام را در خود فرو خورده ام و حلقومش را فشرده ام و خفه کرده ام ، ضعفی که در نالیدن احساس می کرده ام و حقارتی که در نوازش شدن می دیده ام همیشه مرا وادار به سکوت کرده است و حتی تظاهر به بی نیازی و بی دردی و قدرت ! هیچ کس خبر ندارد که در پنهانی های روح من چه التهاب ها به بند کشیده شده است ، چه گریستن ها در قلبم عقده کرده است ، پیش تو چنین احساس نمی کنم اما کسی که عمر را در سلول تاریکی گذرانده است دشوار است ناگهان چشم در چشم خورشید تند و عریان سحر باز کند ، می زند ...

- ... ببین من حق ندارم بترسم ، گله مند باشم ؟ تو خودت را جای من بگذار . من آنم که هم اکنون « هستم » نه آنکه باید باشم ، آنکه باید باشم کسی است که نیست ، به من مربوط نیست . من یکی است . همان که هست ، پس طبیعی است که من از تو بخواهم که مرا دوست داشته باشی ، منی را که هستم ، الان در برابرت نشسته ام ، مرا که میبینی ، که میبینم ، اگر تو منی را که باید باشم دوست بداری ، با منی که باید باشم حرف بزنی ، باشی ، پس مرا کی دوست بدارد ؟ پس من تنها میمانم ، تو را با خود بیگانه احساس می کنم ، احساس می کنم تو با من نیستی ، با من حرف نمی زنی ، مخاطبت من نیستم ، کسی دیگر است ، منی است که باید باشم اما نیستم و من کس دیگری است . تو احساس نمی کنی که آن که به تو نیاز دارد ، به دوست داشتن تو نیاز دارد منم ، منی که هستم ، همین جوری که هستم ، همین که می خوابد ، بیدار می شود ، می پوشد ، می خورد ، می آشامد ، دم می زند ، می خندد ، می گرید ، رنج می برد ، تنهائی می کشد ، احتیاج دارد ... تو متوجه نیستی که ان کسی که تو را دوست دارد منی نیست که باید باشم ، منی است که هستم ، این خیلی عجیب است که من واقعی ، منی که هستم تو را دوست بدارم و بی تو رنج ببرم و از تنهایی مضطرب باشم و انتظار بکشم و اسارت تحمل کنم و صبرها و تلخی ها و حماقت ها و حسد ها و کینه ها و دوری ها و بی کسی ها و بیگانگی ها همه را من داشته باشم و اما کسی را که تو دوست می داری و با اویی من نباشم ، آن منی باشد که نیست و نمی دانم کیست ! من هرگز تحمل نمی کنم که ببینم تو اصطلاحی را دوست داری به نام من ، با تصویری همدمی شبیه من ، به منی می اندیشی که خود ساخته ای ... من یک اصطلاح نیستم ، تصویر نیستم ، خیال نیستم ، من یک بدنم که دل دارد و رگ و پی و روح و رنج و اندوه و نیاز و تنهایی و عشق و کینه و ... همچون تو . اگر تو احساس کنی که من توئی را دوست دارم که تو نیستی ، توئی که من می خواهم که باشی و نیستی راضی خواهی بود ؟! اگر در برابرت بایستم و بگویم ای قهرمانی که چشمها را در المپیک خیره میکنی ؟ ای که پنجه های هنرمندت بر روی گیتار طلائی ات دلهای دختران و پسران مولن روژ را بی تاب میکند ؟ ای که زیر ابرو های برداشته ات ، دندان های طلایت ، زلف های کرنلی ات ، چشم های خمارت ، انگشت های کوتاه کلفتت ، زنجیر گردنت ، صدای لطیف ظریف ژیگولو مآبت ، احساسات سوزناک رقیقت ، جوک های با مزه ای که میگی ، سوت های قشنگی که با دهنت می زنی ، اداهای ملموس و با نمکی که از خودت در می آوری ... همه برای من سرگرم کننده است و واقعا تیپ انترسانی ! آن وقت ، تو در همان حال که دارم این تعریف ها را از تو می کنم چه جوری به من نگاه می کنی ؟! ها ؟

