سکوت سنگین

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

هشتم امام
ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ آذر ۱۳۸٦   کلمات کلیدی:

به نام گلشن آرای جهاندار

پیوست اشک مقصد مشهد سه راه نور

بلـوار عشـق ، گنـبـد دل کـوی عاشـقان

یک نامه سر به مهر به پهنای بی کسی

ثمر دلی شـکسـته که الصاق شـد بر آن

...

مقـصد پـلاک هشتم یک گنبـد طلا

جا پـای بوسـه های بلند کـبـوتـران

گـیـرنده سـبـز قـامـتـی از آل حــم

همرنگ والضحی و یاسین و الدخان

اول سلام قره العین الرسول عشق

ای حج واجـب همه در راه مانـدگان

اذنم بده که پر بگشایم به سوی تو

بـالـم بـده کـه پـر بـزنـم بـا کـبـوتران

از طیـبـه سـلـمـانـی نـژاد

 

 Imam Reza . Meysam Karbalaei > Mashhad . IR Iran حرم امام رضا که میثم کربلائی در مشهد مقدس عکاسی کرده است

 

 

 

 

 


 
هوش سبز
ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٦   کلمات کلیدی: ادبیات

دستت را به من بده
زمان را م
ی
خواهم
که دو پاره شود
دو نیمه یک گل
در انتهای بافه های گیسوانت
کلام ناشنوده انسان
بر کام سنگ
ردٌ پای رؤیاها
وامانده بر سنگواره لحظات
خیل خوابگردان همیشه خاک
با سنگ پاره های دل در دست
 - هوش سبز  صفحه 45 اثر شاعر معاصر آقای علی باباچاهی

 

 


 
باران
ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٦   کلمات کلیدی: ادبیات

وای باران باران
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران باران
پر مرغان نگاهم را شست
...............
در میان من تو فاصله هاست
گاه می اندیشم می توانی
تو به لبخندی
این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش را داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا زندگانی بخشد
چشم های تو به من می بخشد
شور و عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
حمید مصدق

دوباره داره بارون میاد ...


 
کبوتر
ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٦   کلمات کلیدی: گیتار و موسیقی
l

ای دل خونینم ای دشت شقایق 

 ای شکسته در گلو فریاد عاشق 

 ای به راه مهربونی سر سپرده 

 کی غم بی‌همزبونی‌هاتو خورده 

 ای دل تنهای خسته 

 مرغ عشق پرشکسته 

 دشت گلگون شقایق 

 آخرین غمخوار عاشق... 

 (از آلبوم کبوتر مازیار ) 

 

 


 
مازیار
ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٦   کلمات کلیدی: گیتار و موسیقی

خوش به حالت کبوتر

 تقصیر خودت بود مرد!  

چرا اینقدر غمگین می‌خواندی وقتی می‌خواندی؟

 

 

 

ای دل خونینم ای دشت شقایق

 ای شکسته در گلو فریاد عاشق

 ای به راه مهربونی سر سپرده

 کی غم بی‌همزبونی‌هاتو خورده

 ای دل تنهای خسته

 مرغ عشق پرشکسته

 دشت گلگون شقایق

 آخرین غمخوار عاشق...

 

 

 (از آلبوم کبوتر)

 

 

 

چرا اینقدر غمگین بودی وقتی بودی؟

وقتی می‌خواندی با آن صدای مثل گریه تلخ .

 با آن بودن مهربان چون نبودن .

 چون سکوت. چون...

 

 

 

***

 

 

 

مزدک در سایت‌اش خبر تازه را نوشته است: «حدود یک سال پس از صادر شدن مجوز و انتشار آلبوم ماهیگیر، کاست دیگری با صدای مرحوم مازیار منتشر شد. این آلبوم که «کبوتر» نام دارد در حقیقت دومین مجموعه از آثار مازیار (عبدالرضا کیانی‌نژاد) است که پس از انقلاب اجازه انتشار نیافته بود...»

