سکوت سنگین

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

قلب شاعر
ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ شهریور ۱۳۸٦   کلمات کلیدی: ادبیات

از محمدتقی بهار :

چه خوب بودمن هم دارای قلبی سخت و سنگین می بودم که از دیدن و احساس نا ملایمات روزمرّه به ناله های قلبی دچار نمی شدم !

نمی دانم قلب من ، قلب یک کودک است ، یا قلب اطفال ، قلب یک شاعر

گمان می کنم همه دل ها در بدو خلقت یکسان ساخته می شوند ، از این راه دل اطفال همه بهم شبیه است . بعد به تدریج دل ها تفاوت و تغییر می کنند ، بزرگ می شوند ،بر ضخامت و سختی خود می افزایند ، دیگر کم باور کرده ، کم دوست داشته و کم راست می گویند ، از انتقام لذّت می بردند ، کنجکاوی وکشف اسرار مردم را مثل یک گیلاس شراب کهنة لذیذ با تأنّی و رغبت می نوشند و باز هم تکرار می کنند . حوصلة زیاد حرف زدن و یک مقصود را بدون صراحت و در ضممن الفاظ پیچیده از پیش بردن ، دارند ، شجاعت را برای دیگران و نتیجه را برای خود می خواهند ، از ضربت خوردن متألّم نشده از ضربت زدن هم باک ندارند ، پول را بر همه چیز حتّی بر عشق ترجیح می دهند . قلب آن ها به قدری بزرگ می شود که میلیون ها سکوکات طلا و همینقدر هم آرزو در آن جا می گیرد !

اینها سیاسیّون ، پاپ ها ، کاردینال ها ، سردار ها ، زعما و امپراطور ها و صاحبان مطامع بزرگ اند ولی من 

من یک طفل بیش نیستم که با خیال خود مثل عروسکی بازی می کنم !

دل من از کودکی دیگر نمو نکرده و بزرگ نشده ، اشک های درونی من هیچوقت تمام نشده و یک حسرت و الم دائمی شبیه به یأسی که به بی اعتنایی و اعراض از همه چیز منجر شده باشد ، در دل من باقیست .

عشق هم دیگر این دل سودا زده را ترک گفته است . خاطرات اندوهگین سراسر حرمان عشق به قدری سخت است که گاهی دل را مدهوش و بی حس می سازد ولی یک بی حسی که از درد دائمی ناشی شده باشد .

چرا از هیچ چیز خوشم نمی آید ؟

چرا زود می رنجم و زود می بخشمو چرا دیر فراموش می کنم ؟

چرا اثر هر حادثه ای اینقدر عمیق در قلب من می ماند و در این صورت چرا انتقام نمی کشم ؟

چرا به خودم غرق شده ام ، معذلک به خودم نمی پردازم ؟

گاهی خیال می کنم که این علامات به واسطة اینست که عشقم تمام شده ، ولی می بینم به بچّه و ارحام و عائله ام عشقی شبیه جنون و در سر حد تفدیه و از خود گذشتگی دارم و در مورد رفیق هم همینطور ، بعضی اوقات علاقه جنون آمیزی در خود مشاهده می نمایم .

ای کاش با نخوت یک جوان و با قلب یک کودک در جوانی پیر نمی شدم و ای کاش درس های عمیق و دقیق روزگار را که در کلاس محیط ، هر دقیقه تکرار می کنند ، نمی فهمیدم و یا آن را قبول می کردم .

نفهمی نعمتی است و فهمیدن و پذیرفتن هم نعمت دیگر ،‌ولی فهمیدن و قبول نکردن فقط بد بختی و سیاه روزیست .

محمد تقی بهار


 
تماشاگران
ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٦   کلمات کلیدی: ورزشی
دیشب پرسپولیس با راه آهن مساوی کرد . جدا از نتیجه بازی چیزی که برای من جالب توجه بود پر شدن ورزشگاه بزرگ آزادی بود که یادآور روز های خوب فوتبال هستش هرچند سنم قد نمیده به بازی های دهه شصت و حضور صد و بیست هزار نفری تماشاگران اونهم وسط بمبارون های تهران ولی بازی های سال های میانی دهه هفتاد رو به خاطر دارم که وسط سرمای زمستون نزدیک هفتاد هشتاد هزار نفر می اومدن ورزشگاه تازه شرایط طوری شده بود که پرسپولیسی ها و استقلالی ها با هم متحد میشدند و علیه بهمن و پاس و بقیه تیم ها یک دل از آبی و قرمز ها حمایت می کردند !! همون سال هایی که تیم ملی هم با وجود بازیکنان پرسپولیس و استقلال در ترکیب اصلی اش زیبا و پر گل بازی می کرد و در نهایت در یه بازی معجزه گونه رسید به جام جهانی 98 فرانسه !

