سکوت سنگین

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

کربلای حسین
ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٦   کلمات کلیدی:

شیخ صدوق رحمه الله به سند معتبر از ابن عباس روایت کرده که گفت :‌ در خدمت امیرالمؤمنین علیه السلام بودم هنگامیکه به جنگ صفین می رفت چون در نینوا – که د رکنار فرات است – منزل کرد با صدای بلند فرمود :‌ ابن عباس آیا این موضع را می شناسی ؟‌ گفتم :‌ نه یا امیرالمؤمنین .  فرمود : اگر این موضع را همچون من شناختی از آن گذر نمی کردی تا همانند من گریه کنی.

آن بزرگوار بسیار گریست تا آنکه ریش مبارکش تر شد و اشک بر سینه اش جاری گشت و ما نیز گریان شدیم و حضرت فرمود :‌ آه آه مرا با آل ابی سفیان چکار ؟ مرا با آل حرب چه می شود ؟‌ که حزب شیطان و اولیاء کفرند؟ صبر کن یا اباعبدالله که به پدرت رسید از آنها مثل آنچه به تو خواهد رسید . پس آب طلب نمود و وضو گرفت و مقداری نماز خواند . بعد از نماز نیز همان سخنان را می فرمود و می گریست تا اینکه ساعتی به خواب رفت چون از خواب بیدار شد فرمود: یابن عباس عرض کردم :‌در خدمتم .

فرمود : آیا خبر دهم به تو آنچه اکنون در خواب دیدم؟‌عرض کردم : پیوسته دیده شما در استراحت باد و آنچه دیدی خیر است یا امیرالمومنین .

فرمود دیدم گویا مردانی چند از آسمان به زیر آمدند که پرچمهای سفید در دست و شمشیر های براق و درخشند حمایل نموده گرد این زمین خطی کشیدند سپس دیدم گویا این درختان خرما شاخه هایشان را به زمین می زنند و خون تازه از آنها می چکد و حسین فرزند و پاره تن و نور دیده ام در میان آن خونها غرق شده و فریاد و استغاثه می کند و کسی بداد او نمی رسد و گویا آن مردان نورانی که از آسمان آمده بودند او را صدا می کردند و می گفتند : ( ای آل رسول صبر کنید که شما بدست بدترین مردم کشته می شوید و اینک بهشت مشتاق تست ای اباعبدالله )

سپس مراتعزیت دادند و گفتند : ای اباالحسن بشارت باد تو را که خداوند دیده ات را در روز قیامت به او روشن خواهد نمود پس بیدار شدم .

سوگند به خدایی که جان علی در دست اوست مرا خبر داد پیامبر راستگو حضرت ابوالقاسم ( ص) که من این زمین را خواهم دید هنگامیکه برای جنگ با اهل بغی می روم و این زمین کرب و بلاست در اینجا دفن دفن می شود حسین با هفده نفر از اولاد من و فاطمه . این زمین در آسمانها معروف است و از آن به عنوان زمین کرب و بلا یاد می کنند چنانکه زمین حرمین ( مکه و مدینه ) و بیت المقدس را یاد می کنند.

آنگاه به من فرمود : ابن عباس در این حوالی پشکل آهو جستجو کن بخدا دروغ نگویم و به من دروغ نگفته اند آنها مثل زعفران زرد رنگند.

ابن عباس گوید : تفحص کردم و آنها را گرد هم یافتند پس ندا کردم یا امیرالمؤمنین همانطور که فرموده بودید آنها رایافتم . حضرت فرمود: خدا و رسولش راست گفتند. حضرت برخاست و به سرعت به سوی آنها آمد . آنها را برداشت و بوئید و فرمود: این عینا همان است (‌که مرا خبر داده اند) ابن عباس آیا داستان آنها را می دانی ؟

اینها را  حضرت عیسی بن مریم بوئیده است ! هنگامیکه از این صحرا عبور می کرد و حواریین در خدمت او بودند آهوانی را دید که دراین موضع جمع شده و می گریند پس حضرت عیسی با حواریین نشستند و مشغول گریه شدند و حواریین سبب نشستن و گریه آن حضرت را نمی دانستند . گفتند : یا روح الله سبب گریه شما چیست‌؟‌ حضرت فرمود: آیا می دانید این چه زمینی است ؟‌ گفتند : نه فرمود: این زمینی است که فرزند پیامبر خدا – احمد – (ص) و جگر گوشه طاهره بتول که شبیه مادر من ( مریم ) است در آن کشته و در اینجا دفن خواهد شد طینتی که از مشک خوشبوتر است زیرا که طینت آن فرزند شهید است طینت انبیاء و اولاد انبیاء این چنین است .

 

این آهوان با من سخن گفتند که در این زمین به اشتیاق تربت آن فرزند مبارک چرا می کنیم در اینجا از شر جانوران و درندگان در امان هستیم.

پس حضرت عیسی دست برد و این پشکل ها را برداشت و بوئید و فرمود بخاطر گیاهش چنین خوشبو است . خداوندا اینها را باقی بدار تا پدرش ببوید که موجب تسلی او گردد.

سپس فرمود: ‌این است این است که تا حال مانده و به سبب طول زمان زرد شده است . و این کشندگان حسین و یاری دهندگان دشمنان او و آنانکه او را کمک نکنند برکت مده . پس بسیار گریست و ما نیز با او گریستیم تا آنکه از بسیاری گریه برو  در افتاد و مدت زیادی غش کرد. چون بهوش آمد چند پشکل برداشت و در گوشه ردای خود بست و به من دستور داد که قدری از آنها را بردارم و فرمود: ای پسر عباس هرگاه دیدی از این پشکلها خون تازه روان می شود بدانکه اباعبدالله در این زمین شهید گشته و دفن شده است. ابن عباس گوید:‌بخدا من آنها را بیشتر از بعضی واجبات خدای عزوجل محافظت می کردم و آنها را از جیب خود باز نمی کردم .

تا اینکه در خانه خوابیدم به ناگاه بیدار شدم دیدم از آن خون تازه روان است و جیبم پر از خون شده است . من نشستم و گریه کردم و گفتم :‌ بخدا حسین علیه السلام شهید شده است بخدا سوگند که علی علیه السلام در هیچ سخنی به من دروغ نگفت . و هیچ خبری به من نداد مگر اینکه واقع شد چون رسول خدا (‌ص) به او چیزهایی خبر میداد که به غیر او نمی فرمود . ترسیدم و سپیده دم از خانه خارج شدم و دیدم شهر مدینه را غباری چون ابر نازک فرا گرفته که یکدیگر را نمی توان دید. سپس آفتاب برآمد گویا منکسف است و گویا بر دیوارهای مدینه خون تازه ریخته اند  .پس ( به خانه برگشتم )‌ نشستم و گریستم .

بخدا حضرت حسین علیه السلام شهید شده است . و صدای از گوشه خانه شنیدم که می گفت :

ای آل پیغمبر صبر کنید که فرزند زهرای بتول کشته شد و روح الامین با گریه و ناله و فغان نازل گردید.

با صدای بلند گریست و من هم گریه کردم و آن تاریخ را یاداشت نمودم روز عاشورا بود چون خبر به مدینه رسید معلوم شد درهمان روز آن حضرت شهید شده است .

این خبر را به کسانی که همراه آن حضرت بودند گفتم آنها گفتند : بخدا سوگند که ما نیز صدای آن نوحه گر را در جبهه شنیدم و ندانستیم که چه کسی بود و به نظر ما حضرت خضر علیه السلام بود