 

پس از انقلاب البته قبل از انتشار کاست ماهیگیر «کودک قرن» و خیلی قبل‌تر از آن «بوی گندم» با «کرکس‌ها می‌میرند» منتشر شده بود که کودک قرن مجموعه‌ای بود  از آهنگ‌هایی که مرحوم مازیار پس از انقلاب خوانده بود. کار تا مرحله ضبط صدا در استودیو پیش رفته بود، اما اجل مهلت نداده بود که به سرانجام برسد. بعداز فوت مرحوم مازیار «سعید محمدی مطلق» کار را تنظیم کرده بود و این تنها کاست بعد از انقلاب مازیار بود که با اجازه خانواده‌اش منتشر شده بود.کاست «بوی گندم» خودش ماجرا دارد.

 

 

 

***

 

 

 

 

آشنایی مازیار با افسانه سهایی درست در سال 57 اتفاق افتاده بود. درست سر مرز خواندن و نخواندن مازیار. مازیار آن موقع به عنوان یک خواننده مطرح فعالیت داشت. تا سال 58 هم فعالیت داشت و از سال 59 کم‌کم به حاشیه رفت؛ بی‌هیچ دلیل مشخصی. او آن موقع ترانه زیبایی خوانده بود به نام «شهید» با آهنگی از بابک بیات برای شهیدان وطن اما این هم برگ برنده‌اش نشد. جوان بود و خوش‌صدا. هیچگاه از محدوده اخلاق فراتر نرفته بود. تمام آهنگ‌هایی که خوانده است به سی ترانه نمی‌رسد. تمام ترانه‌هایش قابل پخش هستند و اکنون که دیگر سوءتفاهم رفع شده است تقریبا همه آهنگ‌هایش از رادیو و تلویزیون پخش می‌شود. بعد از آنکه سطح موسیقی‌هایی که از رادیو پخش می‌شدند آن قدر پایین آمد که صدای همه درآمد آنوقت بود که همه به این نتیجه رسیدند که مازیار، فرهاد، یغمایی، اصلانی، مهرپویا، آرتوش و دیگران همان قله‌های موسیقی پاپ مملکت هستند که می‌توانند راهگشای جوانان این عرصه باشند.

 

 

مازیار افسانه را نمی‌شناخت اما افسانه می‌شناختش. از طریق رادیو و تلویزیون کارهایش را شنیده بودودیده بود. خودش حالا می‌گوید که مازیار خواننده مورد علاقه‌اش بود و لابد چقدر پرواز کرد که وقتی با مازیار آشنا شد و این آشنایی توام با ازدواجی توام با عشق شد. آن موقع مازیار در برنامه رنگارنگ تلویزیون فعالیت داشت. بعد که از تلویزیون بیرون آمد هنوز همان خواننده خوش‌صدا بود و خوش تکنیک و همان چهره محبوب. او نمی‌توانست ازآواز دور بماند و بنابراین به  صورت خصوصی تعلیم آواز می‌داد  در منزل. آن هم به صورت رایگان. نمی‌توانست نخواند. حتی وقتی که آواز را تدریس می‌کرد چیزی در درونش و در حنجره‌اش بود که وادارش می‌کرد بخواند.دنبال مجوز بود. نمی‌خواست غیر از آن باشد که قانون می‌خواهد. البته در سال 59 کاستی را کار کرد به نام «داری» که در آن چند آهنگ محلی مازندرانی را اجرا کرد با چند کار از محمد شمس، علیرضا میبدی و عمادرام. آن زمان انتشار کاست احتیاجی به مجوز نداشت. آن کاست با استقبال گسترده‌ای مواجه شد و فروش خوبی داشت.

 

حدود سال شصت بود که مساله مجوز مطرح شد و مازیار هم مشمول یک بی‌سلیقگی سلیقه‌ای شد ونتوانست مجوز بگیرد. هر وزیر جدیدی که می‌آمد مازیار می‌رفت در سیستم موسیقی‌اش مجوز بگیرد و همه‌اش موکول می‌شد به بعد.می‌خواست همانطوری که قانون می‌خواهد باشد و با مجوز تعیین شده کار کند. این محدودیت را خودش برای خودش وقتی که احتیاج به هیچ مجوزی نبود تعیین کرده بود؛ آنگاه که هیچ‌گاه از  محدوده اخلاق فراتر نرفت، هیچ وقت از محدوده موسیقی سالم، اصولی و علمی فراتر نرفت و همیشه و حتی قبل از انقلاب آن وقت که خیلی جوان بود سعی کرد به هیچ نوع ابتذالی نزدیک نشود. وطن‌پرست بود و با وجود همه نیاز مالی هیچ توجهی به پیشنهادات آن طرف آب‌ها نداشت.

