سکوت سنگین

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

مبارز و مجاهد
ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: مصطفی چمران

 خدایا تو پوچی لذات زودگذر را عیان نمودی،

تو ناپایداری روزگار را نشان دادی.

لذت مبارزه را چشاندی.

 

مصطفی چمران


 
انصاف و شرف
ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: مصطفی چمران

 

خدایا!

ارشادم کن که بی‌انصافی نکنم؛

زیرا کسی که انصاف ندارد، شرف ندارد.

 

مصطفی چمران


 
ای علی !
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: معلم شهید شریعتی

دکتر چمران بر مزار شریعتی:

ای علی همیشه فکر می کردم که تو بر مرگ من مرثیه خواهی گفت و چقدر متاثرم که اکنون من بر تو مرثیه می خوانم !

...

ای علی گفتی که هر کس گفتنی هایی دارد و شخصیت هر انسانی به اندازه ناگفتنی های اوست. و من اضافه می کنم که درجه دوستی و محبت من با انسانی دیگر، به اندازه ناگفتنی هایی است که می توانم با او در میان بگذارم و از این ناگفتنی ها که می خواستم با تو بگویم، بی نهایت داشتم...

ای علی وقتی تو را شناختم که کویر تو را شکافتم و در اعماق روحت و قلبت شنا کردم و احساسات خفته و ناگفته خود را در آن یافتم ...

ای علی همراه تو به کویر می روم ، کویر تنهایی ، زیر آتش سوزان عشق، در طوفان سهمگین تاریخ، که امواج ظلم و ستم، در دریای بی انتهای محرومیت و شکنجه، بر پیکر کشتی شکسته حیات و وجود ما می سازد و می تازد.

...

ای علی همراه تو به قلب تاریخ فرو می روم و راه و رسم عشقبازی را می آموزم و به علی بزرگ آنقدر عشق می ورزم که از سر تا به پا می سوزم .

ای علی همراه تو به نخلستان های کنار فرات می روم و علی دردمند را در دل شب می یابم که سر به چاه کرده و سینه پردردش را خالی می کند...

ای علی، تو دست مرا گرفتی و به ازلیت بردی و فراز و نشیب تاریخ را نشان دادی  قدم به قدم تخته سنگ های مانع تکامل را به من نمودی، مرا به دیدار طاق شکسته کسری بردی و اهرام مصر را نمودی و زیر تخته سنگ های آن، استخوان های خرد شده محرومین را دیدم که هنوز فریادشان به آسمان بلند است. تو مرا به دیدار فرعون بردی که ادعای خدایی داشت و ستمگری های او را نمودی، تو مرا به دیدار گنج های قارون بردی و عاقبت خدایان زر و سیم را نشان دادی، تو مرا به خانه بلعم بردی و عاقبت خدعه و تزویر مدعیان دین را روشن کردی که چگونه خدای آسمان را فدای مائده های زمینی می کنند.

...

ای علی با خروش تو به جنگ استعمار و استبداد و استحمار بر می خیزم و همراه تو تاریخ را می شکافم و فرعون ها و قارون ها و بلعم ها را لعنت می کنم.

...

ای علی دینداران متعصب و جاهل تو را به حربه تکفیر کوفتند و از هیچ دشمنی و تهمت فروگذار نکردند و غربزدگان نیز که خود را به دروغ روشنفکر می نامیدند ترا به تهمت ارتجاع کوبیدند و اهانت ها کردند و رژیم شاه نیز که نمی توانست وجود تو را تحمل کند، روشنگری تو را مخالف مصالح خود می دید، ترا به زنجیر می کشید و بالاخره شهید کرد.

یکی از مارکسیست های انقلابی نما در جمع دوستانش در اروپا می گفت که شریعتی انقلاب کمونیستی در ایران را 70 سال به تاخیر انداخت و من می گویم که دکتر علی شریعتی، سیر تکاملی مبارزه را در راه حق و عدالت 70 سال به جلو برد...

ای علی، تو مفهوم واقعی اسلام را در معرکه حیات نشان دادی و برتری بی چون و چرای آن را بر مکاتب فکری دیگر ثابت کردی ، تو اصالت انقلابی اسلام را از زیر پرده های جهل و وسواس و تقیه بیرون کشیدی و ضرورت مبارزه و التزام ایمانی، و مسئولیت اجتماعی را معرفی کردی و اعجاز شهادت را نشان دادی و انسان را از زیر بار جبر و ذلت تسلیم آزادی کردی، تو پرچم رسالت بزرگی را به دوش کشیدی، رسالت انسانیت، حق و عدالت، مبارزه با ظلم و ستم، اسلام واقعی و تشیع حسینی و هزاران مومن ملتزم مسئول گرد پرچم تو جمع آمدند. و دست به مبارزه ای بی امان زدند، عده ای شربت شهادت نوشیدند و عده ای دیگر در انتظار شهادت و فداکاری و جانبازی می کنند...

