سکوت سنگین

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

جام جهانی 2010 آفریقای جنوبی
ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: ورزشی

به نام خدا

          بازی تیم ملی ایران برابر تیم ملی امارات عربی متحده با نتیجه  مساوی پایان یافت و تیم ایران پنج امتیازی شد .

 ایران یک – امارات یک


 
ادبیات فارسی
ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: ادبیات


 
آیا می‌دانستید که این عادت امروز ایرانیان که در جملات نهی‌کننده خود «ن» نفی را به جای «م» نهی به کار می‌برند از دیدگاه دستور زبان فارسی نادرست است؟
امروز ایرانیان هنگامی که می‌خواهند کسی را از کاری نهی کنند، به جای آن که مثلا بگویند: مکن! یا مگو! (یعنی به جای کاربرد م نهی) به نادرستی می‌گویند: نکن! یا نگو! یعنی ن نفی را به جای م نهی به کار می‌برند.
در فارسی، درست آن است که برای نهی کردن از چیزی، از م نهی استفاده شود، یعنی مثلاً باید گفت: مترس!، میازار!، مده!، مبادا! (نه نترس!، نیازار!، نده!، نبادا!) و تنها برای نفی کردن (یعنی منفی کردن فعلی) ن نفی به کار رود، مانند: من گفته او را باور نمی‌کنم، چند روزی است که رامین را ندیده‌ام. او در این باره چیزی نگفت.


 
حسادت
ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: ادبیات

 

 

دریا به جرعه ای که از چاه خورده ای حسادت میکند .

 

- شاملو


 
هم نسل
ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: وبگردی

 

هیچکس نمی داند...

نمی دانم چرا با نسل من اینگونه تا شد؟نمی دانم چرا جوان در جایگاهی قرار گرفت که ارازل و اوباش قرار دارند؟نمی دانم چطور فرزندان برومند این مرز و بوم به یکباره مخل امنیت عمومی جامعه شدند؟؟؟ نمی دانم ...نمی دانم ...نمی دانم.

می خواهم از آرزوهای هم نسلانم بگویم...می  خواهم بنویسم از نسل من ,از نسلی که اینگونه از خود رانده ایدش!من فرزند ایران زمینم,فرزند جنگم ,فرزند انقلابم!جنگی که 6 سال از دوران کودکیم را بلعیدو من سهمی در به وجود آمدنش نداشتم و انقلابی که جز نام ایران اسلامی ,  برایم ارمغانی جز مجرم بودن نداشت!!!

نمی دانم جوانی خودت یادت هست؟؟نمی دانم یادت هست جوانی کردنت را؟یادت هست که دلت می خواست زیبا باشی؟؟دلت می خواست بخندی...دلت می خواست رنگهای شاد بپوشی...دلت می خواست مجال حرف زدن داشته باشی...دلت می خواست بفهمند آنچه در دل داری  ...دلت می خواست پیام آور اندیشه های نو باشی...دلت تغییر و پیشرفت می خواست...من هم جوانم نه مجرم!!!توکه مدعی هستی برای آزادی و آزاده بودن جنگیدی!!به چه استدلالی این حق را از من سلب می کنی؟نسل من نسل مرده پرستی و اشک و آه نیست...نسل من نسل سکوت و سیاهی نیست...نسل من از علی نامش رانمی خواهدبلکه عدالت و صداقت علی وار می خواهد.سهم من از حسینی بودن  سیاه پوشیدن و اشک و آه نیست...نسل من منش حسین را می خواهد و عمل حسینی که حسین فرمود اگر دین ندارید ,آزاده باشید!

نسل من نسل نورو صداست...نسل من می خواهد باشد و بودنش را اثبات کند.نسل من ,نسل تو را دوست دارد و رشادتهای نسل تو را ارج می نهد .می توانی به عشق نسل من به ایران اعتماد کنی و این نکته را به یاد داشته باش هر چند از نسل تو نیستم اما از جنس توام!

 

نقل از وبلاگ سیندرلا


 
چله نشین
ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: وبگردی

 

زندگی غیر منطقی است.وحشی است.درزندگی،تناقض ها تناقض نیستند،بلکه تعارف و تمجیدند.

نقلی از وبلاگ چله نشین


 
عروسی
ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: وبگردی

 

بالاخره روز موعود رسید. روزی که با کلی انتظار و حرف و سخن و بیم و امید همراه بود. عروس صبح ساعت 10 با خواهرش رفت آرایشگاه. پنج ساعت زیر دست آرایشگر نشست و انواع و اقسام مرارت ها را تحمل کرد، تا زیبا تر بشود و تمام مدت به این فکر کرد که چرا باید زیبا تر بشود وقتی همه قبلاً او را همان طوری که بود دیده بودند و داماد هم از سادگی او خوشش آمده بود؟ داماد هم از صبح رفته بود حمام و آرایشگاه و قنادی و دنبال یکی، دو تا از فامیل ها که از شهرستان آمده بودند و خلاصه وقتی رسیده بود دم گلفروشی تا ماشین عروس را تحویل بگیرد، آنقدر خسته بود که انگار کوه کنده. اما دم گلفروشی، آقای فیلمبردار به او نشان داد که تازه اول کار است. وقتی داماد در حالی که گل عروس را در دست داشت از در گلفروشی آمد بیرون، هفت دفعه او را برگرداند تا بالاخره با ژست و سرعت مناسب از در بیرون بیاید و به شاگرد گلفروشی انعام بدهد و بعد سوار ماشین بشود. داماد وقتی بالاخره سوار ماشین شد، نفس راحتی کشید و خم شد تا از داشبورد ماشین بیسکویت در بیاورد و بخورد. اما هنوز اولین بیسکویت را گاز نزده بود که یک وجب از جایش پرید. آقای فیلمبردار که توی ماشین بغل دستی بود، چنان سر او داد کشید که هول شد و محکم زد روی ترمز. شیشه را که پایین کشید، به او تذکر داده شد که مواظب اعمال و رفتار خودش باشد، چون همه چیز فیلمبرداری می شود. داماد می خواست توضیح بدهد که دارد از گرسنگی می میرد، اما نتوانست چون فیلمبردار گفت هیس و شروع کرد به فیلمبرداری. تمام طول مسیر، ماشین های کناری به او تبریک گفتند و او عرق ریخت. طفلک خجالتی بود. به آرایشگاه که رسیدند، دست و پای داماد از گرسنگی می لرزید. از دیشب شام چیزی نخورده بود.