 

خوانده  بود:

 «هر دری بسته شد

 به روی من شکسته

 ای که بر خسته‌دلان

 درو نبستی منو دریاب»

 

 

 

***

 

 

 

مازیار دنبال مجوز بود اما یک نفر دیگر مجوز گرفته بود برای آنکه کارهای او را منتشر کند. قبل از آنکه متوجه شوند کاست منتشر شده  بود با نام «بوی گندم» و مثل توپ صدا کرده بود.

 

دختر بزرگتر مازیار، غزل می‌گوید: «این کاست مجموعه‌ای بود از ترانه‌های قدیمی پدر با آهنگ‌هایی از آقای شمس، نوجوکی، بابک بیات و دیگران و آهنگ بوی گندم مال منصور تهرانی بود و همه فکر می‌کنند همه کاست کار منصور تهرانی بود.» در منزل‌شان نشسته‌ایم که در حوالی خیابان ملک است به اتفاق مادر، خواهرش ترانه و سعید عزیزی همسر غزل که خود آهنگ‌ساز است و شرکت پژواک هنر شرق را به اتفاق غزل می‌گرداند. غزل خودش هم خواننده است و چند کنسرت هم برای بانوان برگزار کرده. من بیشتر دارم با خانم افسانه سهایی صحبت می‌کنم، همسر مازیار و آنها دورتر نشسته‌اند. گاهی وقت‌ها که نیاز به توضیح باشد وارد بحث می‌شوند. غزل مطابق معمول کم‌حرف است وتوضیحات را بدون حتی یک کلمه اضافه می‌گوید و بعد می‌نشیند که مادر صحبت کند. مادر اما با حرارت صحبت می‌کند. من که هیچگاه مازیار را از نزدیک ندیده بودم اما حدس می‌زنم غزل این کم‌حرفی را از پدر به ارث برده باشد. صاحب آن ترانه‌های غمگین و آن صدای گرم سوخته؛ گرم حزین. ترانه، دختر دوم مازیار هم هست منتها در حاشیه‌ای دورتر. می‌آید و می‌رود.  مشغول کار خودش است. او هم اهل موسیقی است. خانواده‌ای یکدست. مادر دارد از کاست بوی گندم حرف می‌زند و به  نظرش منصور تهرانی مقصر است اما غزل می‌آید و وارد بحث می‌شود که او هم در انتشار این کاست مثل پدر دخیل نبود. یعنی او هم طرفی نبست از آن همه استقبال از کاست.

 

مازیار می‌خواست مجوز بگیرد برای کارهایش که هیچ ایرادی نداشتند اما از آن طرف عباس منطقی ظاهر شده بود با مجوزی در دست و چند وقت بود کاست بازار را قرق کرده بود. این البته تنها تجربه عباس منطقی نبود. او مجموعه‌ای از زیباترین آثار فرهاد را هم با عنوان «وحدت» منتشر کرده بود بدون اجازه خانواده‌اش. همانطوری که در سال‌های اخیر آهنگ‌های عباس مهرپویا را منتشر کرده بود. آن موقع در ابتدای این راه بود. از خانم افسانه سهایی از عباس منطقی می‌پرسم. می‌گوید: «او از کسانی بود که در لاله‌زار در کار نوار و پخش کاست بود.  حقیقت‌اش این است که او یک روز به خانه ما مراجعه کرد. همین خانه. با همسرش آمده بود. به مازیار گفت که مازیار وضعم خیلی بد است. یک کمکی به من بکن. مازیار گفت چه کاری از من ساخته است؟ آقای منطقی گفت کارهایی را که داری به من بده، من از وزارت ارشاد مجوز می‌گیرم. من می‌توانم. من آنجا آشنا دارم و می‌توانم مجوز بگیرم. شوهرم هم به رسم امانت تمام کارهایش را در اختیارش گذاشت. تمام  کارها را. ایشان هم رفت  گویا  یک مجوز قلابی گرفت...» غزل حرف مادر را قطع می‌کند: «مجوز یک آهنگ از هشت آهنگ را گرفت. فقط مجوز آهنگ «گل گندم» را گرفت و بقیه آهنگ‌ها را بدون مجوز در کاست گذاشت و به همین خاطروقتی کاست منتشر شد بعد از یک مدت به خاطرنداشتن مجوز متوقف شد.» سعید هم توضیحاتی می‌دهد  که بماند.