ای علی، در تاریخ معاصر ایران، تو مصدق بزرگ را با خمینی عالی قدر پیوند دادی و بینش سیاسی را با روح خداپرستی در آمیختی، فرهنگ ملی و غنی تاریخی ما را با علم جدید و شیوه های نوین مجهز کردی، خدا را از تجرد خشک آزاد نمودی و او را از آسمان های سرد و دور به قلب گرم و پر تب تاب اجتماع وارد کردی و دین را از زاویه مسجد بیرون کشیدی و در صحنه حیات در خدمت مردم به کار انداختی و هیج گاه حقیقت را فدای مصلحت نکردی.


 
عزا و عروسی
ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ خرداد ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: وبگردی

شرکت در مجالس ختم و مجالس عروسی اقوام و آشنایان نوعی الزام اجتماعی است. یعنی به اعتبار نقشی که در جامعه به عنوان یک فامیل، همکار، دوست یا همسایه داریم از ما توقع می‌رود در این مجالس شرکت کنیم. اما این دو مجلس از دیدگاه من، علاوه بر تفاوت‌های آشکار آن برخی تفاوت‌های پنهان دارند که در این نوشته سعی در تشریح ابعاد درونی آنها را دارم.

مجلس عروسی:

  1. مجلس عروسی، دعوتی است و هر کسی نمی‌تواند سرش را بیندازد و در مجلس عروسی فرد دیگری شرکت کند، هر چند با هم آشنایی و قرابت داشته باشند. به عنوان نمونه برخی از همکارانی که رابطه‌ی خیلی خوبی با هم داریم، به دلایلی که مصلحت ندانستند، بنده را به جشن عروسی خود دعوت نکردند و من هم به تصمیم‌شان احترام گذاشتم (یعنی گلایه نکردم و به رویشان هم نیاوردم).
  2. بعضی وقت‌ها احساس می‌کنم برای مجالس عروسی دارم خودم را گریم می‌کنم. یعنی دیگر خود واقعی‌ام نیستم. کت و شلوار آن چنانی، ریش آن‌کادر، کفش برّاق و واکس خورده.
  3. وارد مجلس عروسی که می‌خواهی بشوی معمولاً دو نفر نماینده از خانواده‌های عروس و داماد ایستاده‌اند و شما را برانداز می‌کنند (که غریبه وارد مجلس نشود). گاهی اوقات که به مجلس عروسی دوستان همسرم دعوت شده‌ایم، مجبور بودم دم در توضیح بدهم که همسر بنده با عروس خانم دوست دانشگاهی هستند، چون نه فامیل عروس مرا می‌شناسند و نه فامیل داماد و این حس خوشایندی برای من نیست.
  4. داخل مجلس که می‌نشینی همه دیگران را برانداز می‌کنند، انگار سالن شو و نمایش است و این موضوع ظاهراً برای خانم‌ها خیلی پررنگ‌تر است (این که گفتم ظاهراً یعنی حدس می‌زنم خودم ندیده‌ام فکر بد نکنید) و این هم برای من احساس خوبی ایجاد نمی‌کند.
  5. در قسمت آقایان معمولاً برنامه‌های اجرا شده یا شعبده‌بازی و دلقک‌بازی است یا مداحی و مولودی خوانی. از هیچ کدام از این دو قسم برنامه هم در این گونه مجالس لذت نمی‌برم. چون اولی برایم جلف می‌نماید و دومی هم که مرتب می‌گوید: «اون دست خوشگله رو بزن» و اگر نزنی جلوی دیگران ضایعت می‌کنند و با اشاره نشانت می‌دهند. بعضی وقت‌ها هم که هیچ برنامه‌ای نیست و صدای بلند موسیقی تند، برایم آزار دهنده است. صحنه‌ی قر دادن و رقصیدن هم برایم مشمئز کننده است و احساس می‌کنم دارد به من توهین می‌شود.
  6. در مجالس عروسی دست کم انتظار دارند به اندازه‌ی شامی که خورده‌ای کادو ببری و این حس گروکشی برایم آزار دهنده است. ضمناً کادوی شما را هم با بقیه مقایسه می‌کنند.