یعنی خواسته بود، بخورد اما دلشوره بهش امان نداده بود. ماشین را که نگه داشت، فیلمبردار بهش فرمان داد تا آرام در را باز کند، گل را بردارد و زنگ آرایشگاه

عروس خانم را بزند. این برداشت 15 دفعه تکرار شد. تمام مدت داماد هی می رفت طرف ماشین، سوار می شد، با دسته گل بیرون می آمد، از پهنای کوچه می گذشت، زنگ را می زد، فیلمبردار به تندی یا کندی یا صورت خسته او ایراد می گرفت و دوباره او را مجبور به تکرار می کرد. تمام این کارها زیر نظر شاگردان آرایشگاه و بعضی همسایه ها که از پنجره او را تماشا می کردند و می خندیدند، انجام می شد. بالاخره برای بار پانزدهم فیلمبردار رضایت داد که داماد برود تو. داماد که از رسیدن به مرحله جدید خوشحال بود، با دیدن آسانسور حالش گرفته شد. حالا باید دکمه آسانسور را می زد، تا طبقه پنجم می رفت. آنجا از آسانسور در می آمد و در آپارتمان آرایشگاه را می زد و صبر می کرد تا عروس بیرون بیاید و گل را از دستش بگیرد. دفعه اول که دکمه آسانسور را زد، دو تا بچه یک دفعه پریدند بیرون و توی دلش پخ کردند. فیلمبردار برای اولین بار خندید. دفعه دوم پیرزنی زنبیلش را دست او داد تا برایش تا دم در ببرد، باز هم فیلمبردار خندید. دو دفعه آسانسور سر از پارکینگ در آورد و یک بار از پشت بام. بالاخره دفعه هفتم آسانسور خالی بود و او توانست برود بالا. آن بالا وقتی چشمش به عروس خانم افتاد، گفت؛«دارم از گرسنگی می میرم، چقدر خوشگل شدی.» و عروس گفت؛«کفشم بد جوری پایم را می زند، تو هم خیلی خوب شدی.» وقتی سوار ماشین شدند، ماشین فیلمبردار افتاد جلو و طرف تا کمر از پنجره آمد بیرون و ازشان فیلم گرفت. بهشان گفته بود از کدام خیابان ها بروند که فیلم قشنگ تر بشود.

به تالار عروسی که رسیدند، این بار نوبت عروس خانم بود که سه دفعه از ماشین پیاده بشود و به داماد که در را برای او باز کرده، لبخند بزند. عروس که واقعاً از این اوضاع خنده اش گرفته بود، این صحنه را خیلی خوب بازی کرد.

بعد نوبت عقدکنان الکی بود. چون اصل عقدکنان یک ماه قبل در محضر صورت گرفته بود. اما حالا باید دوباره سر سفره عقد می نشستند. این بار فیلمبردار خیلی دخالت نکرد، چون نمی توانست بقیه را هم فیلم کند. بعد از عقد نوبت عکس های دو نفره شد.

عروس و داماد تا مهمان ها برسند، به اتاق دیگری رفتند و به دستور عکاس ژست هایی گرفتند که هیچ بشری در سراسر عمرش نمی گیرد. وقتی بعد از یک ساعت برگشتند تا هر کدام به بخش جداگانه یی از تالار بروند داماد سه کیلو لاغر شده بود و عروس هم بد جوری می لنگید. از اینجا به بعد برای سه ساعت همدیگر را ندیدند. فقط از مردانه صدای ساز و آواز می آمد، و در زنانه بازار تعارف و غیبت و ارزیابی جواهرات جریان داشت. گاهی هم دختران جوان بلند می شدند و عرض اندامی می کردند، که به احتمال 99 درصد به دستور مامان جان شان بود تا مادران دامادان آینده ببینند آنها چقدر ناز هستند.

سر شام هر چه فیلمبردار به آنها اصرار کرد، باز هم غذا دهان هم بگذارند، داماد زیر بار نرفت و گفت همان یک بار کافی است و حالا می خواهد واقعاً غذا بخورد و آنقدر باقلاپلو خورد که پدرش به او چشم غره رفت.

آخر مجلس وقتی دوباره به هم رسیدند، عروس پرسید؛«بالاخره سیر شدی؟» داماد گفت؛«آره، داشتم می مردم. غذا را که چیدند، خیالم راحت شد که کم نیست، آن وقت اشتهایم باز شد.» عروس گفت؛«دارم از پا درد می میرم.» کفش هایش را درآورد و با دیدن تاول های گنده زد زیر گریه. داماد گفت؛«اشک شوق است دیگر؟» عروس گفت؛«شوق تمام شدن عروسی. من که بمیرم هم دیگر عروسی نمی کنم.» و هر دو زدند زیر خنده.

ناهید طباطبایی

نقل از روزنامه اعتماد

 


 
آرامش خیال
ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ آبان ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: وبگردی

 

امروز هم داره کم کم می گذره و یه روز دیگه از روزهای زندگیمون تموم می شه.امروز هم مثل روزهای دیگه بود ساده و یکنواخت و تکراری.هیچ اتفاق تازه ای نیفتاد.همه مشغول و گرفتار زندگی خودشون هستن .دوستان به کار خودشون ما هم به کار خودمون سرگرمیم.اینروزا کمتر حال همدیگر رو می پرسیم کمتر حرف می زنیم کمتر فکر می کنیم .اصلا همه چیز کمتر شده شاید اینجوری بهتر باشه .شاید اینکه از قدیم گفتن دوری و دوستی راست باشه.چقدر اینروزا مردم بی تفاوت از کنار هم عبور می کنند.اونایی که تنها هستن بعضی وقتا غمگین می شن خوب این طبیعیه ولی چرا اونایی که تنها نیستن بازم احساس تنهایی می کنن .انگار عادت کردیم به غصه خوردن الکی بخاطر چیزای ساده و پیش پا افتاده هم خودمونو عذاب می دیم هم اونایی رو که کنارمون هستن. ما آدمها قدر چیزایی رو که داریم نمی دونیم .کافیه یه روز این چیزایی رو که داریم از دست بدیم اونوقته که بشینیم و حسرت بخوریم که چرا از دست دادیم.می گن اگه می خوای عزیز بشی یا  دور بشی یا ...

خوشبختی تو همین چیزهای ساده زندگیمونه تو همین لبخندها و همین حرفهای ساده دوستانه. اما اونایی که بدنبال خوشبختی تو اتفاقات خاص زندگی می گردن فرصت خوشبخت بودن رو از دست می دن چون نمی دونن خوشبختی همین نزدیکی هاست.

خدا کنه تا دیر نشده بفهمیم اون چیزایی که داریم از اون چیزایی که تو خیال بهشون فکر می کنیم با ارزش ترند.قدر محبت و توجه اطرافیانمون رو بدونیم قدر آدمهایی رو که ما رو دوست دارند و نگران ما می شن رو بدونیم سعی کنیم از خواب خرگوشی بیدار بشیم .سعی کنیم قدر لحظه های با هم بودنمان را بدانیم

 

نقل از وبلاگ آرامش خیال


 
قضاوت های امیرالمومنین
ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ آبان ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

به نام خدا

         

در کتاب قضاوت های امیرالمومنین علیه السلام نوشته ذبیح اله منصوری ، در باب قضاوت حضرت امیر علیه السلام درباره ی شخصی که اقرار به زنا کرده بود آمده است که حضرت علی بن ابی طالب علیه السلام به قدری تعلل بردباری به خرج دادند و فرد خاطی رفت و آمد که گناهکار در چهار مرتبه به نزد امیر آمد و به گناه خود اقرار کرد و سپس حضرت حکم به سنگسار زناکار دادند و البته در آن هنگان رجم ندا دادند هرکس که خدا بر گردن او چنین حقی دارد او نباید که به این مرد اقامه حد نماید که در این وقت مردم برگشتند جز علی و حسن و حسین علیهم السلام ...

