سکوت سنگین

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

زندگی ادامه خواهد داشت !
ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٥   کلمات کلیدی: شخصی

به نام حق

پس از چندین روز طولانی بار دیگر به سراغ نت آمدم . و این بار در سخت ترین شرایط  و تلخ ترین !

امروز بیست و ششمین روز از فقدان عزیزترینم میگذرد !

درست در آخرین جمعه سال منحوس هشتاد و چهار پدربزرگ عزیزم به آرزویش رسید و آن گونه که دوست میداشت رفت .

 

جمعه وقت رفتنه

موسم دل کندنه

 

پیرمردی عارف و دوست داشتنی و مهربان نه برای من که برای همه !

کسی که تا اخرین روز عمرش سخت کوشید و هرگز اجازه نداد که لحظه ای از عمرش هدر رود .

کسی که عمری به پرورش و تولید گل و گیاه گذراند و همانند همان گلهایی که پرورش میداد با طراوت بود .

کسی که عمر به عبادت حق گذراند و به حق آیت و نشانه خدا بود برای ما !

کسی که با رفتنش برای اولین بار زمان برایم زمان ایستاد !

 

 

رفتنش چنان ناگهانی و شوک آور بود که تقریبا هنوز هم باور نکرده ام !

 

 

مهربانی او همتا نخواهد داشت و همچو خودش که بی نظیر بود ! با وجود هشتاد و یک سال سن از نماز صبح شروع به کار میکرد و تا شب هنگام مشغول بود و فقط برای عبادت کارش را تعطیل میکرد که بی شک کارش هم عبادت بود . همه حال در حال خدمت کردن . و حل کردن مشکلات . در کار بخشش و نیکی کردن !

در ماه رمضان سر حال تر از همیشه با حداقل استراحت عبادت میکرد . شاید چند روز شب قدر کمتر از ساعتی میخوابید و از مغرب تا سحر در مسجد و بعد هم در باغ مشغول فعالیت بود که این باور نکردنی بود . آن هم با حداقل استراحت و البته خوراک !!

 

و گویا رفتنش را میدانست که یادگاری هایش را ریشه دار کرد .

 امسال درختهایی برایمان کاشت و سفارش بسیارکرد برای رسیدگی به آنها .

 

و اکنون حسرت ها در دل برای رفتنش !

 برای دیگر باره ندیدنش !

 برای دگر باره ندیدن خنده هایش !

 

هرگز گمان نمیکردم این گونه دلتنگ کسی شوم .

 و فقدانش این قدر سخت باشد !

 

 

ولی این چرخش روزگار هست و باقی فقط خداست !

او انگونه که میخواست رفت و به آرزویش رسید . در راه خدا و خدمت به خلق خدا عمری گذراند که در آخر هم در حال خارج شدن از خانه خدا به شهادت رسید و عروج کرد به سوی حق !

روحش شاد