 

آن کاست  در آن سال فقط در سه  ماه اول که در بازار بود پنجاه و پنج میلیون تومان فروش کرد. بعد از آن از ادامه انتشار جلوگیری کردند. مازیار بعد از انتشار کاست پیگیری کرد که حق و حقوقش را بگیرد اما منطقی مورد بحث پیدایش نبود. کسی خبری از او نداشت با وجود آنکه مدیرعامل یک شرکت اسم و رسم‌دار بود که هنوز هم هست. همان که در یکی دو سال گذشته کاست‌های مهرپویا را هم منتشر کرده است با همان روال قدیم.

 

مازیار پس از انتشار این کاست به این صورت از چند  طریق تحت فشار بود. از طرفی حق و حقوقش پرداخت نشده بود، از طرفی دیگر او که آنقدر صبر کرده بود تا با مجوز و قانونی عمل کند، کاستی را در بازار می‌دید که به جز یک آهنگش بقیه بدون مجوز بودند. طرف مورد بحث هم که پیدا  نبود بنابراین او بود که مورد بازخواست قرار می‌گرفت.گفته بود که من روحم از انتشار کاست خبر ندارد اما این دلیل منطقی نبود. مستر کارها در اختیار آن شرکت قرار گرفته بود. توضیحات شرح ماوقع او را از بازخواست خارج کرده بود. تبرئه شده بودو کاست متوقف. این وسط تنها یک فایده برای مازیار متصور بود و آن اینکه یخ ممنوعیت صدای مازیار شکسته بود. حیف آن صدای گرم که یخ کرده  بود.

 

«من و شمع نیمه‌جون امشب

بس که نالیدیم شب به تنگ آمد

 خدا را آیینه جانم از غم تنهایی به سنگ آمد

 چه‌ها من کشیدم به پای تو...»

 

 

 

«حتی خنده‌هات مث تلخی گریه است

 مث لبخند دروغ آشنایی

 تورو خوب می‌شناسم از عاطفه سرشار

 تو کجا و قصه‌های بی‌وفایی

 حرف بزن ای مهربون

 منو از خودت بدون»

 

 درها به روی مازیار باز شده بود ظاهرا، اما یک در قرار بود بسته شود. او البته وسواس بسیاری برای انتخاب آهنگ و شعر داشت. بیلان کاری‌اش هم همین را نشان می‌داد. خواننده ترانه معروف ماهیگیر که مثل توپ صدا کرده بود در تمام عمر هنری‌اش کمتر از سی آهنگ خوانده است و حالا که قرار بود اولین کاست رسمی و قانونی بعد از انقلابش را منتشر کند وسواس داشت که کار خوب باشد. «گل گندم» حدود سال‌های 73 و همان  سال توقیف شده بود، سال 75 ضبط کودک قرن شروع شده بود. در این سال‌ها دنبال شعر و آهنگ خوب می‌گشت. اینها را غزل می‌گوید  و ادامه می‌دهد: «بعد که آقای محمدی مطلق کارهایش را آورد بدش نیامد. شعرها از آقای ساعد باقری بود. کارها هم بد نبود. ملودی‌ها را بابا خودش ساخته. یک نوار آزمایشی هست که در آن با هم حرف می‌زنند و درباره کار صحبت می‌کنند در آنجا می‌بینیم که اکثر ملودی‌ها را خود بابا ساخته. اگر گوش کنید متوجه می‌شوید، ملودی آقای مطلق یک چیز دیگر بود و بابا با این ملودی‌ها بازی کرد و ساخت.» سال 75 این کار به صورت آزمایشی ضبط شد، خورد به بیماری مازیار و صبر برای بهبودی‌اش که هیچگاه محقق نشد، سال 76 مازیار فوت کرد. کاست در تیرماه 77 منتشر شد. آن موقع مازیار نبود. مازیار در اوایل میانسالی فوت کرده بود. در یکم تیرماه 1331 در بابل متولد و در شانزدهم فروردین 76 فوت کرده بود.یعنی درست دو ماه و نیم مانده بود که چهل و پنج ساله شود.

