سکوت سنگین

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

قلب شاعر
ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: ادبیات

چه خوب بودمن هم دارای قلبی سخت و سنگین می بودم که از دیدن و احساس نا ملایمات روزمرّه به ناله های قلبی دچار نمی شدم !

نمی دانم قلب من ، قلب یک کودک است ، یا قلب اطفال ، قلب یک شاعر

گمان می کنم همة دل ها در بدو خلقت یکسان ساخته می شوند ، از این راه دل اطفال همه بهم شبیه است . بعد به تدریج دل ها تفاوت و تغییر می کنند ، بزرگ می شوند ،بر ضخامت و سختی خود می افزایند ، دیگر کم باور کرده ، کم دوست داشته و کم راست می گویند ، از انتقام لذّت می بردند ، کنجکاوی وکشف اسرار مردم را مثل یک گیلاس شراب کهنة لذیذ با تأنّی و رغبت می نوشند و باز هم تکرار می کنند . حوصلة زیاد حرف زدن و یک مقصود را بدون صراحت و در ضممن الفاظ پیچیده از پیش بردن ، دارند ، شجاعت را برای دیگران و نتیجه را برای خود می خواهند ، از ضربت خوردن متألّم نشده از ضربت زدن هم باک ندارند ، پول را بر همه چیز حتّی بر عشق ترجیح می دهند . قلب آن ها به قدری بزرگ می شود که میلیون ها سکوکات طلا و همینقدر هم آرزو در آن جا می گیرد !

اینها سیاسیّون ، پاپ ها ، کاردینال ها ، سردار ها ، زعما و امپراطور ها و صاحبان مطامع بزرگ اند ولی من

من یک طفل بیش نیستم که با خیال خود مثل عروسکی بازی می کنم !

دل من از کودکی دیگر نمو نکرده و بزرگ نشده ، اشک های درونی من هیچوقت تمام نشده و یک حسرت و الم دائمی شبیه به یأسی که به بی اعتنایی و اعراض از همه چیز منجر شده باشد ، در دل من باقیست .

عشق هم دیگر این دل سودا زده را ترک گفته است . خاطرات اندوهگین سراسر حرمان عشق به قدری سخت است که گاهی دل را مدهوش و بی حس می سازد ولی یک بی حسی که از درد دائمی ناشی شده باشد .

چرا از هیچ چیز خوشم نمی آید ؟

چرا زود می رنجم و زود می بخشمو چرا دیر فراموش می کنم ؟

چرا اثر هر حادثه ای اینقدر عمیق در قلب من می ماند و در این صورت چرا انتقام نمی کشم ؟

چرا به خودم غرق شده ام ، معذلک به خودم نمی پردازم ؟

گاهی خیال می کنم که این علامات به واسطة اینست که عشقم تمام شده ، ولی می بینم به بچّه و ارحام و عائله ام عشقی شبیه جنون و در سر حد تفدیه و از خود گذشتگی دارم و در مورد رفیق هم همینطور ، بعضی اوقات علاقه جنون آمیزی در خود مشاهده می نمایم .

ای کاش با نخوت یک جوان و با قلب یک کودک در جوانی پیر نمی شدم و ای کاش درس های عمیق و دقیق روزگار را که در کلاس محیط ، هر دقیقه تکرار می کنند ، نمی فهمیدم و یا آن را قبول می کردم .

نفهمی نعمتی است و فهمیدن و پذیرفتن هم نعمت دیگر ،‌ولی فهمیدن و قبول نکردن فقط بد بختی و سیاه روزیست .

محمد تقی بهار

 


 
سالگرد
ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: شخصی
به نام خدای بی همتاسال گذشته نوزدهم مرداد ماه تصمیم گرفتم که در اینجا مطالبی در مورد تئوری موسیقی و همچنین نتها و آکورهایی برای گیتار قرار دهم البته بیشتر برای کسانی که تا حدی با این ساز آشنا هستند . چند نفری از دوستان هم قول همکاری دادند که متاسفانه هر کدام به گونه ای از پذیرفتن مسئولیت طفره رفتند و من تنها ماندم . خب بعد کمی فقط آکور ترانه های پاپ ایرانی چندی یک بار در اینجا قرار می گرفت که این هم حدود چند وقتی است فراموش شده است و به دلیل وضعیتی که برایم پیش اومده تصمیم گرفتم نوشته هایی برگزیده از بزرگان ادامه دهم که این هم بیشتر رفت به سمت قرار داده نوشته های معلم شهید دکتر علی شریعتی . که از سوی چند تا از دوستان به شدت استقبال شد و به امید خدا از این به بعد با برنامه هایی دقیق تر از قبل ادامه خواهم داد . و ممنون خواهم شد ، اگر دوستان نظر بدهند که همین راه را ادامه دهم  و یا مثل سابق به موسیقی و قرار دادن آکور پاپ در اینجا اکتفا کنم ؟یک سال گذشت و من در اینجا دوستان بسیاری پیدا کردم که صفحه برخی که در این دنیای مجازی می نویسند را در پایین می بینید : آسمان بارانی عشق آهنگ شرق  احمد بلو   اراجیف من    از دل تا قلم اشلایگر اندر خـم یــه کــــوچـــــه     بهار لبخند زندگی    ترانه های کوچک    تنهاییهای پریـا   تو را من چشم در راهم    چوبین   *حرفهای لطیفه   حرفهای یه دیوونه   دریا در من     دلتنگیهای یک زن    دوربین دیجیتال   دهکده  عشق   رهگذار عمر   زرشک   زیر نویس  ساحل آرامش  سپیده شهریست پر ظریفان   و هر طرف نگاری   ستاره شبهای بارانی  سرخی بارون    سلام بر سحر خیز مدینه  سلام علی ال یاسین  ســـیندرلا و غریــــبه ها   شاه کلید   شاید تو هم تنها باشی؟  ضامن آهو   طنین یک ترانه   عاشقان خوب خدا    عاقلانه   عکس دیجیتال   فریدون فروغی   فیوژنه افرا    قصه ی شهر سکوت    کربلائی رهام    کلبه کوچولوی من گاهی شاد ، گاهی غمگین   گلهای رنگارنگ   گیتار فلامنکو    پدرام امینی ابیانه    گیتار من   ! ما 2 تا   مارمولک آنلاین   ماه شب مرا آفرید آنکه دوستم داشت  مریم  *مسلمون   موزیک پاپ گیتار  نامه های بی مقصد  یادداشت های یک جوان دانشجو ایرانی   *یادداشت هاى دلتنگى   یادداشتهای مغشوش یک دانشجو یه دانشجوی وامونده

