سکوت سنگین

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

فرهاد و ....
ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: گیتار و موسیقی

 

این مطلب برای روز نهم شهریور آماده شده بود ولی به دلیل مشکلات به وجود آمده در سرور پرشین بلاگ برای امروز در این صفحه قرار میگیرد .

 

 سال هشتاد و یک ، عصر شنبه ، نهم شهریور پای کامپیوتر مشغول به جستجو در اینترنت بودم و تلویزیون هم روشن بود و در یکی از این برنامه های به اصطلاح طنز ، کلیپی پخش میشد که برگرفته از ترانه کودکانه فرهاد بود و چه شوخی زشتی ! که البته از اینها بعید نبود ! همینطور که صفحات مختلف را می خواندم در سایتی چشمم خورد به خبری ناگوار : درگذشت فرهاد مهراد آواز خوان ایران بر اثر بیماری هپاتیت سی و آن هم خارج از وطن ! وطنی که دوستش میداشت حالا حتی او را در آغوش ندارد و او در خاکی غربت خوابیده است .

 

فرهادی که اولین ترانه انقلاب 57 با صدای او در رادیو طنین انداز شد،سالها مجبور بود که خاموش بماند ولی مگر میتوان ؟!

 

چه جالب اینکه در بهمن ماهی که فرهاد دیگر نبود شبکه چهار سیمای جمهوری اسلامی وحدت او را بار دیگر پخش کرد !! چرا که دیگر منعی برای توقیف صدای حرفه ای ترین خواننده ایران نبود !

 

مطلب زیبایی بود از مسعود پورمحمد در سوگ فرهاد که در شماره 291 مجله ارزشمند فیلم به چاپ رسید :

 

-       خداحافظ رفیق

 

اولین وداعم نیست . شاید آخری هم نباشد . شاید هم دفعه دیگر خودم پشت دوربین باشم . اما تاکنون صدها بار ، هزار بار گفته ام خداحافظ رفیق !

 

          پیش از جمعه نیز گفته بودم . با فریاد ، یا اشک یا آه . اما از جمعه به بعد هر بار گفتم جگرم سوخت .به اشک یا آه یا فریاد ... و حالا برای فرهاد . خداحافظ رفیق !

 

          اگر فرهاد تلخ بود – که نبود – به هوای شیرین بود . هوای شیرین داشت . اما نبود . تلخ نبود . خودش بود . فرهاد بود . شیرین شیرین . فرهادی که شیرین بود . شیرینی که فرهاد نداشت . خودش هیچ وقت هوای خودش را نداشت . هوای شیرین داشت .

 

          می گویند بارها جوابشان کرده بود . می خواستند برایش پول جمع کنند . می گفتند تعویض کبد ، جانش را نجات می داد . گفتند فرهاد به دکترش گفته من با همین جگر به دنیا آمده ام و با همین جگر نیز می روم . فرهاد همه حرف را نگفته بود . فرهاد نگفته بود که جگرش سال ها پیش سوخته است . برای جگر سوخته او چه قدر می شد پرداخت ؟ چه کسی می توانست بپردازد ؟

 

          یکی گفت که حاصل عمرش سه سخن بوده است : « خام بدم ، پخته شدم ، سوختم » حکایت نسل ما متفاوت بود . فقط دو سخن بود : خام بدیم و سوختیم . از خیلی سال پیش ، نسل ما دو شقه شد : جگر سوخته ها و پدر سوخته ها . این دو طایفه هیچ گاه با هم راست نیامدند .

 

          پس از این نیز خواهم گفت . بارها خواهم گفت خداحافظ رفیق ! از یک بار تا صدها بار . یک بار هم بار هاست ... بر دوشم . و بر دلم .

 

تا یکی برای من بگوید .