همین قدر که احساس بکنی که آنچه من از تو در خود تصور می کنم ، آن توئی را که دوست دارم با توئی که هستی کمی فرق دارد ناراحت نمی شی به احساس نمی کنی مقداری از تو در این آشنائی و درستی و پیوند کنار مانده و تنها مانده و دور افتاده است ؟

منی که با کلماتت نقاشی می کردی درست من بودم ، درست شبیه خودم بود ، خیلی هم دقیق و حقیقی اما ... زیباتر از من ، خیلی خوب تر از من ... من نمی خواهم ، اگر من آن روز که آمدم و از تو خواستم که عکست را بکشم ، اگر اجازه می دادی و می کشیدم و می دیدی که عکس خودت است ، عکس هیچ کس دیگر نیست ، تنها به خودت شبیه است و من فقط عکس تو را کشیده ام و خواسته ام تو را بکشم و کشیده ام اما چشم هات را قشنگ تر در آورده ام و لب هات را غنچه تر و زلفات را فرفری براق و چرب ! و صورتت را سرخ و سفید پودر زده کرم مالیده و ترگل و ورگل خوشت می آمد ؟

آن عکس ها عکس من بود اما منی که دوست داری باشم ، نه منی که دوست دارم که او را دوست داشته باشی ، یعنی آن که هستم ، دوست دارم عکس فوری ، نه ، غیر فوری اما عکس شیشه حساس مرا داشته باشی ، نه عکس روتوش شده ام را ، نمی خواهم از خالی که بر گوشه لبم ندارم خوشت بیاد ، عکسم را که می کشی خالی که می پسندی روی لبم بگذاری ، خطی را که دوست نداری از چهره ام برداری من او نیستم ، مرا همین جور که هستم بپذیر ، بی روتوش !

 


 
شریعتی
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: معلم شهید شریعتی
دارد مشکل می شود ، تحمل یکدیگر برایمان سنگین شده است ، هنوز جرات آن را نیافته ام که در برابر هم قرار گیریم ، هنوز هم با هم روبرو نشده ایم ، از ترس چنین حادثه ای است که من همواره شلوغ می کنم ، حرفهای دیگر و چیزهای دیگر را به میان می ریزیم تا خودمان در ان ها گم شویم و درست روشن به چشم هم نیائیم ... دیوار عریان روح یکدیگر ، تحمل پذیر نیست ، تو چه بی باکانه خودت را نشان دادی ، باید کم کم بدان عادت کنیم ، یک باره نمیتوان با هم بود ، باید جرعه جرعه از هم بنوشیم ... یک جور دیگری شد ، دیگر حرف زدن از هرچه جز از خودمان محال است ، تو هرگونه فریبی را گرفتی .معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی صفحه 658

 


 
سایپا
ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: تاریخ
به نام خدادوشنبه هشتم تیر ماه روز فراموش ناشدنی بود برایم . اتفاقاتی افتاد که برایم بهترین بود و یکی از اونها اینکه ویژه نامه ای درباره هنرمند فقید فرهاد مهراد منتشر شده بدستم رسید که توصیه میکنم  که دوستان حتما مطالعه کنند شماره ششم از مجله موسیقی قرن 21 .در صفحه 14 این ویژه نامه مطلبی با دستخط فرهاد چاپ شده که بسیار جالب توجه است نامه ای خدمت سردبیر روزنامه جامعه  :... در اواخر کتاب آخرین سفر شاه آمده است که : دوستان اشرف پهلوی او را سایپا میخواندند !! که مخفف کلمات زیر است :Son Altess Imperial Princess Ashraf همانطور که توجه فرمودید کلمات بالا بزبان فرانسوی میشود : والاحضرت همایون شاهدخت اشرف .و این نام و عنوان همچنان زینت بخش هزاران ماشین رنو است .فرهاد مهراد 15/3/1377 خیلی جالبه که مسئولین نظام جمهوری اسلامی این همه تبلیغ نام یکی از پهلوی ها را می کنند . و حال اینکه وی از مفسد ترین افراد این خاندان بو که بارها به جرم حمل و توزیع مواد مخدر در کشور های مختلف بازداشت شده است و با استفاده از مصونیت دیپلماتیک و با نفوذ برادر پادشاهش نجات یافته است که همین موضوع موجب خشم و نفرت همگان خصوصا شخص محمدرضا پهلوی شد . شخصی که به گمانم نه در نزد هیچ سلطنت طلبی و نه هیچ ضد سلطنتی  محبوب باشد .و یاد فرهاد گرامی باد که این گونه تیزبین و متعهد بود .