مجلس ختم:

  1. مجلس ختم نیاز به دعوت ندارد و شما می‌توانید در مجلس ختم کسانی که نمی‌شناسید هم شرکت کنید. اتفاقاً بعضی اوقات که دارم از جلوی مسجدی رد می‌شوم، اگر وقت داشته باشم و احساس کنم مجلس ختم با معنویتی است و متوفی فرد مؤمن و وجیهی بوده است، می‌روم در یک گوشه از مجلس می‌نشینم و زار زار به حال بدبختی‌های خودم و مرگی که به تعبیر امام سجاد -علیه السلام- همچون عقاب بر سر من ایستاده است، گریه می‌کنم. هیچ کس هم کاری به کار من ندارد، نه در خانه‌ام که همسرم فکر می‌کند از دست او ناراحت شده‌ام و نه در خیابانم که دیگران فکر کنند مشکل روحی روانی دارم.
  2. کسی با سر و وضع شما کاری ندارد. خیلی‌ها از سر کار آمده‌اند و با لباس کار. کسی در مجلس ختم ظاهر مرا برانداز نمی‌کند که آیا من در شأن این مجلس هستم یا نه. مرا همان گونه که هستم می‌پذیرند و در مجلس ختم احساس می‌کنم خود واقعی‌ام هستم.
  3. مجلس ختم قطعاً برایم تلخ است چون در فراق عزیزی نشسته‌ام ولی نقش بازی نمی‌کنم. مجلس ختم برای من مجلس بیداری و تنبه است. زندگی در دنیا برای من همچون رودخانه‌ای است که انتهای آن به آبشاری ختم می‌شود به نام مرگ. مجلس ختم برای من یادآور آن آبشاری است که قرار است مرا به جهان دیگری منتقل کند. مجلس ختم به من خاطرنشان می‌کند که فلانی یک نفر دیگر هم رفت و پرونده‌ات کم کم دارد رو می‌آید.
  4. مجلس ختم سراسر معنویت است. قرآن و فاتحه می‌خوانند و برای متوفی و شما و رفتگان شما دعا می‌کنند. برای شما گلاب می‌آورند و شما را معطر می‌کنند، هم مادّی و هم معنوی.
  5. مجلس ختم، کلاس درس است و از جلف‌بازی و دلقک بازی خبری نیست. واعظ دارد و سخنران. حتی اگر خودش هم به حرفش عمل نکند، سخنانش برای من تکرار ارزش‌هایی است که باید رعایت کنم.
  6. در مجلس ختم، کسی از شما توقع کادو و پول ندارد، همین که آمده‌اید از شما تشکر می‌کنند و آن چه ارزشمند است وجود شماست نه کادوی شما.

برای همه‌ی بستگان و دوستان و آشنایانم همواره آرزوی سلامتی و طول عمر داشته و دارم ولی مرگ سرنوشت محتوم ماست. مثل خورشیدی که برای غروب کردن از ما اجازه نمی‌گیرد و به پسند و خوشایند ما کاری ندارد. این نکته را عرض کردم که کسی تصور نکند بنده مرگ دیگران را انتظار می‌کشم بلکه همگی بر روی رودخانه‌ی زندگی دنیا در حرکتیم و نهایتاً به آبشار مرگ خواهیم رسید حالا یکی زودتر و یکی دیرتر.

به نقل از وبلاگ شهروند دردمند


 
علی مدد
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: گیتار و موسیقی

 

هو علی مدد ما که خسته ایم

هو علی مدد دل شکسته ایم.


 
دوست و دشمن
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ خرداد ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: سینما و تلویزیون

 

- یه دوست در واقع یک دشمن که هنوز حمله نکرده!

 

دیالوگی از انیمیشن The Penguins of Madagascar


 
گلستان خمینی
ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: آیت الله العظمی خمینی

برای من یک بچه مثلاً جوانی که 27-28 سال است که تمام عمر خودم را در رژیم طاغوت گذرانده بودم و هیچ آشنایی‌ای با امام خمینی ره نداشتم، چه عاملی باعث می‌شود که من عاشق ای آدم بشوم... که آن‌چنان روی من تاثیر بگذارد که برای من مثل یک قطبی بشود.

تمام عکس هایی که من می‌گرفتم به خاطر خمینی بود. برای خودم داشتم فکر می‌کردم که من این عکس‌ها را می‌گیرم در مجله خارجی چاپ می‌شود، امام می‌بیند، آن کسی که آنجا نشسته می‌بیند. این‌هایی که در پاریس نشسته بودند، این‌هایی که جای دیگر بودند و این کار را کردم... عکس‌هایی که اول از ایران بیرون می‌رفت، همه‌اش مال من بود... به خاطر همین هم بود که دار و دسته امام، احمدآقا، چه می‌دانم این‌هایی که دورش بودند وقتی آمدند تهران، من را می‌شناختند. تا می‌گفتم من عکاسم اسمم کاوه گلستان است... فوری می‌گفتند آقا می‌دانیم برای همین بود که من را بین خودشان می‌پذیرفتند. برای همین بود که من شدم عکاس رسمی امام.

...

چه عاملی باعث شد من کاملاً لائیک و جوان بزرگ شده در شرایط هیپی بازی و ژیگول بازی آن زمان، زندگی‌ام را بگذارم که بروم خودم را بچسبانم به امام خمینی به خاطر جذبه و کشش و آن حقیقتی که نهفته در این فیگور می‌دیدم.