 

ولی بعد از جام جهانی 98 فرانسه بود که کم کم دعوا های قرمز و آبی شروع شد و البته پروژه تضعیف تیم ها و کنار گذاشتن بزرگان این تیم ها و از همون موقع بود که کم کم تماشاگران از آزادی رونده شدند و بازی های پرسپولیس و استقلال در حالی برگزار میشد که تعداد تماشاگران پنج رقمی نمیشد .

 

و حالا دوباره حضور هزاران نفر تماشاگر هم برای پرسپولیس و هم برای استقلال نوید روز های زیبا تری را برای فوتبال میدهد هرچند که کسانی باشند که با ضد قوتبال و فوتبال کثیف بخواهند جلوی این تیم ها بایستند . فوتبالی که سابقا در تیم های حاشیه  خلیج فارس خیلی رواج داشت ولی اونها هم فهمیدند که این نوع فوتبال کثیف هیچ ارزشی نداره . و بلخره روزی خواهد اومد که اونهایی که فقط فکر ضد فوتبال هستند و کنف کردن تماشاگر خودشون کنف و از فوتبال ایران دور میشوند . همون طور که عربها این کار ها را کنار گذاشتند .

 

 


 
رقص در غبار
ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ شهریور ۱۳۸٦   کلمات کلیدی: سینما و تلویزیون

 

رقص در غبار

نظر پسر جوانی است که در مینی بوس با ریحانه آشنا میشود و این آشنایی منجر به ازدواج این دو میشود ولی حرفهایی پشت سر مادر ریحانه وجود دارد که منجر به جدایی بین این دو می شود ولی نظر قصد دارد به هر ترتیب که شده مهریه ریحانه را به او بدهد و برای این کار مجبور میشود به بیابان برود و مارگیری کند البته همراه پیر مردی عبوس !

این خلاصه داستان اولین فیلم سینمایی ساخته اصغر فرهادی است که تازگی ها دیدم و همانطور که احتمالش میرفت فیلمی بسیار جذاب بود و با وجود اینکه در سالهایی ساخته شد که سینما پر از فیلم های دختر پسری بود و در ابتدا هم این فیلم این گونه به نظر میرسد ولی سریع مسیر خود را عوض میکند و به یک فیلم اجتماعی فوق العاده گیرا بدل می شود . همانند دو فیلم بعدی این سینماگر جوان یعنی شهر زیبا و چهارشنبه سوری !

اول بار در شماره ویژه جشنواره فجر مجله فیلم عکسی از فرامرز قریبیان با گریمی متفاوت و جالب توجه دیدم که مربوط بود به فیلم رقص در غبار که فیلم اول اصغر فرهادی کارگردان مجموعه تلویزیونی شاخص داستان یک شهر ! و جالب تر اینکه فرامرز قریبیان که این اواخر کم کار و گزیده کار شده ، در فیلم  اول یک کارگردان بازی کرده است ولی با دیدن این فیلم دیدم که وی یکی از بهترین بازی هایش را در این فیلم به نمایش گذاشته است نقشی که همانند نقشی است که  فرامرز قریبیان در ساخته بعدی اصغر فرهادی یعنی شهر زیبا ارائه کرده است .

بازیگر نقش نظر یوسف خداپرست است که به زیبایی نقش خودش را ایفا کرده است و بازیگر نقش ریحانه باران کوثری است که در این فیلم با دیگر نقشهایش تفاوت بارزی دارد و البته  بارن کوثری در این فیلم هنوز چندان معروف نشده است و همچنان به عنوان دختر رخشان بنی اعتماد و جهانگیر کوثری شناخته میشود ولی از همین فیلم هم مشخص است که توانایی مطرح شدن بیشتر را خواهد داشت .