          در پایان اقامه حد گناهکار حضرت فرمودند که ای مردم هرکس از او این عمل پلید سر بزند و برود بین خود و خدای خود توبه کند ، من قسم یاد کنم که توبه و بازگشت او به سوی خدا در پنهان افضل است و برتر از اینکه خود را رسوای کند و پرده خویش را بدرد .

         

 


 
گربه روی شیروانی داغ
ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ آبان ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: سینما و تلویزیون

دیالوگی از فیلم گربه روی شیروانی داغ :

 

 

پل نیومن (بریک ) : پیروزی یه گربه روی شیرونی داغ چی میتونه باشه ؟

          الیزابت تیلور( مگی ) : تحمل کردن !

 

 


 
برای سلامتی علمای اسلام صلوات !
ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: آیت الله العظمی خمینی ،سیاست ،تاریخ

 

 

 

          این مطلب از سوی محمد سروش محلاتی بیان شده است :

         

          حاج آقا روح اله خمینی برخی از تابستان ها در شهر محلات اقامت می کردند . در سال 1325 خورشیدی که در محلات بودند و به اصرار علمای شهر محلات در مسجد جامع شهر محلات جلساتی تشکیل دادند . در اولین جلسه صحبت امام بر طبق رسم مرسوم که اگر شخصی روحانی و معمم وارد مسجد می شدند به احترامش صلوات فرستاده می شد ، فردی مردم را دعوت به فرستادن صلوات کرد . در پایان جلسه آسید روح الله خمینی ، آن شخص را خواست و فرمودند اگر شما این صلوات را برای ورود من می فرستید من راضی نیستم و اگر برای حضرت رسول اسلام می فرستید در وقت دیگری بفرستید .

 

 


 
شیعه و سنی
ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: آیت الله العظمی خمینی ،تاریخ ،سیاست

 

          در خاطراتی که سید محمد سجادی اصفهانی از بنیانگذار جمهوری اسلامی آسید روح الله خمینی نقل کرده است چنین آمده است :

سال 1357 خورشیدی ، هنگام عزیمت امام از نجف اشرف به سوی کویت و در شهر بصره ، امام و همراهان وارد مسجدی از مساجد اهل تسنن شدند و بعد از گرفتن وضو فرمودند :

          نماز را با امام جماعت این مسجد بخوانیم .

 

          بیان چنین مطلبی از سوی امام نشانگر تواضع و صفای فوق العاده زیاد ایشان است .


 
میلاد
ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

 

یازدهم ذیقعده برابر است با میلاد علی بن موسی امام رضا علیه السلام . میلاد مسعود این امام همام بر شما مبارکباد .

حرم امام رضا


 
لبخند پر از اشک
ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: وبگردی

 

در تنهایی

امشب میخواهم از تنهاییم بگم تا بفهمی از زندگیم  بگم تا بدونی .....

در حسرت زندگی ماندم ومردم أی خدا

دل از بدنم جداست خدا ......

مگر  نمیگویند زندگی با عشق سبزة خدا ....

عاشق هزارتا شدم ولی زندگیم سیاهست خدا...

چه بگم از تاریکی چه بگم از تنهایی اخه تو بگو خدا....

در حسرت نگاه ماندم خدا....

چشمم با اشک همیشه در انتظار خوابست خدا ....

ارة.........ارة

میخوابم ولی در خوابم به جز کابوس ترسناک نیست خدا ....

تنهام تنها تر ازماه اسمون لا اقل اون با تنهاییش دارد عاشق فراوون ...

اما من عاشق ندارم بلکه تنهام من عاشقم ولی جز من عاشق ندیدم در این دور وزمون ...

اخر زندکی برای همه تاریکست خدا ؟؟

یا فقط برای من تیر وتارست خدا ؟؟

 

 

نقل از وبلاگ لبخند پر از اشک





 
مترو
ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: وبگردی

ایستگاههای پایین شهر:
مولوی - خیام - سعدی

ایستگاههای بالا شهر :
شهید مفتح - شهید بهشتی - شهید همت

نقلی از ابراهیم کربلائی

 


 
دروغ
ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: وبگردی

 

دروغگوها را بهتر بشناسیم!

 

افراد دروغگو معمولا از نظر نوع رفتاری با یکدیگر شباهت بسیاری دارند که دانستن برخی از خصوصیات به ما کمک می‌کند تا حدودی انسان دروغگو را بشناسیم. برخی از علائم و روشهایی که باعث شناخت دروغگو می‌شود، عبارتند از:


1- چشمان کسانی که دروغ می‌گویند یا بازتر از حد معمول است یا دائما چشم‌های آنان به نقاط مختلف حرکت می‌کند. در عین حال آنها معمولا از نگاه مستقیم به شما احساس ناراحتی می‌کنند و سعی می‌کنند مستقیما به شما نگاه نکنند.


2- گاهی اوقات افراد دروغگو بخشی از صورت یا دهانشان را هنگام حرف زدن می‌پوشانند.


3- وقتی از آنها سوال می‌شود، دماغ یا گوششان را به حالت عصبی می‌خارانند.


4- فرد دروغگو معمولا هنگام حرف زدن حرکات اضافی زیادی از خود بروز می‌دهد.


5- در هنگام حرف زدن زیاد تپق می‌زنند و اشتباهات فراوان گفتاری را سعی می‌کنند به گونه‌ای بپوشانند.


6- آنها همیشه کلی‌گویی می‌کنند و بارها این کلیات را تکرار می‌کنند و با این کار تلاش می‌کنند تا خودشان را قانع کنند.


7- آنها سعی می‌کنند به گونه‌ای گیج و مبهم سخن بگویند و با این کار به شما اجازه نمی‌‌دهند تا حرف‌های آنان را تجزیه و تحلیل کنید.


8- هنگامی که سعی دارید در مورد موضوع مورد بحث از آنها سوال کنید، بلافاصله موضوع بحث را عوض می‌کنند.


9- اگر سوال شما را متوجه شوند چنین وانمود می‌کنند که سوال شما را نشنیده‌اند و با این کار به بحث خاتمه می‌دهند.


10- اگر می‌خواهید مطمئن شوید که او دروغ گفته است، چند روز بعد راجع به موضوعی که در مورد آن دروغ گفته است از او سوال کنید تا برایتان یک داستان با مطالب متفاوت تعریف کند.


11- اگر قدری به صحبت آنها شک کنید شما را متهم به بی‌‌اعتمادی می‌کند و خیلی سریع با این کار به بحث خاتمه می‌دهد.


12- آدم های دروغگو معمولا پرحرف هستند و در مورد هر چیزی اظهارنظر می‌کنند.


13- افراد دروغگو معمولا کسانی هستند که در زندگی شخصی یا خانوادگی دچار مشکل هستند. پس در مورد حرف‌های چنین افرادی بیشتر دقت کنید.


14- تن صدای افراد دروغگو در هنگام دروغ گفتن معمولا بالاتر از حد طبیعی است.


15- خنده‌های بی‌‌دلیل و بی‌‌گاه در هنگام صحبت کردن یکی دیگر از علائم افراد دروغگو می‌‌باشد.