از آخرین مصاحبه‌های زنده یاد کاوه گلستان، منتشر شده درشماره 263 مجله همشهری جوان.

 


 
پرواز حافظه
ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ خرداد ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: وبگردی

پر از آرزوام ...

اما آرزوهایم فقط آرزو نیستند ...

روشنند در ذهنم,

آنها واقعیتی مطلق در زندگیم هستند ....

روزی لمسشان خواهم کرد.

پر از امیدم...

اما امیدم ایمانی راسخ است به تحقق هر آرزو

خواهم دید آنها را در واقعیت.

نقل از وبلاگ پرواز حافظه


 
برادر خاطرت هست؟!
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: گیتار و موسیقی

 

چرا از سایه‌ های شب بترسم

تو خورشید رو به دست من سپردی!

...


 
نگاهتان می کنیم آقای حجازی!
ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: ورزشی

پرده اول: با پیراهن نادر

امجدیه، 5 تیر 1348

آرارات یک -  نادر یک

 آرارات برابر نادر. نبرد بقا برای ماندن در دسته اول. تساوی در نیمه دوم. تساوی در وقت اضافی. سرنوشت تیمی که در دسته اول باقی می ماند با پرتاب سکه روشن می شود. با شیر یا خط.  پیراهن سرخ ها در آن نمای دور از شادی به هوا می پرند. ارامنه روی سکوها یکدیگر را در آغوش می کشند. پیراهن سپیدها دست بر سر می گذارند. بی حرکت می شوند. میخکوب...

 میان بازیکنان نادر یک بازیکن شاخص تر از سایرین است. سنگربانی جوان. پسرکی به نام ناصر حجازی. با اندام کشیده. واکنش های سریع. با پرتاب های بلند دست. شوت های پرقدرت. پسرک در آستانه معروفیت دارد. در آستانه ستاره شدن. تیمسار مکری رئیس فدراسیون طعنه آمیزانه و بدبینانه در اشاره به او می گوید "حیف از این جوان ها که خیلی زود معروف می شوند. حیف که آنها زود خودشان را گم می کنند و زود هم فراموش می شوند".

ولی رئیس فدراسیون اشتباه می کند. مکری عجولانه قضاوت می کند. باشگاه نادر نابود خواهد شد، محو. ولی نه نام این سنگربان جوان. نه این دروازه بان بلند بالا. نه این پسرک لاغر اندام. نه ناصر حجازی که جایگاه رفیعی در فوتبال ایران خواهد یافت. افسانه ای خواهد شد.  

این شکست مقدمه پیروزی های بعدی حجازی است. پسر اهل بسکتبال که چهار سال پیش در دبیرستان و با یاری دبیر ورزش دبیرستان، حسین دستگاه (دبیر ورزش در این دوران هنوز ارج دارد. قرب دارد) در مسابقات فوتبال بخش درخشیده. برابر تیم کارون که غلام وفاخواه، جواد رمزی، منصور ضرابی و حسین بشر دوست را در اختیار داشته بازی کرده. به تیم ملی جوانان برای شرکت در بازی‌های آسیایی بانکوک دعوت شده. رایکوف مربی تیم ملی جوانان او را کشف کرده. پا به تیم ملی جوانان گذاشته. برابر زسکا مسکو حیرت انگیز ظاهر شده. محشر و نفس گیر. ولی در چهار بازی در شوروی گل های فراوانی خورده. 12 گل (بله 12 گل). در جام عمران منطقه‌ای در ترکیه برای اولین بار با پیراهن ملی برابر ترکیه  به میدان رفته. در نیمه اول 4 گل  خورده (بله 4 گل از دقیقه 9 تا 39 با مدافعانی که جلویش بازی می کردند: حسن حبیبی، جعفر کاشانی، مهدی لواسانی و مصطفی عرب ). ولی در نیمه دوم گلی دریافت نکرده. عزیز اصلی در مصاحبه‌ای او را زیر تازیانه گرفته. خود حجازی گفته " احتمالا همه کاسه کوزه ها سر من شکسته خواهند شد. باید اعتراف کنم روی یکی از چهار گل گناهکار بودم. ولی سه گل دیگر با اشتباهات فردی سایر بازیکنان ما زده شدند".

خوشبختانه علی دانایی فرد، یکی از مربیان باشگاه تاج، آن جا بوده. آن جا بوده تا اعداد را نادیده بگیرد. تا به حرف های عزیز اصلی اعتنایی نکند. تا متلک "پسرک جوجه" را نشنود. تا حجازی را به تاج ببرد. تا رایکف او را درون دروازه قرار دهد.

...

حمیدرضا صدر