هرچند فیلم های اصغر فرهادی همواره فیلم های تلخ اجتماعی هستند ولی همیشه ارزش دیدن دارند چرا که واقعیت های پیدا و پنهان جامعه را نشان میدهد و این در این دوره که همه در حال ساخت فیلم های ساده و بی اندیشه هستند بسیار ارزشمند است . و من همچنان منتظر دیدن فیلم چهارم اصغر فرهادی هستم .


 
رمضان
ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٦   کلمات کلیدی:
الهم رب شهر رمضان ...

 

دوباره ماه مبارک و دوباره روزه داری و نصفه شب پاشدن و سحری خوردن و قرآن خوندن و منتظر افطار شدن .

 

هرچند دیگه ماه رمضون مثه قدیم ها نیستش ولی باز حال و هوای یکنواخت زندگی راکتمون رو تغییر میده !

 

اون طوری که شنیدم توی اکثر کشور ها ماه رمضون حال و هوای یه جشن ملی مذهبی رو داره ولی متاسفانه در کشور ما هر سال از حال هوای رمضان کم میشه . حتی در بهترین شرایط حال و هوای جشن رو نداره و حتی نوعی کسالت رو به یاد میاره .

 

انشالله در روز های آتی از این ماه و خاطره هاش خواهم نوشت ماهی که اکنون بیشتر مرا به یاد امام رضا و مشهد میندازه خصوصا سحر هاش .

 


 
خون بازی !
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٦   کلمات کلیدی: سینما و تلویزیون

به نام خدا

دو سه روز پیش فیلم خون بازی رو دیدم  ساخته رخشان بنی اعتماد و محسن عبدالوهاب که از اونچه می پنداشتم برتر بود ولی باز هم جای کار داشت طوری که میشد بازی مسعود رایگان و بهرام رادان بهتر و موثرتر باشه ولی خیلی معمولی و ساده بود به طوری که به نظر من هر کس دیگه ای هم میتونست این بازی رو بکنه شاید بشه گفت به خاطر کوتاهی نقششون بود ولی خیلی از نقش ها کوتاهن ولی بسیار موثر مثلا یوناس فیلم از کرخه تا راین ، حاتمی کیا طوری از این پسر بچه آلمانی بازی گرفته بود که هنوز هم بازیش با بقیه بازی های نابازیگران خردسال تفاوت داره .

توی خون بازی فیلم برداری کلاری اونهم سیاه و سفید ودوربین روی دست بسیار عالیه طوره که تصاویر تهرانش اصلا یه چیز دیگه است . انگار قاب عکسه ! حتی میتونم بگم که تصاویر تهرانش از تصاویر شمال هم زیبا تر شده . خدا کنه این نوع فیلم برداری سیاه سفید به شیوه ای موثر تر تو فیلم ها بیشتر بشه البته نه هر فیلمی !

فیلم نامه هم کار چهار  نفره است : رخشان بنی اعتماد و محسن عبدالوهاب و فرید مصطفوی و خانم نغمه ثمینی ! خب این هم یه ویژگی دیگه فیلم چهار تا نویسنده حتما دو تا هم کارگردان میخواد : رخشان بنی اعتماد و محسن عبدالوهاب .

یه نکته حاشیه ای جالب دیگه هم حضور دختران کارگردانان در این فیلم هستش . دختر رخشان بنی اعتماد نقش اول فیلو داره و دختر محسن عبدالوهاب تدویگر فیلمه . هرچند کار خوب سپیده عبدالوهاب هم دست کمی از باران کوثری نداره ولی خب باران کوثری بازیگره و معروفتر و طبعا کارش بیشتر به چشم می آید و البته نباید از معروف بودن و شهرت پدرش هم گذشت بابای باران کوثری از گذشته چهره معروفی بوده هم در فوتبال و تلویزیون و هم در سینما ! هرچند بازی باران کوثری در رقص در غبار نوعی زلالیت و معصومیت خاصی داشت که به مرور کمتر شد ولی به نظرم خون بازی توانسته خاطره خوبی از باران کوثری  در نقش سارا در ذهن ایجاد کنه . بازی بی تا فرهی هم کمی متفاوت تر شد هرچند که هنوز هم مهشید هامون رو تداعی میکنه مثه خسرو شکیبایی که نمیشه در یه فیلمی دیدش و یاد حمید هامون نیفتاد .