 


 
شریعتی
ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ تیر ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: معلم شهید شریعتی
... من در برابر تو کیستم ؟ و آنگاه خود را کلمه ای می یابی که معنایت منم و مرا صدفی که مرواریدم توئی و خود را اندامی که روحت منم و مرا سینه ای که دلم توئی و خود را معبدی که راهبش منم و مرا قلبی که عشقش توئی و خود را شبی که مهتابش منم و مرا قندی که شیرینی اش توئی و خود را طفلی که پدرش منم و مرا شمعی که پروانه اش توئی و خود را انتظاری که موعودش منم و مرا التهابی که آغوشش توئی و خود را هراسی که پناهش منم و مرا تنهائی که انیسش توئی و ناگهان سرت را تکان می دهی و می گویی : نه ، هیچ کدام ! هیچ کدام ، این ها نیست ، چیز دیگری است ، یک حادثه دیگری و خلقت دیگری و داستان دیگری است و خدا آن را تازه آفریده است هرگز ، دو روح ، در دو اندام این چنین با هم آشنا نبوده اند ، این چنین مجذوب هم و خویشاوند نزدیک هم و نزدیک هم نبوده اند ... نه ، هیچ کلمه ای میان ما جایی نمی یابد ... سکوت این جاذبه مرموزی را که مرا به اینکه نمی دانم او را چه بنامم چنین جذب کرده است بهتر می فهمد و بهتر نشان می دهد .معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی صفحه 655

 


 
شریعتی
ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ تیر ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: معلم شهید شریعتی

... اصلا تجدید تلخ ترین خاطره ها ، بدترین خاطره ها ، گفتن از آن روزها و شب های سیاه و سخت و آن دلهره ها و تنهایی ها و سختی ها و آن رنج ها خوب است ، لذت آور است ، باید نشست و از همه آن ها حرف زد ، چه لذتی بزرگتر از گفتگو از رنج ها و غم هائی که دیگر نیست ؟

معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی صفحه 650

 


 
شریعتی
ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ تیر ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: معلم شهید شریعتی

... نمی دانستی هر دقیقه انتظار در این حالتی که من هستم چقدر سنگین است ! من که آن همه انتظار های طولانی، صبرهای سنگین و ندیدن های چند روزه و چند ماهه را تحمل می کرده ام و قدرت شگفتی و استعداد عجیبی هم در این کار داشتم حال خود را خیلی ضعیف احساس می کنم ، فکر می کنم ممکن است حتی یک دقیقه انتظار ، یک ریزه دلواپسی از آن نوع انتظار ها و دلواپسی ها دلم را پاره کند ، بمیرم ! خیلی ضعیف شده ام ، دیگه طاقت این چیزها را ندارم ، مواظب من باش ، باید بدانی که تو الان با یک بیمار سر و کار داری ، دوران بیماری طولانی اعصاب و روحیه ام را خسته و حساس و مریض کرده است ، دوران نقاهت را می گذرانم ، دیگه تاب تحمل هیچ چیزی را ندارم از این توقع ها از من نداشته باش ، باید از من پرستاری کنی .

معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی صفحه 647

 