16- آدم‌های دروغگو همیشه سعی می‌کنند حرف‌های زیبا و جذاب به زبان بیاورند و با این کار می‌خواهند امکان کشف حقیقت را از ما سلب کنند. نکته پایانی این که اگر چه شاید افراد دروغگو در مدت‌ کوتاه بتوانند حقیقت را از دیگران پنهان کنند اما زمان باعث خواهد شد که همیشه افراد دروغگو رسوا شوند و هیچ حقیقتی پنهان نخواهد ماند، اگرچه شاید مدت زمان طولانی پنهان بماند.

 

 

نقل از وبلاگ پسر ایرانی

 


 
ناگفته ها
ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ آبان ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: وبگردی

 

من نمی دانستم

درد دل سنگین است

و خزان یعنی چه

و چرا در هر شام

جغد از غربت خود می گوید....

رفتنت معنا کرد

واژه غربت را

رفتنت یک بغل اندوه برایم آورد

ارمغانی به سیاهی شب خاطره ها

و به اندازه یک توده غم....

.

.

با خودم عهد بسته بودم که دلتنگی نکنم, اما گاهی دلتنگی برای تو, چاره من است برای رهایی از دلتنگی های روزمره  گاه و بیگاه...

امشب می خواهم یادم بیاید که دلتنگت بودم, هستم, و.........

.

نقل از وبلاگ ناگفته ها


 
حکمت و رحمت
ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ آبان ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: وبگردی

 

 

خدایم، معبودم

کمکم کن تا عشق ورزیدن و خندیدن را بیاموزم

مرا بیاموز دوست بدارم حتی آنانکه را که مرا دوست ندارند

درک کنم آنانکه درکم نمی کنند

مرهم باشم برای آنانکه آسیبم رساندند

بد نگویم آنانکه بدم گفتند

دروغ نگویم به آنانکه با من صادق نبودند 

رفاقت تمام کنم با آنانکه در حقم خیانت کردند 

و…

که میدانم و میدانی

که در هرچه برایم در پیش و پس است حکمت و رحمت تو نهفته است.

 

 

نقل از وبلاگ مجید محسنی

 

 


 
دلنوشته ها
ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ آبان ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: وبگردی

بدجوری هوای آسمون کرده...

 

چند وقته که با خودم خیلی درگیرم. خودمو پیدا نمی کنم. دلم آروم و قرار نداره.هوایی شده. دلش هوای آسمونو کرده. خیلی وقته که سرمو بلند نکردم تا به آسمون نگاه کنم. هر روزم می گذره و همه نگاهم فقط به زمینه و زمینیا.از خونه که بیرون می زنم تا وقتی که به خونه برگردم فقط دور و برم رو می بینم.دیدن آسمون توی این روزها،توی این شلوغی، توی این شهر، توی این احوال پریشونی من...خیلی سخت شده. آره سخت شده همین راحت ترین کار...اینکه سرمو بالا بگیرم و آسمون رو ببینم.  فکر این دل بیچاره هم نیستم که شاید دلش وسعت بخواد... دلش آبی آسمون بخواد... دلش پرواز بخواد... زلالی بخواد... سادگی بخواد...

دلم برای وسعت آبی بیکران تنگ شده...

ای صاحب وسعت آبی بیکران... دلم رو دریاب...

 

 

 

نقل از وبلاگ دل نوشته ها


 
کوروش
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ آبان ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: تاریخ

 

نام کوروش در زبان‌های گوناگون باستانی به‌گونه‌های مختلف نگاشته شده‌است:

درپارسی باستان: Kūruš

در کتیبه‌های عیلامی: Ku-rash

درکتیبه‌های بابلی: Ku-ra-ash

در زبان یونانی باستان: Κῦρος

در زبان عبری: Koresh

در زبان لاتین: Cyrus

 

 

نقل از بلاگ شیدایان

 


 
شریعتی و مطهری و ... مصباح
ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ آبان ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: سیاست ،تاریخ ،معلم شهید شریعتی

 

در اتاق شهید مطهری در دانشگاه نشسته بودم که آقای سید هادی خسروشاهی هم آمد . استاد شهید مطهری در اتاق کارش در دانشگاه یک تخت خواب گذاشته بود و تمام روز درآن جا زندگی می کرد و ظهرها هم برخی اوقات همان جا می خوابید . سر صحبت باز شد .

آقای خسروشاهی گفت : آقای مصباح رفته منبر و علیه دکتر شریعتی صحبت کرده ، طلبه ها گفته اند تو را چه به دکتر شریعتی ؟

آقای مطهری خندیدند و گفت : بله ، آقای شریعتی اشتباه دارد ، اما نه چیزی که آقای مصباح متوجه شود.

نقل از کتاب بار دیگر شریعتی نوشته ی دکتر محمد مهدی جعفری

 

 


 
رییس جمهور
ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: سیاست ،تاریخ

 

 

رییس جمهور ایالات متحده انتخاب شد :

اوباما


 
تساوی آبی و قرمز تهران
ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: ورزشی

به نام خدا

 

این هفته لیگ برتر با تساوی پرسپولیس با صبا و همچنین استقلال با ملوان شروع شد .

پرسپولیس همچنان با افشین قطبی موفق نیست و بازی های برده را مساوی میکند و بازی های مساوی رو هم واگذار میکنه !!

اشکالات ارنج و سیستم قطبی جایی بیشتر مشخص میشه که توجه کنیم پرسپولیس در این فصل در نیمه دوم همواره مشکل داشته است و تعویض های افشین قطبی همیشه نا کارآمد بوده است . به بازی گرفتن دی کارمو و یا خیرخواه و یا منصوریی همواره باعث کم شدن قدرت تهاجمی پرسپولیس شده است .


 
شب
ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: وبگردی

 

اشک باید ریخت                         

زار باید زد

عشق یعنی این

خودپرستی را بارها

دار باید زد

شب پر از راز است

رازها را

باز باید خواند

نبری از یادت

شب مهتابی را...

 

 

 

نقل از اینجا

 

 


 
همیشه تنهای زمین
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: وبگردی

یادش به خیر، دغدغه بچگی هام این بود که مامان می خواد شب به من دیکته بگه .

یادش به خیر، دغدغه بچگی هام این بود که بعداز ظهر موقع فوتبال دروازه بان نباشم .

یادش به خیر، دغدغه بچگی هام این بود که باید دفتر مشقم رو خط کشی کنم .

یادش به خیر، دغدغه بچگی هام این بود که موقع زنجیر زدن برای امام حسین .من رو آخر صف توی بچه ها نزارن .

یادش به خیر، دغدغه بچگی هام این بود که موقع بازی گل یا پوچ، گل بازی رو به من هم بدن .

یادش به خیر، دغدغه بچگی هام این بود که موقع رانندگی فرمان ماشین رو من کنترل کنم .

یادش به خیر، دغدغه بچگی هام این بود موقع بازی خرس وسطی 1 بل بگیرم .

 

نمی دونم، شاید اگر زنده بمونم 30 سال دیگه بگم :

یادش به خیر، صبح می رفتم بیرون، شب می یومدم خونه، همش روی پاهام بودم، اما حالا زانوهام درد می کنه.

یادش به خیر، دوستام دور و بر من بودن و در مورد 1000 تا چیز باهم مشورت می کردیم اما الان همه رفتن.