 


 
توتم
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ امرداد ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: معلم شهید شریعتی
قلم توتم من است ، امانت روح القدس من است ، ودیعه مریم پاک من است ، صلیب مقدس من است. در وفای او ، اسیر قیصر نمی شوم ، زر خرید یهود نمی شوم . بگذار بر قامت بلند و راستین قلمم به صلیبم کشند ، به چهار میخم بکوبند ، تا او که استوانه حیاتم بوده است ، صلیب مرگم شو د، شاهد رسالتم گردد ، گواه شهادتم باشد ، تا خدا ببیند که به نامجویی بر قلمم بالا نرفته ام ، تا خلق بداند که به کامجویی بر سفره گوشت حرام توتمم ننشسته ام ، تا زر بداند و زور بداند و تزویر بداند، که امانت خدا را فرعونیان نمی توانند از من گرفت ، ودیعه عشق را قارونیان نمی توانند از من خرید و یادگار رسالت را بلعمیان نمی توانند از من ربود .
هر کسی را ، هر قبیله ای را توتمی است ،
توتم من قلم است .

هر که هنوز آدم است ، هبوط را دردناکانه حس می   کند ، شفا نیافته است ، مجروح است ، هنوز فراموش نکرده است ، بهشت را ، کویر را ، عصیان را ، تبعید را ، خدا را ، شیطان را ، حوا را . و همچنان به آن ودیعه های غیبی که با آدمیت خویش به زمین آورده است ، وفادار مانده است و همه چیز را به یاد دارد . توتمش یادآور آن بهشت است ، جلوه گاه همه آن زادهای غیبی و ذات های ماورایی که با خود آورده است ، توتمش طلسمی است که جادوی زمان را می بندد و حرزی که از بلای زمین نگهش می دارد ، شمعی که در ظلمت شب روشنی اش می بخشد و مخاطبی که در سکوت قبرستانی این کویر ، با او حرف می زند و از او حرف می شنود. حرف هایی را که برای نگفتن دارد!از کتاب کویر و قسمت توتم پرستی اثر ارزنده شهید بزرگوار دکتر علی  شریعتی

 


 
شریعتی
ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: معلم شهید شریعتی
دکتر علی شریعتی در کتاب نیایش این گونه مناجات میکند :  خدایا ! همواره ، تو را سپاس میگزارم که هرچه در راه تو و در راه پیام تو ، پیشتر رنج میبرم ، آنها که باید مرا بنوازند میزنند ، آنها که باید همگامم باشند ، سد راهم میشوند ، آنها که باید حقشناسی کنند حقکشی میکنند و آنها که باید دستم را بفشارند ، سیلی میزنند ، آنها که باید در برابر دشمن دفاع کنند ، پیش از دشمن حمله میکنند و انها که باید در برابر سمپاشی های بیگانه ستایشم کنند ، تقویتم کنند ، امیدوارم کنند و تبرئه ام کنند . سرزنشم می کنند ، تضعیفم میکنند نومیدم میکنند متهمم میکنند تا – در راه تو – از تنها پایگاهی که چشم یاری یی دارم و پاداشی ، نومید شوم ، چشم ببندم  رانده شوم ... تا تنها امیدم تو شود ، چشم انتظارم تنها به روی تو باز ماند ، تنها از تو یاری طلبم تنها از تو پاداش گیرم در حسابی که با تو دارم شریکی دیگر نباشد تا تکلیفم با تو روشن شود ، تا تکلیفم با خود معلوم گردد تا حلاوت " اخلاص " را – که هر دلی اگر تندکی چشید ، هیچ قندی در کامش شیرین نیست – بچشم . خدایا ! اخلاص ! اخلاص !
 