 
شریعتی
ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ تیر ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: معلم شهید شریعتی
آره ، باز هم « من » ! از بس خودخواه است ! هی « من » هی « من » ، اما باشد ، عیبی ندارد ، من بدم نمیآد ، خودخواهی اش جوری نیست که آدم بدش بیاد ، بلکه خوشم هم میآد ، خودخواهی خشک و احمقانه و متکبرانه و بی معنی نیست ، یک نوع خودخواهی دوست داشتنی دارد . نمی دانم چه جوری است ؟ خودخواهی اش در برابر من نیست ، با من است ، وقتی از خودش می گوید و به خودش تکیه می کند و غرورش نمایان می شود من هم خود را در خودخواهی و غرور او احساس می کنم ، احساس می کنم که در این حال مرا کنار نگذاشته ، خودش تنها از خودش نمی گوید ، خودخواهی نشان نمی دهد ، من هم در آن حضور دارم ، برای همین هم هست که خوشم می آید ، از طرفی ، بی خودی و همیشه خودخواهی ندارد ، هر وقت پستی و حقارت و ذلت و کوچکی و ضعف و این جور چیزها پیش می آید او روحش حماسی میشود و گردنش مغرور و سرش برافراشته و تند و دامنش برچیده ، می خواهد دنیا را به هم بریزد ، از همه چیز چشم می پوشد ، همه چیز را و همه کس را می ریزد و خودش را در می برد ، همین جور هم خوب است ، ضعف و عجز و کوچکی زشت است ، یک مرد هرچند خوب و زیبا ، اگر مثل موم باشد و هیکلش خمیری شکل و روحش لعابی ، مثل گل ، مثل حلوا ارده ، هرچند شیرین باشد و راحت و بی آزار ، باز هم دل را می زند ، حال تهوع به آدم دست می دهد ، یک میله فولادی را زور زدن و کج کردن لذت دارد ، توفیق آمیز است ، هرچند باید عرق ریخت و سختی کشید و خسته شد و به نفس زدن افتاد و پوست شده و خون آلود کرد ، ولی خوب است ؛ خستگیِ رشید و توفیقِ نیرومندی است ، یک لوله لاستیکی و جیر را که سرش را که تو دست میگیری خودش را نمیتواند راست نگه دارد و زِرتِ خم می شود و تا می خورد و هُلُپ می افتد روی پای آدم که یعنی چی ؟ چه احساسی از تا کردن و خم کردن و به زمین انداختنش در آدمی بوجود می آید ؟!... زیبائی اندام یک کرد در داشتن کمری است که سرش می رود اما خم نمی شود ، رکوع چنین اندامی از سجود نمازگزاران حرفه ای خدا را و فرشتگان را بیشتر خشنود میکند ...  معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی صفحه 644

 


 
شریعتی
ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: معلم شهید شریعتی
... راستی من آن وقت ها خیلی تو حرف هایی که با شما می زدم از خودم تعریف می کردم ، بعد متوجه شدم که این شیوه اخلاقی من نیست ، من همیشه بیش از حد متواضع ام و هیچ وقت از چیزهایی که بویی از خودنمایی و خودخواهی داشته باشد حرف نمی زده ام اما فقط در گفتگوی با شما خیلی از خودم ، یعنی به نسبت ، تعریف می کرده ام ! باعث تعجب و کمی هم پشیمانی من شد ، ناراحت شدم و چند بار هم تصمیم گرفتم مواظب باشم دیگه از خودم تعریف نکنم ، اشاره ای به اینکه من چی هستم و کی بوده ام و ... در حرف هام نداشته باشم ولی باز نمیشه و همین که شروع می کردم با شما حرف زدن ناخودآگاهانه از خودم سر در می آوردم !تا « اریک فروم » علتش را برای من تحلیل کرد که این یک حالت طبیعی روحی است و انسان همیشه در برابر کسیکه دوستش میدارد خود به خود وادار به خودنمایی می شود و می کوشد تا ارزش های شخصیت خود را پیش او نمایان کند و به او نشان دهد، این یک نیاز ناخودآگاه روحی است ، بعد برایم این تناقض در اخلاق و رفتار خودم روشن شد که هرجا و نزد همه کس خود را می پوشانم و حتی در برابر اتهامات از خودم دفاع نمی کنم و به تبرئه شدن خودم اهمیتی نمی دهم اما در برابر شما بدون اینکه بفهمم برخلاف عادتم سعی می کردم زوایای پنهانی و احساس ها و صفات پوشیده ام را نشان بدهم و شما را بدان آگاه سازم و این یک حالت روحی طبیعی ناخودآگاه است . خیالم راحت تر شد ، که خودستائی ها که پیش شما می کردم زائیده خودخواهی من نبود ، زائیده دوست داشتن شما بود .معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی صفحه 642