یادش به خیر، کار و تلاش برای اندوختن، اینترنت و سایت برای یک هدف، دانشگاه و مدرک برای بالابردن علم، کتاب و مطالعه برای فهمیدن، ورزش برای سلامتی، مسافرت برای تجربه، تفریح برای شادابی یا حتی شکستن برای استوار شدن، سختی برای سخت شدن، گریه برای مقاومت، دوری برای مرد شدن،تنهائی برای فکر کردن، قهر کردن برای فهمیدن لذت آشتی، سوختن برای نرسیدن، عاشق شدن اما همیشه هجران، خواستن اما نیافتن و...

 

از گذشته گفتم، از آینده حرف زدم

 

اما الان؟

باید حرکت داشت، نباید نشست

در مطالعه، در درس، در تلاش و کار

در شناختن، در مقایسه کردن، در انتخاب کردن

در عاشق ماندن، در مقاومت، در درک کردن

در دیدن، در شنیدن، در گفتن، در نگفتن

در بالا رفتن، در مردن، در سرودن، در نوشتن، در ماندن، در یاد دادن، در یاد گرفتن، در خلق کردن

 

الان باید از گذشته ها، یاد گرفت و آینده را ساخت

 

 

نقل از وبلاگ همیشه تنهای زمین

 


 
متعه / ازدواج موقت
ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

به نام خدا

         

          در کتاب سید حسن شریفی به نام ازدواج موقت و چالش ها از مباحث مختلف به مقوله ازدواج موقت پرداخته شده است و البته در مورد نظریات مخالفان این امر هم مطالبی آورده شده است . مجموعه بحث های مخالفان ازدواج موقت در سه محور دسته بندی شده است :

1-     متعه مشروعیت ندارد که دیدگاه اهل سنت است .

2-     مته مشروعیت دارد ولی ظالمانه می باشد و همچنین معقول نیست که دیدگاه فمینیست ها می باشد .

3-     متعه هم مشروعیت دارد و هم عادلانه است اما به لحاظ آثار و پی آمد های اجتماعی اش در عصر حاضر عملی نیست که بر خی از شیعیان طرفدار این نظریه هستند .

 

از سوی دیگر سید حسن شریفی در این کتاب به دلایل مشروعیت صیغه بر طبق قرآن و سنت نبوی و همچنین تاریخ و اجماع هم می پردازد  .


 
کتیبه های زخمی
ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: وبگردی

 

 

وقت آن رسیده است

که خود را ببینم

در آینه ی شکسته ی روزهایم .

چشمانم دو پرنده ی غریب اند

بی قرار لحظه های باران

نگاه کن

آن که قلبش را مشتی کرده است

کودکی ست

که به جستجوی مزار مادر گمشده ی خویش

گورستانی تازه را می جوید .

صدای گام هایش

هر شب

طنین ترانه ی بومی ست

که از پسکوچه های شبانه ام

بر می خیزد.

آواره ای که هنوز

 نامش را نمی دانم .

 

در فصل غربت

دلم را چون خیمه ای برافراشته ام

فراز بلندترین تپه های خاک

تا به جای تمام مردان قبیله ام

خلوتی کرده باشم !

آیا اشک هایم

فریاد ناسروده ی نیاکانم نخواهد بود ؟

زخمی که هنوز

چون رودی عظیم

در سراشیب صخره های جانم

جاری ست .

 

                            "کتیبه های زخمی " ، رجب افشنگ

 

 

نقل از بلگ روزها و سوزها


 
اسرار هزار ساله
ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: تاریخ ،آیت الله العظمی خمینی

به نام خدا

         

          داشتم در تاریخ معاصر مطالعه می کردم و مطلب ذیل را دیدم که نمونه ای از منش آزاد اندیشی است که مخالف خویش را به باد تهمت و افترا نمی گیرد بلکه با پاسخی رسا و با گفتمان به مقابله بر می خیزد .


 
فرار
ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: وبگردی

 

 

دوری و دوستی

واسه اینکه از خودم فرار کنم میرم تو خودم

 

 

نقل از وبلاگ سکوت

 

 

 


 
نامردان
ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: وبگردی

 

 

فرازی از نهج البلاغه:
یا اشباه الرجال و لا رجال
ای نامردان مرد نما!!

 

تعجب نکنید شک هم نکنید این عبارات رو آقا نه به کفار فرموده اند نه به منافقین نه به سپاهیان معاویه این عبارت رو آقا به عده ای از آدم های به ظاهر دور و برشون فرموده اند آدم هایی که امامشان را برای زمان سیری می خواسته اند و زمان آرامش؛ همین که بوی جنگ و جهاد می ْآمده است همه غلاف بوده اند . همانهایی که نه سرمای زمستان و نه گرمای تابستان و نه خوشی بهار و...اجازه ی جهاد به ایشان نمی داده است آقا در جایی جمله ای فرموده اند که آدم  رو به یاد امروز بعضی از ما می اندازند فرموده اند : ایشان(سپاهیان معاویه)در کفرشان متحد هستند و مستحکم ولی شما در حقتان متزلزلید.
یه چیزی چند وقتیه شدیدا ذهنمو مشغول کرده : همه ی ما آدم های اون ۲۵ سال خونه نشینی آقا رو لعن می کنیم که چرا باعث مستور موندن حق و در پی اون مظلوم موندن امام زمانشون شدن اصلا تا حالا فکر کردیم هزار و سیصد و چند ساله با کرده هامون مانع ظهور بودیم . تا حالا به فکر آدم هایی افتادیم که بعد از دوران ظهور خواهند آمد و به مایی که سالها مانع ظهور بودیم چه لعن هایی هدیه خواهند کرد؟تازه اگه در زمان ظهورشون باشیم مطمئن هستین که جز. اشباه الرجال نیستیم یا فقط آقا رو برای خوش و خرمی میخواهیم؟؟؟؟
نکنه امام زمان ما هم امام زمان سیری ما باشه!! 

 

 

نقل از این وبلاگ

 


 
دروغ ها
ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

دیروز توی خیابون می رفتم که یکی از این CD فروش های دستی را دیدم. نزدیک 10 تا از DVD های مجموعه دروغ ها دستش بود و تبلیغ می کرد که بخریم و بازی گلشیفته را نگاه کنیم. بگذریم از این که فیلم کیفیت پرده بود و قیمتش هم گرون تر از باقی فیلم هایی بود که اون جا بودند...