شریعتی
ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ امرداد ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: معلم شهید شریعتی

از معلم شهید علی شریعتی – گزیده ای از کتاب ارزشمند گفتگوهای تنهایی از صفحه 665

از تو به خاطر آن کارهای بدی که کرده ام و تو را خیلی اذیت کرده ام از ته دل عذر خواهی کنم ... میدان مرا می بخشی ، بخشیده ای ، تو خیلی زودتر از من می بخشی ، تو خیلی صبور و بزرگوار و مهربانی از تو ممنونم ولی به هر حال دلم می خواهد از تو عذر خواهی کنم ، یعنی به خاطر اینکه بدانی ، به تو بفهمانم که از آن کار ها پشیمانم ، یعنی حالا میفهمم که آن کارها خوب نبوده ، نباید آن حرف ها را به تو میزدم ، آن فکر های بد را نسبت به تو در مغزم راه می دادم ، حالا میفهمم هر دلواپسی و نا امیدی و هر اضطراب و ناراحتی و هر ناله ای که داشتم یک کار بدی بوده است که نسبت به تو مرتکب می شده ام ، یک گناهی بوده است و حال میفهمم که آن ها چقدر تو را رنج می داده است و تو چقدر مهربان بودی و مرا دوست داشتی که تحمل کردی ! از تو متشکرم ، تو چقدر خوبی ومن حال قدر تو را میدانم و حال میفهمم که اینکه میگفتی خوب بودن از زیبا بودن گاه زیباتر است و خوب بودن در حد بسیار متعالی و بلندش با زیبائی بلند و عالی یکی میشود یعنی چه حالا میفهمم که چرا تو دلت میخواست من بیشتر به تو ایمان داشته باشم تا عشق ، بیشتر دوستت داشته باشم تا عشق ...

حال بدان که همان جور شده ام که تو می خواستی ، باور کن ، تعارف نمی کنم ، احساس میکنم ، دارم خودم را از این جوری می بینم ، به تو ایمان دارم ، و میدانم ایمان چیست و میدانم که از عشق بالاتر است . از همه چیز عالی تر است ، زیباتر است . اینکه از ان طوفان ها و سختی ها و خطر ها و پرتگاه ها و نا امیدی ها و رنج های هولناک و دشوار هر دو جان سالم بدر بردیم و هر دو برای هم ماندیم و آن ودیعه آسمانی را نگه داشتیم و نجات دادیم و پس از آن همه ماجرا ها خود را تا این جا کشاندیم و زندگی را و خوشبختی را و عشق را و خودمان را فتح کردیم همه به خاطر آن بود که تو خوب بودی و من ... من چی بودم ؟ بالاخره من هم یک سهمی داشتم نه ؟!

- و تو هم مرا دوست داشتی ، عشق داشتی و آنچه از من در تو بود یک هوس نبود ، یک بازی نبود ، یک ماجرا نبود ، یک خودخواهی نبود ، یک ایمان راستین نیرومند و پر از صداقت و حقیقت بود و به خاطر همین هم بود که قدرت صبر داشتی و توانائی تحمل و ... تنهائی کشیدی و رنج بردی ، و شلئغ نکردی و طغیان نکردی و نومید نشدی و فراموش نکردی و بازی نکردی و ریاضت کشیدی و روزه گرفتی و عبادت کردی و انزوا گرفتی و در خود فرو رفتی و سال های سخت شب اندر شب را به تنهائی گذراندی و بار سنگین و کمر شکن و خفقان آور سکوت و تحمل و شکیبائی را کشیدی و به زانو درنیامدی و آن را هم از دوشت نیفکندی و من نمیدانی ، نمی دانی که هرگاه به تو می اندیشم و تو را می بینم چه احساسی از تو و کار دشوار و سرنوشت و سرگذشت سختت دارم ! چه احساسی ! چگونه این شانه های ظریف تو آن بار سنگین خرد کننده را که شانه های نیرومند و مردانه و سخت مرا به درد آورد ، این همه راه کشید و تا اینجا ، تا اطاق من رساند ؟! چگونه این اندام شکننده تو که به ساقه صبح مانند است در برابر آن ضربه های وحشی تندباد های سیاه ایستاد و نشکست ! چگونه ان چهره نازک و لطیفی که همچون گلبرگ لطیف خاطره ای است که در باغ خیال پرنده عاشقی میشکفد و من چنین میپندارم که ردپای نگاهی بر آن خط می اندازد و با آهی کدر میشود           آن همه سیلی های بی رحم زندگی بی عاطفخ و کینه آمیز و خشن را همه خورد و تحمل کرد و به خاطر من ماند و صبر کرد ! ان دل کوچک و مصومی که اعصابش همچون سیم های نازک چنگی باید با اشاره نرم سر انگشت کوچک اخمی یا لبخندی به ناله آید چگونه آن همه دردهای وحشی و خشن را و آن همه حرف های ابلهانه سنگین و زشتی را که از غار های سیاه و متعفن دهن های آن آدم های بد