 

از افسانه می‌پرسم: «شما ساکن تهران  بودید؟» تایید می‌کند. می‌پرسم: «چطور با هم آشنا شدید؟» می‌گوید:«عاشق شده بودیم دیگر.» و همه با هم می‌خندند. می‌گویم: «پیش بچه‌ها لو رفته‌ای.» می‌گوید: «خودشان همه چیز را می‌دانند. همه چیز را از اول تا الان. من هیچ چیزی را از بچه‌هایم مخفی نکرده‌ام. ما آن موقع با مادرم در پاسداران زندگی می‌کردیم. مازیار به اتفاق برادرش و همسر فرانسوی برادرش در همین خانه زندگی می‌کردند. اول انقلاب آنها رفتند و ما آمدیم اینجا. مازیار وقتی حدود شانزده سالش بود آمده بود تهران.برادرش در تهران زندگی می‌کرد. عشق به موسیقی داشت. پیش مرحوم فریبرز حیدری پیانو یاد می‌گرفت. خودش تعلیم صدا می‌داد و برای غزل از دوسالگی پیانو خرید. آقای فریبرز حیدری می‌آمد و به غزل هم پیانو یاد می‌داد. بچه‌ها ژن موسیقی را از پدر به ارث برده‌اند. شوهر من هم موسیقی را از مرحوم مادرش به ارث برده بود. مادرش صدای بسیار خوبی داشت و وقتی که می‌خواند همه اهالی محل از خانه‌هایشان می‌آمدند  بیرون که صدایش را بشنوند. یک چیزی در صدایش بود که خیلی شنیدنی بود. شوهرم همیشه می‌گفت که در شمال محیط ایجاب می‌کرد که صدایشان را رها کنند.»

 

***

 

از آن صداهای رها مازیار به دنیا آمد که مظلوم بود و معصوم و خالی از هر زد و بند. درگیر یک سوءتفاهم شد و غصه خورد.

 

«گریه‌هات زخم مصیبت نداره

 قلب تو به غصه عادت نداره

حوض کوچیکو یه دریا می‌بینی

 لونه‌تو قد یه دنیا می‌بینی...»

 

گل گندم را که کنار بگذاریم از مازیار سه کاست منتشر شده است. «کودک قرن» با آن داستانی که گفتم. بعد «ماهیگیر» به همت غزل و سعید در شرکت پژواک هنر شرق و بعد از آن حالا «کبوتر». فقط کاست تنهایی مانده است که منتشر شود.

 

نمی‌دانم کاست «گل گندم» را هنوز می‌فروشند یا نه. شاید بفروشند. همانطوری که «وحدت» را می‌فروشند. همانطوری که «آواز قو» را می‌فروشند. کسی جلودار کسی نیست. مازیار که نیست. اگر بود و وقتی بود هم فرقی نمی‌کرد.

 

به سعید می‌گویم: «دیروز در اینترنت جست‌وجو می‌کردم ، یک شرکت بود که کاست مازیار را می‌فروخت. شما اجازه داده‌اید؟» تعجب می‌کند «نه!»