راستش نخواستم برم جلو . به خاطر این که  ترسیدم بتی را که از گلشیفته برای خودم ساخته بودم و در حال فروپاشی بود با دیدن این فیلم یکباره خورد شه. آره ! دیگه از گلشیفته بدم میاد... من که از طرفدارهای پروپا قرص او بودم حالا برام یکی از منفورترین بازیگران شده. دلیلش هم ریاکاری بود که انجام داد. نمی دونم دختری که به خاطر حجابش دست توی ویرایش فیلمنامه ریدلی اسکات ( یا بهتر بگم ویلیام موناهان ) بردند چرا باید شب اول اجرای فیلمش با اون ظاهر وحشتناک به روی فرش قرمز بیاد. اگه می خواست حجابش رو برداره خوب می تونست از اول این کار رو بکنه. اگه می خواست از فرهنگ کشورش دفاع کنه و حجابش رو نگه داره پس این چه کاری بود که انجام داد؟

احساس می کنم گلشیفته دروغ گفته ! هم به خودش هم به ما. اگر از ترسش که کارگردان های هالیوودی به او پیشنهاد بازی در فیلم هاشون رو ندن ( به خاطر حجاب) روسری از سرش برداشته و اون لباس احمقانه رو پوشیده و خودش رو شبیه دلغک ها کرده ؛ باید براش متأسف بود. اگه از خجالتش رفته پشت میکروفن و از سینمای ایران انتقاد کرده و درافشانی نموده که دیگه به ایران بر نمگیرده باید بهش بگم ایران هم دیگه منتظر تو نیست. دیگه برام مهم نیست توی چه فیلمی و کجا بازی کنی. دیگه حتی اگه بهترین جوایز رو هم ببری احساس غرور نمی کنم که یه ایرانی این جایزه رو برده. حالا به فکر ابرویی هستم که از دست رفت...

نمی خوام این فیلم رو ببینم. همون طور که نخواستم و فیلم 300 رو ندیدم ( با این که یک نسخه اش رو بین فیلم هام تو خونه دارم ) . آره ! من یک ایرانی متعصبم ! از این تعصب هم خوشم میاد و نمی خوام کسی به هر دلیلی ایران عزیز منو زیر پاهاش له کنه. اون زمون که تب فیلم 300 به راه بود من همه جا اعتراض کردم و زیر هر اعتراضنامه ای رو امضاء کردم بدون این که اون فیلم رو ببینم. قبلاً هم گفتم من در حرص خوردن استعداد زیادی دارم و همین حرص خوردن زیادی باعث می شه وقتی حتی فیلم اسکندر رو تماشا می کردم از نشون دادن شاه ایران ( که اونجا او را شخصی ترسو جلوه داده بودن) حرص بخورم. داریوشی که من می شناسم اگرچه حکومتش و اطرافیانش ضعیف بودند ولی خودش هنوز ضعیف نشده بود. اون قدر بزرگ و قدرتمند بود که سرداران سپاهش از ترس جونشون شبانه سرش بریزن و بکشنش.

نمی دونم با دیدن عکس های گلشیفته با اون ظاهر مسخره اش که لباسش بیشتر شبیه لباس های گشاد حاملگیه خنده ام بگیره یا خجالت بکشم. اصلاً چرا من باید خجالت بکشم؟ گلشیفته خودش باید از این کار خجالتزده باشه ، باید بیاد و از تمام ایرانی ها عذر بخواد ، نکنه فکر کرده تا ابد می تونه تو هالیوود بمونه؟ یک چیزی بگم : تا زمانی که هنرپیشه هایی مثل ناتالی پورتمن و آنجلینا جولی و ... هستند بعید می دونم نقش دندون گیری به او برسه مگه این که نقش خدمتکارها رو بازی کنه یا نقش عرب ها و یا تروریست ها... فراهانی اگه توی ایران می موند آینده ی بهتری براش جور می شد. اصلاً همین سینمای ایران و همین ایرانی ها او رو گلشیفته کردن. و حالا او شده خودشیفته نه گلشیفته ...

 

نقل از وبلاگ تنهایی یک مکمل ، زندگی متاهلی با چاشنی فیلم

 

 


 
آسمان
ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: وبگردی

 

 

امروز سرشاز از تناقضم . شاد و عمگین ، با حوصله بی حوصله! تنهای در جمع ! یک نوشته خوندم از روزنامه کارگزاران ، که متنی نقل کرده بود از دکتر شریعتی که من رو دچار تناقض کرد! امروز احساس من همش زمزمه می کنه :
" او رفت و تو پس از آنکه از دستش دادی، فهمیدی که او را داشته‌ای. وقتی نبود به بودنش نیازمند شدی، وقتی او تمام شد تو آغاز شدی و چه سخت است تنها متولد شدن، مثل تنها زندگی کردن است، مثل تنها مردن است. کاش می‌توانستی فهرستی از چیزهایی که اشک در چشم تو آورد تدوین می‌کردی و همه را در یک‌جا می‌نوشتی. خواندنی می‌شد...."
و عقل پیوسته زمزمه می کنه :


No, my reverberated friend,
you are not the beginning and the end.
There'll be spring every year without you.
England still will be here without you.
There'll be fruit on the tree.
And a shore by the sea .
There'll be crumpets and tea without you.
Art and music will thrive without you.
Somehow Keats will survive without you.
And there still will be rain on that plain down in Spain ,
even that will remain without you.
I can do without you.
With out pulling it the tide comes in,
without your twirling it the Earth can spin,
Without your pulling it, the tide comes in
Without your twirling it, the earth can spin
Without your pushing them, the clouds roll by,
If they can do without you, ducky, so can I
I shall not feel alone without you
I can stand on my own without you
So go back in your shell
I can do bloody well
Without  you

 

 

نقل از وبلاگ آسمان

 

 


 
کمی حماقت
ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: ادبیات

برای لذت بردن از زندگی کافیست کمی احمق باشی.  

 ویلیام شکسپیر


 
25 دقیقه به رفتن
ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: ادبیات

 

 

25دقیقه به رفتن

چوبه ی دار برپامی کنند . من بیرون سلولم.

25 دقیقه وقت دارم.

25 دقیقه دیگر در جهنم خواهم بود.

24 دقیقه وقت دارم.

آخرین غذای من کمی لوبیاست.

23 ذقیقه مانده است.

هیچ کس نمی پرسد چه احساسی دارم.

22 دقیقه مانده است

به فرماندار نامه نوشتم لعنت خدا به همه ی آنها

اه...21 دقیقه دیگه باید بروم.

به شهردار تلفن می کنم رفته ناهار بخورد.

20 دقیقه ی دیگر وقت دارم.

کلانتر میگوید:پسر می خواهم مردنت را ببینم.

19 دقیقه مانده است.

به صورتش نگاه میکنم و میخندم... به چشم هایش تف میکنم.

18 دقیقه وقت دارم.

رئس زندان را صدا میزنم تا بیاید و به حرفهایم گوش بدهد.

17 دقیقه باقی است.

میگوید: یک هفته.. نه.. سه هفته ی دیگر خبرم کن.

حالا فقط 16 دقیقه وقت داری.

وکیلم میگوید: متاسفانه نتوانستم کاری برایت انجام بدهم.

م م م م ...15دقیقه مانده است.

اشکالی ندارد. اگه خیلی ناراحتی بیا جایت را با من عوض کن.

14 دقیقه وقت دارم.

پدر روحانی می آید تا روحم را نجات دهد.

در این 13 دقیقه باقی مانده.

از آتش و سوختن میگوید. اما من احساس میکنم که سخت سردم است.

12 دقیقه ی دیگر وقت دارم.

چوبه ی دار را آزمایش میکنند. پشتم میلرزد.

11 دقیقه وقت دارم.

چوبه ی دار عالیست و کارش حرف ندارد.

10 دقیقه ی دیگر وقت دارم.

منتظرم که عفوم کنند... آزادم کنند.