هرچند این فیلم سفارشی بوده است ولی با خیلی از فیلم های سفارشی دیگه فرق داره من که از دیدنش پشیمون نیستم هرچند میتونست بهتر باشه ولی بازم دست خانم رخشان بنی اعتماد و محسن عبدالوهاب درد نکنه . خسته نباشید .!


 
تغییر نام
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٦   کلمات کلیدی: شخصی

به نام خدا

 

 

 

شهریور ماه 86 بلاگ گیتار و موسیقی چهار ساله شد . هرچند هدفی که  چهار سال پیش داشتم آن طور که میخواستم محقق نشد  ولی باز این بلاگ ادامه پیدا کرد . هرچند که دیگر ربط چندانی به گیتار و موسیقی ندارد که علت آن هم جدا ماندن خودم از گیتار بود هرچند هنوز هم بیشتر اوقات تمرین میکنم ولی آنقدر مشغله هست که فرصت کافی برای کار بیشتر ندارم  . هرچند که با تمام شدن دانشگاه شاید اوضاع کمی متفاوت گردد . به همین خاطر بران شدم که نام این بلاگ رو هم تغییر بدهم و به طور موقت اسم خودمو رو بلاگ میذارم . دوستان عزیزی که پیشنهادی برای تغییر نام دارند لطف کنند در نظرات مطرح کنند .

 

از این به بعد سعی خواهم کرد که بیشتر بنویسم و البته متوع تر هم . هرچند که تا چند وقت دیگر باید به خدمت سربازی اعزام بشم ولی عزمم رو جزم کردم تا بهتر از گذشته فعالیت کنم . حالا تا چی پیش بیاد .

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
جمعه و فرهاد
ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ شهریور ۱۳۸٦   کلمات کلیدی: گیتار و موسیقی

مطلب زیبایی  از مسعود پورمحمد در سوگ فرهاد که در شماره 291 مجله ارزشمند فیلم به چاپ رسید :

-       خداحافظ رفیق

اولین وداعم نیست . شاید آخری هم نباشد . شاید هم دفعه دیگر خودم پشت دوربین باشم . اما تاکنون صدها بار ، هزار بار گفته ام خداحافظ رفیق !

          پیش از جمعه نیز گفته بودم . با فریاد ، یا اشک یا آه . اما از جمعه به بعد هر بار گفتم جگرم سوخت .به اشک یا آه یا فریاد ... و حالا برای فرهاد . خداحافظ رفیق !

          اگر فرهاد تلخ بود – که نبود – به هوای شیرین بود . هوای شیرین داشت . اما نبود . تلخ نبود . خودش بود . فرهاد بود . شیرین شیرین . فرهادی که شیرین بود . شیرینی که فرهاد نداشت . خودش هیچ وقت هوای خودش را نداشت . هوای شیرین داشت .

          می گویند بارها جوابشان کرده بود . می خواستند برایش پول جمع کنند . می گفتند تعویض کبد ، جانش را نجات می داد . گفتند فرهاد به دکترش گفته من با همین جگر به دنیا آمده ام و با همین جگر نیز می روم . فرهاد همه حرف را نگفته بود . فرهاد نگفته بود که جگرش سال ها پیش سوخته است . برای جگر سوخته او چه قدر می شد پرداخت ؟ چه کسی می توانست بپردازد ؟

          یکی گفت که حاصل عمرش سه سخن بوده است : « خام بدم ، پخته شدم ، سوختم » حکایت نسل ما متفاوت بود . فقط دو سخن بود : خام بدیم و سوختیم . از خیلی سال پیش ، نسل ما دو شقه شد : جگر سوخته ها و پدر سوخته ها . این دو طایفه هیچ گاه با هم راست نیامدند .

          پس از این نیز خواهم گفت . بارها خواهم گفت خداحافظ رفیق ! از یک بار تا صدها بار . یک بار هم بار هاست ... بر دوشم . و بر دلم .

تا یکی برای من بگوید .


 
خسروخوبان
ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٦   کلمات کلیدی: ادبیات

ای خسرو خوبان نظری سوی گدا کن

رحمی به من سوخته بی سر و پا کن

شمع و گل و پروانه و بلبل همه رفتند

ای دوست بیا رحم به تنهایی ما کن

حافظ