 

از صفحه آگهی آن شرکت پرینت گرفته‌ام. روی صفحه نوشته شده است: «فریدون فروغی و مازیار.» نویسنده خبر هدیه داده است و مژده به علاقمندان به فروغی و مازیار و کوروس سرهنگ‌زاده. بعدگفته است که محصول براساس قوانین کشور عرضه می‌شود. بعد پایین و بالای صفحه نوشته شده است که علاقمندان می‌توانند مبلغ سفارش را به یکی از حساب‌های بانکی داده شده واریز نمایند (؟!) و آدرس بدهند و سفارش را درب منزل یا محل کار خود تحویل بگیرند.

 

طرف شماره حساب هم داده است. با پیک هم نوار را برای شما می‌فرستد. کسی می‌تواند کاری بکند؟ اگر توانستند جلوی سیزده سال انتشار غیرقانونی «وحدت» را بگیرند و «گل گندم» را، این را هم می‌توانند. لابد صیانت از هنرمندان معنای دیگری دارد.

 

تقصیر خودت بود مرد وقتی می‌خواندی،‌آنقدر غمگین که ماهیگیر هم گریه‌اش می‌گرفت. تقصیر خودت بود حتی وقتی می‌خواندی «اگر خاک من از دست بره جایی ندارم/ دلم می‌میره از غصه دیگه نایی ندارم/ به جز نام تو ای مام وطن ای موطن من/...»

 

***

 

خوش به حالت کبوتر

 هر جا بخوای پر می‌کشی...

 

 

 

از ماهنامه «نسیم هراز» شماره دهم


 
درویش
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٦   کلمات کلیدی: ادبیات

 

محمود درویش  :

خاموشی تبری است ،

با قابی برای ستارگان ،

 یا مکانی برای زاییدن درختان ،

 

 

من بوسه را

از لبه تیز دشنه ها می مکم .

 


 
مطبوعات و .... بحرین
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٦   کلمات کلیدی: سیاست
یکی از ویژگی های نمایشگاه مطبوعات آشنایی  و مطالعه برخی نشریاتی هست که در مواقع عادی هرگز نه فرصت خوندنش پیش می آید و هم اینکه علاقه ای به خوندنشون نخواهم داشت و یا اینکه دیدن برخی از نشریات که در روی کیوسک های مطبوعاتی در سطح شهر کار دشواریه .

 

خوندن نشریات مختلف در کنار هم بسیار جالبه و از سالهای قبل علاقه زیادی به این کار داشتم . فکر کنم حدود سال 73 بود یه در یک هفته تمام نشریات و هفته نامه ها را گرفتم تا در کنار هم مطالعه کنم و به تناقض هاشون بخندم و حال کنم با ضد و نقیض گویی هاشون . البته اون وقتها این کار آسونی بود چرا که تعداد نشریات بسیار محدود بود ولی از سال 1376 شمسی و با آمدن سید محمد خاتمی به ریاست جمهوری اوضاع فرق کرد و نشریات رشد سرسام آوری داشت ، هرچند الان دوباره محدودیت هایی ایجاد شده که بسیاری از نشریات معتبر از صحنه حذف شدند .

 

خب این خوندن اکثر روزنامه های منتشره در کشور در یک روز نکات جالبی در پی داره ، یکی اینکه تقریبا در تمام موارد خبری ، متن خبر یکسان است و عمدتا از سایت های خبری مثه ایسنا و مهر و فارس و ... تهیه میشه که این مطلب باعث میشه که بعد از خوندن خبر های یک روزنامه خبر های روزنامه های دیگر تکراری به نظر میرسه و از سوی دیگر مطالب تحلیلی روزنامه هاست که بنا به جهت گیری سیاسی اونها  نوشته میشه و هر چیز با ربط و بی ربطی رو  به همدیگه پیوند میدن و البته گاهی اوقات بسیار خنده دار میشه ، مثلا چندی پیش یه روزنامه در حاشیه همایش مولانا نوشته که شخص نامبرده صهیونیست بوده چرا که الان سازمان ملل و یونیسف در دستان صهیونیست هاست و اونها امسال رو به نام مولوی نامگذاری کردند ، پس نباید مقامات مملکت اسلامی ایران در بزرگداشت وی سخن بگویند !!!

 

به هر حال میشه از لابلای این روزنامه های به ظاهر ساده و تکراری کلی مطلب طنز پیدا کرد و بیشتر از یه فیلم کمدی بهش خندید !!