در این 9 دقیقه ای که باقی مانده.

اما این که فیلم سینمایی نیست. بلکه ...خب به جهنم.

8 دقیقه ی دیگر وقت دارم.

حالا از نردبان بالا میروم تا بر سکوی اعدام قرار گیرم.

7 دقیقه ی دیگر وقت دارم.

بهتر است حواسم جمع قدمهایم باشد وگرنه پاهایم می شکند.

6 دقیقه ی دیگر وقت دارم.

حالا پایم روی سکوست و سرم در حلقه ی دار...

5 دقیقه ی دیگر باقی است.

یالا عجله کنید چیزی بیاورید و طناب را ببرید.

4دقیقه ی دیگر وقت دارم.

خالا می توانم تپه را تماشا کنم. آسمان را ببینم.

3 دقیقه ی دیگر باقی مانده.

مردن.مردن انسان به راستی نکبت بار است.

2 دقیقه ی دیگر وقت دارم.

صدای کرکس ها را میشنوم..صدای کلاغ ها را میشنوم.

1 دقیقه ی دیگر مانده است.

و حالا تاب میخورم و می ی ی ی ی ر و م م م م ..

                                                                شل سیلور استاین

 


 
سوماپا
ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ آبان ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: وبگردی

با دست و پای جدیدم غریبه ام.

حوله رو که بر میدارم یوهو انگار دست یکی دیگه تو آینه رو صورتمه . هنوز به موقعیتم عادت نکردم. مثل بازیگرای آماتور که جلوی دوربین نمیدونن با دستاشون چی کار کنند.

گاهی یک لحظه ی کشدار میگذره  تا دوزاریم بیفته این پاهایی که تو دمپایی رو فرشی آبی گلدار من  اینور اونور خونه میپلکه مال خودمه. بیشتر انگار از دور نشستم نگاهش میکنم.

این لاک آلبالویی هم ماجرای غریبی ِ...

 

 

نقلی از وبلاگ سوماپا

 

 


 
گور کتاب
ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ آبان ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: وبگردی ،ادبیات

 

 

گور شبیه تر از هر چیز به کتاب است .

حتی در شکل ظاهری خود .

زیر ِ جلد کتاب ، همچون زیر ِ سنگ ِ گور ،

روحی آرمیده است که در انتظار ِ رستاخیز است .

مطالعه در حکم نبش قبر است .

 

در کتاب چیزی هست که هم میتواند زنده شود و هم ما را زنده گرداند

 

****

 گزیده ای از کتاب نورجهان نوشته شده توسط 

کریستین بوبن

 

 

 

نقلی از بلاگ مهر

 

 


 
رسانه
ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ آبان ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: شخصی

به نام خدا

طی دو روز گذشته فرصتی دست داد که دو مرتبه از نمایشگاه رسانه دیجیتال بازدید داشته باشم . هرچند برخلاف نام این نمایشگاه چندان جالب توجه نبود ولی نفس برگزاری چنین نمایشگاه هایی خود خوب است ولی با دقا عمل بیشتر و همچنین مدیریتی بهتر میتوانستیم از این فرصت برای معرفی بسیار بهتر محصولات دیجیتالی و نرم افزار های تولید داخل بهره برد . متاسفانه موازی کاری های بسیار در میان تولید کننده گان فرهنگی وجود دارد که خود باعث رکود محصولات تولیدی خواهد شد و برای جلوگیری از این کار احتیاج به مدیریتی جامع تر و بهتر هستیم .

 

 


 
کریمه
ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ آبان ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

به نام خدا

امروز اولین روز ماه ذی القعده هست . اولین روز ماه یازدهم سال 1429 هجری قمری که مصادف است با سالروز تولد دختر بزرگوار موسی بن جعفر علیه السلام و خواهر گرانقدر علی بن موسی امام رضا علیه السلام ، فاطمه معصومه ، کریمه اهل بیت علیها السلام که در شهر قم مدفون هستند . شخصیتی که در میان ائمه شیعه جایگاه رفیعی دارد و همواره از او به بزرگی یاد شده است .


 
خواب نقره ای
ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ آبان ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: وبگردی

 

می رم تا تو آروم شبها چشمات بسته شه دیوار اتاقت از عکسم خسته شه

 می رم تا بارون منو یاد تو نندازه میرم یه جای تازه

 می رم با چشمای خیس و قلبی بی گناه 
می رم حتی نمیندازی به من یک نگاه

 هر جا می رم اما بازم یادت می افتم اینو به همه گفتم

 می رم جای من اینجا نیست عشق تو زیبا نیست رویا نیست

می رم جایی که دریا نیست اسم تو رو ماه نیست غوغا نیست

 کاش می شد تا ببینی من اینجا چه تنهام وقتی که تو نباشی به هم می ریزه دنیام

اینجا کسی نیست با چشمای ناز و روشن بی تو چه غریبم من

 از هرجا رد میشم می یاد عکست رو به روم سوخته تو آتیش عشقت شهر آرزوم 

دارم آروم آروم مرگ و به جون می خرم دیدی چی اومد سرم

می رم جای من اینجا نیست عشق تو زیبا نیست رویا نیست

 می رم جایی که دریا نیست اسم تو رو ماه نیست غوغا نیست         

 

 

 

نقل از وبلاگ خواب نقره ای

 

 


 
بهار در همین نزدیکیهاست
ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: وبگردی

 

 

 

عیاری بود که او را دستگیر و اعدام کردند و به جرم دزدی و قتل دستور دادند که نعش او بردار بماند ، شبی رئیس پاسبانان دید که نعش دزد را از دار برده اند و در گورستان دختری زیبا رو دید که چهره اش چون ماه می درخشید ، او بر سر گور شوهرش نشسته بود ، آن مرد به دخترک گفت : دختر جان این جا چه جای توست ؟ گفت شوهری داشتم که بسیار دوستم می داشت ، روزگار او را از من ربود ، اکنون او را در این خاک می جویم .

مرد گفت این کار تو عاقلانه نیست ، هر کسی حاضر است تو را خدمت کند ، من اگر همسرت باشم تو را خدمت می کنم و به جز مراد تو دم نخواهم زد ... .

دختر از علت نگرانی آن مرد پرسید و او گفت که نعش دزد را از دار بر کنده اند و نمی داند که با خشم شاه چه کند ، دختر گفت چاره ساده است ، شوهر من همین امروز مرده است او را از گور بردار و بر دار کن ! مرد گفت شوهرت ریش دارد ولی دزد ریش نداشت ، او گفت ریش ها را می کنیم و کند ... .

آن دو ازدواج کردند و بعد از سالها مرد بیمار شد و زن پریشان و مضطرب ، مرد در میان همسایگان وصیت کرد که من از این زن می خواهم که بعد از من تنها نماند ولیکن شما شفاعت کنید که بعد از وفات ، ریش من بر نکند و به هیچ وجه بر سرگور من اعتکاف نکند .

 

جوامع الحکایات

 

 

نقل از وبلاگ بهار در همین نزدیکی هاست


 
پلنگ صورتی
ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: وبگردی

 

تو روزنامه ها خوندم که قراره سری جدید کارتون پلنگ صورتی ساخته بشه ودرسال 2009پخش بشه.بی اختیار یاد بچگیم افتادم وبه قول معروف حس نوستالوژیکم گل کرد.