 

خبری که روز یکشنبه در تمام روزنامه های به طور یکسان منتظر شد حاکی از سفر قریب الوقوع محمود احمدی نژاد به بحرین داشت . خبری که بدون هیچ تحلیل خاصی فقط انتشار یافت . سفر به کشوری که تا همین چند پیش جزیی از خاک پارس بود ولی به سادگی و بدون هیچ دلیلی از سرزمین اصلی جدا شد . ماجرای بحرین برام خیلی جالب و پر از سواله ؟! جزیره ای در خلیج فارس مثه خیلی از جزایر دیگر جز ایران بود ،تا حدود چهل سال پیش ، ولی در یک اقدام حیرت انگیز توسط محمدرضا پهلوی و بدون تصویب در  مجلس شورای ملی از خاک ایران جدا شد و اعلام استقلال نمود . برام خیلی جالبه که چرا هیچ گونه حرفی در زمان جدایی بحرین از ایران زده نشد و حتی در آینده هم حرفی زده نشده است . اینکه سرزمینی با اکثریت پارسی و شیعه نشین  به دست اقلیت عرب زبان و سنی سپرده شود آن هم از طرف تنها دولت شیعی جهان خیلی مسئله ساده ای نیست .

 

و جالب اینکه نه مخالفین پهلوی حرفی میزنند و به این کار ایراد میگرند و نه مذهبی های ایران که نسبت به سنی های فلسطین و کوزو و چچن و ... این همه حساسیت دارند و البته نه ملی ها و ناسیونالیست های ایران به جدایی این قطعه ثروتمند پارس اعتراض دارند !!

 

مظلومیت ملت شیعه بحرین بسیار بیشتر از مظلومیت ملت های دیگه هستش چرا که سالهاست از آن ها صحبتی نمیشه ، مثه شیعیان عربستان ، که مجبورند در خفا و سختی زندگی کنند . شیعیان بحرین که اصلیتی پارسی دارند و زبان مادری آنها پارسی است و مذهبشان شیعه اثنی عشری مجبورند زیر سلطه اقلیت عرب زبان و اهل تسنن باشند و از آزادی و حقوق کمی برخوردار باشند به طوری که تا همین اواخر هیچ نقش مهمی در دولت و مناصب اصلی کشورشون نداشته اند . نکته ای که در واگذاری استقلال به بحرین به آن توجه نشد نظر و آرای مردم بود و جالب اینکه در هیچ کجای دنیا هم اعتراضی در  بر نداشت .

 

چگونه بحرین از ایران جدا شد ؟؟ می تونید مطالبی در مورد این قضیه را در سایت دوران بخونید .

 

و نکته آخر اینکه همین بحرین مانع از رسیدن ایران به جام جهانی 2002 شد و اونطوری پس از شکست دادن ایران با پرچم عربستان سعودی در جلوی چشم ایرانیان شروع به رقص و پایکوبی کردند . حداقل یکی از علل عدم حضور در یک دوره جام جهانی بوسیله کار ناشایست و زشت و احمقانه کسی بود که ادعا داشت دروازه های تمدن را به روی ایرانیان گشوده است و باعث سربلندی ایران در دنیا شده است .

 


 
جشنواره مطبوعات تهران ۸۶
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ آبان ۱۳۸٦   کلمات کلیدی: شخصی
از روز چهارشنبه جشنواره مطبوعات شروع به کار کرد .

 

خب همواره عادت کرده بودیم که این جشنواره در کنار جشنواره کتاب برگزار میشد و حال و هوای بهتری داشت . روز اول که به نمایشگاه مطبوعات سر زدم انتظار داشتم با شلوغی خاص این گونه جشنواره ها مواجه شوم ولی به گونه ای غریب فضای جشنواره خلوت بود با توجه به اینکه این جشنواره در مرکز شهر و در خیابان حجاب و در نزدیکی دانشگاه تهران برگزار می شد فکر میکردم استقبال گسترده تری از جشنواره مطبوعات بشود که حداقل اونروز این گونه نبود . به هر حال بنا به دلایلی به احتمال زیاد یکشنبه و یا سه شنبه دوباره به نمایشگاه خواهم رفت .

 

در این دوره عدم حضور برخی نشریات جالب توجه بود برخی که از صحنه روزگار محو شدند و برخی بنا به دلایلی حضور ندارند و  البته یکدستی نشریات حاضر به نوعی کسل کننده بود برام . مثلا از نشریات موسیقی خبر چندانی نبود من که فقط تنها یک غرفه دیدم که اون نشریه هم تنها دو شماره منتشر شده بود مهر و آبان 86 !

 

به هر حال هر جشنواره ای خصوصا از این دست به افزایش سرانه مطالعه در جامعه بسیار کمک خواهد کرد .

 

برگزاری جشنواره مطبوعات را به تمام روزنامه نگاران زحمت کش و سخت کوش تبریک می گویم .

 


 
معتمدی
ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ آبان ۱۳۸٦   کلمات کلیدی: ادبیات

بسپار مرا

 

به بغض پر تراکم عکس های قدیمی

 

روی خنجر

 

هر چه نوشته بود

 

تقدیر

 

مانده در تن ام ،

 

از ترانه و 

 

باران و

 

معرکه ی پگاه

 

تا

 

تقصیر .

 

 

بگذار مرا

 

 جای نام های گم شده ات

 

و آواز کن مرا

 

هر چه مانده باشد

 

از نت شوریده ی پرهای مرگ و

 

بوسه و

 

روزهای تمرین .

 

آینه را بسپار  به خاطره ام .

 

روی خط محو شانه هام

 

وزن دردناک زندگی

 

بیش از این ها

 

باریده بود

 

از شبنم معطر زنانگی .

 

و من

 

هرگز نفهمیدم آن

 

ناگزیر دردناک پیشانی را

 

با خون نوشت معوج پولادی اش ،

 

که تا دشنه

 

نوشته

 

نام تو را

 

تنهایی

 

تنهایی

 

تنهایی …

 

 

شعر از علیرضا معتمدی

 

نقل از شماره 35 ماهنامه یک هفتم آبان 1382 ویژه نامه هنرمندان فقید فریدون فروغی و فرهاد مهراد


 
ناگهان... چه زود دیر می شود!
ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٦   کلمات کلیدی: ادبیات

"قیصر امین پور"

ناگهان... چه زود دیر می شود!

حرفهای ما هنوز ناتمام

تا نگاه می کنی وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی

پیش از آنکه با خبر شوی 

لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود

آی

....

ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان چقدر زود ، دیر می شود

                                         

یادش گرامی باد


 
محمد افشاری
ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ آبان ۱۳۸٦   کلمات کلیدی: وبگردی

شعر زیبایی از دوست و همکلاسی قدیمیم محمد جان :‌

شبا

وقت جوونیه پیرا

وقت آب بازیه عشق

وقت تسبیح و دعا

چشام از غصه پر آب

تنم در حسرت خواب

دلم لبریز نیاز

می خواد از خدای راز

بهم بده

یــــــــه جــــــفـــــت نــــــــــــــــــــــــــــــاز!!


 
گله
ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ آبان ۱۳۸٦   کلمات کلیدی: سینما و تلویزیون

چه قدر سخت است بی باکی و شجاعت ، بی اعتمادی و تنفر و قطع ناگهانی با گذشته .

 

اما فقط ار چنین بذری است که حقیقت به دنیا می آید .

 

 

نیچه کتاب چنین گفت زرتشت

 

 

 

در شماره آبان ماه مجله وزین فیلم استاد ارجمند جواد طوسی در دومین سالگرد درگذشت فریدون گله کارگردان غریب سینمای ایران و سازنده آثاری چون زیر پوست شب و کندو ، مقاله ای خواندنی نوشته است . نکته جالب اینکه گله فرد تحصیل کرده و از طبقه بالای شهری بوده و این چنین دنیایش سیاه و تار مینمود . و آدم های آثارش ، آدم های مطرود  و حاشیه نشین و بی پشتوانه جامعه می شوند .