همش منتظر بودم که بیام خونه و وقت آزاد پیدا کنم یه چیزکی برای محبوب ترین کارتون بچگم بنوسیم(البته مورچه خوار رو هم خیلی دوست دارم)پلنگ صورتی باوجودی که یادآور بچگی مونه اما هنوزم برامون شیرینه وبا طنز روشنفکرانه ای که پشتش بود حتی بزرگتر ها رو هم جذب میکرد.فقط خدا کنه اینایی که سری جدیدش ز ومیسازن خرابش نکنن(مثل تام وجری) ودنبال سه یعدی ساختن و اینجور قرتی بازیا نرن.حالا متن کوچولویی که برای صورتی دوست داشتنیمون نوشتم رو بخونین،ببینین هنوزم چقدر برامون تازس پلنگ صورتیمون:

ماجرای تولد پلنگ صورتی از این قراره که سال 1963 بلیک ادواردز تصمیم می گیره برای تیتراژ فیلم پلنگ صورتی(با بازی پیترسلرزِ فقید) ازیه پلنگ کارتونی که شبیه گربه باشه استفاده کنه و از بین طرح هایی که فریتس فرلنگ کشیده بود پلنگ محبوب مارو انتخاب کرد.بعدشم که از سال 65به صورت یه شخصیت کارتونی مستقل صاحب کارتون شد.وباموزیک هنری مانچینی ماندگار شد.

با اینکه هیچ شباهتی به پلنگ نداشت اما فکر کنم پلنگ ترین، پلنگِ زندگی ما باشه.

سماجت بانمکش  رو تو قسمتی که در رقابت با اون آقای کوتولهِ دماغ گنده برای صورتی رنگ کردن خونه یادتونه(که اون مرد بیچاره میخواست خونه رو آبی کنه)یا دعواشون سرِساختن یه خونه که هرکدوم طرح خودشون رو اجرا میکردن.

نگاه احمقانه پلنگ صورتی وگافهایی رو می داد یادتونه؟! والبته کارهای هوشمندانه ش.مثلا خر شدنش برای رفتن به میدان گاو بازی وبقیه ماجراهاش.

مهربونی ودل رحمی پلنگ صورتی چطور؟اون تو ذهنتون مونده؟وقتی برای خواب نموندن یه ساعت خرید وپرنده اون ساعت رو بیرون کرد وبعد با چه دل رحمی اون رو نجات داد.

میشه خیلی نمونه اورد وخاطرات نوستالوژیک رو یادآوری کرد

مثل اون قسمتی که صورتی می خواست لاستیک پنچر ماشینش رو عوض کنه یا داستانی که توی اون می خواست سوپرمن باشه یاوقتی میخواستاز خیابون شلوغ باانواع کلکهارد بشه و....اما گفتن اینا هم زیاد لازم نیست چون اوردن اسم پلنگ صورتی ناخودآگاه همه اینا رویادمون میاره.

 

نقل از وبلاگ 101 سال تنهایی نوشته دوست خوبم مهران

 


 
فوتبال
ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ آبان ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: ورزشی

به نام خدا

 

 

          پرسپولیس در یک بازی برتر تمیک فوتبال سپاهان را با  شکست بدرقه کرد . قرمزپوشان پایتخت در یک بازی برتر با سه گل کریم باقری و علیرضا نیکبخت واحدی  پیروز شد .سومین برد پیاپی پرسپولیس در حالی اتفاق افتاد که اگر به جای پائولو دی کارمو هر فوروارد دیگری قرار داشت سپاهان بالای پنج گل خورده بود .

          نکته جالب توجه در این بازی ، ادامه حرکت های زشت و غیرجوانمردانه بازیکنان سپاهان بود زمانی که بازیکن اصفهانی مصدوم بر روی زمین بود ولی توسط هم تیمی هایش توپ به بیرون از زمین هدایت نشد و البته همان حرکت هم منجر به اخراج هادی عقیلی شد  .  متاسفانه چنین حرکاتی همچنان در فوتبال ما بیشتر می شود و اگر فدراسیون فوتبال تدبیری نیندیشد این روال به حرکتی عادی بدل خواهد شد !

          یادمان نرود شعار رسمی ورزش فوتبال بازی جوانمردانه است !

 


 
مرگ
ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ آبان ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: وبگردی

 

همیشه غرق تعجب می‌شوم وقتی می‌خوانم

به علت مرگ ناگهانی...

 

 

مرگ هیچ وقت ناگهانی نیست.

 

نقلی از وبلاگ در من قفسی هست که می خواهدم آزاد

 


 
فیرپلی در فوتبال ایرونی !
ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: ورزشی

به نام خدا

 

 

          پرسپولیس اولین شکست تیم برق شیراز را رقم زد .

          قرمزپوشان پایتخت در یک بازی برتر با سه گل علی کریمی ، کریم باقری و علیرضا نیکبخت واحدی تیم بدن شکست برق را برد و بعد از دو باخت پی در پی پیروز شد .

          نکته جالب در این بازی حرکت زشت و غیرجوانمردانه بازیکنان برق شیراز بود آن هم زمانی که دو بازیکن مصدوم بر روی زمین بودند و این تیم حتی در موقعیت حمله هم قرار نداشت ولی توپ به بیرون از زمین هدایت نشد و بازیکنان شیرازی بدون توجه به مصدومان به بازی ادامه دادند . درحالی که چند دقیقه قبل از همین صحنه تیم پیروزی موقعیت گل خودش را بی خیال شد تا بازیکن مصدوم حریف مداوا شود . متاسفانه چنین حرکاتی روز به روز در فوتبال ما بیشتر می شود و هیچ گونه حرکتی ه مبرای مقابله با بازی ناجوانمردانه صورت نمی گیرد !

 

          نکته جالب تر این بازی داوری مسابقه بود . جایی که در حرکتی که هیچ برخوردی هم صورت نگرفت پنالتی اعلام کرد و یا بازیکن خارج از زمین بدون اجازه داور به زمین وارد شد و توپ را شوت کرد و یا زمانی که به بازیکن شیرازی به جای کارت قرمز اخطار نشان داده شد در حالی که دو بازیکن پرسپولیس به سوی دروازه برق شیراز حمله میبرند و با دروازه بان حریف روبرو می شدند و یا در آخرین تعویض بازی هنگامیکه هنوز تعویض صورت نگرفته بود بازی را به جریان انداخت و در لحظاتی تیم پرسپولیس دوازده نفره شد ! تمام این اتفاقات در دقایق آخرین بازی صورت گرفت و انگار که داور این دقایق حواسش به جای دیگری بوده و بازی را نگاه نمی کرد . و ما باز هم با این داوران ادعای جهانی شدن و بین المللی بودن داورانمان را داریم ؛ اگر فقط ده دقیقه آخر این بازی در جایی نمایش داده شود برای رفتن آبروی داوری ایران کافیست !


 
آرزوها
ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: وبگردی

 

 

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه‌دارد.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند
چون این کارِ ساده‌ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند
و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی.

 

 

 

نقل از وبلاگ خاطرات عمر رفته