سکوت سنگین

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

عزا و عروسی
ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ خرداد ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: وبگردی

شرکت در مجالس ختم و مجالس عروسی اقوام و آشنایان نوعی الزام اجتماعی است. یعنی به اعتبار نقشی که در جامعه به عنوان یک فامیل، همکار، دوست یا همسایه داریم از ما توقع می‌رود در این مجالس شرکت کنیم. اما این دو مجلس از دیدگاه من، علاوه بر تفاوت‌های آشکار آن برخی تفاوت‌های پنهان دارند که در این نوشته سعی در تشریح ابعاد درونی آنها را دارم.

مجلس عروسی:

  1. مجلس عروسی، دعوتی است و هر کسی نمی‌تواند سرش را بیندازد و در مجلس عروسی فرد دیگری شرکت کند، هر چند با هم آشنایی و قرابت داشته باشند. به عنوان نمونه برخی از همکارانی که رابطه‌ی خیلی خوبی با هم داریم، به دلایلی که مصلحت ندانستند، بنده را به جشن عروسی خود دعوت نکردند و من هم به تصمیم‌شان احترام گذاشتم (یعنی گلایه نکردم و به رویشان هم نیاوردم).
  2. بعضی وقت‌ها احساس می‌کنم برای مجالس عروسی دارم خودم را گریم می‌کنم. یعنی دیگر خود واقعی‌ام نیستم. کت و شلوار آن چنانی، ریش آن‌کادر، کفش برّاق و واکس خورده.
  3. وارد مجلس عروسی که می‌خواهی بشوی معمولاً دو نفر نماینده از خانواده‌های عروس و داماد ایستاده‌اند و شما را برانداز می‌کنند (که غریبه وارد مجلس نشود). گاهی اوقات که به مجلس عروسی دوستان همسرم دعوت شده‌ایم، مجبور بودم دم در توضیح بدهم که همسر بنده با عروس خانم دوست دانشگاهی هستند، چون نه فامیل عروس مرا می‌شناسند و نه فامیل داماد و این حس خوشایندی برای من نیست.
  4. داخل مجلس که می‌نشینی همه دیگران را برانداز می‌کنند، انگار سالن شو و نمایش است و این موضوع ظاهراً برای خانم‌ها خیلی پررنگ‌تر است (این که گفتم ظاهراً یعنی حدس می‌زنم خودم ندیده‌ام فکر بد نکنید) و این هم برای من احساس خوبی ایجاد نمی‌کند.
  5. در قسمت آقایان معمولاً برنامه‌های اجرا شده یا شعبده‌بازی و دلقک‌بازی است یا مداحی و مولودی خوانی. از هیچ کدام از این دو قسم برنامه هم در این گونه مجالس لذت نمی‌برم. چون اولی برایم جلف می‌نماید و دومی هم که مرتب می‌گوید: «اون دست خوشگله رو بزن» و اگر نزنی جلوی دیگران ضایعت می‌کنند و با اشاره نشانت می‌دهند. بعضی وقت‌ها هم که هیچ برنامه‌ای نیست و صدای بلند موسیقی تند، برایم آزار دهنده است. صحنه‌ی قر دادن و رقصیدن هم برایم مشمئز کننده است و احساس می‌کنم دارد به من توهین می‌شود.
  6. در مجالس عروسی دست کم انتظار دارند به اندازه‌ی شامی که خورده‌ای کادو ببری و این حس گروکشی برایم آزار دهنده است. ضمناً کادوی شما را هم با بقیه مقایسه می‌کنند.

مجلس ختم:

  1. مجلس ختم نیاز به دعوت ندارد و شما می‌توانید در مجلس ختم کسانی که نمی‌شناسید هم شرکت کنید. اتفاقاً بعضی اوقات که دارم از جلوی مسجدی رد می‌شوم، اگر وقت داشته باشم و احساس کنم مجلس ختم با معنویتی است و متوفی فرد مؤمن و وجیهی بوده است، می‌روم در یک گوشه از مجلس می‌نشینم و زار زار به حال بدبختی‌های خودم و مرگی که به تعبیر امام سجاد -علیه السلام- همچون عقاب بر سر من ایستاده است، گریه می‌کنم. هیچ کس هم کاری به کار من ندارد، نه در خانه‌ام که همسرم فکر می‌کند از دست او ناراحت شده‌ام و نه در خیابانم که دیگران فکر کنند مشکل روحی روانی دارم.
  2. کسی با سر و وضع شما کاری ندارد. خیلی‌ها از سر کار آمده‌اند و با لباس کار. کسی در مجلس ختم ظاهر مرا برانداز نمی‌کند که آیا من در شأن این مجلس هستم یا نه. مرا همان گونه که هستم می‌پذیرند و در مجلس ختم احساس می‌کنم خود واقعی‌ام هستم.
  3. مجلس ختم قطعاً برایم تلخ است چون در فراق عزیزی نشسته‌ام ولی نقش بازی نمی‌کنم. مجلس ختم برای من مجلس بیداری و تنبه است. زندگی در دنیا برای من همچون رودخانه‌ای است که انتهای آن به آبشاری ختم می‌شود به نام مرگ. مجلس ختم برای من یادآور آن آبشاری است که قرار است مرا به جهان دیگری منتقل کند. مجلس ختم به من خاطرنشان می‌کند که فلانی یک نفر دیگر هم رفت و پرونده‌ات کم کم دارد رو می‌آید.
  4. مجلس ختم سراسر معنویت است. قرآن و فاتحه می‌خوانند و برای متوفی و شما و رفتگان شما دعا می‌کنند. برای شما گلاب می‌آورند و شما را معطر می‌کنند، هم مادّی و هم معنوی.
  5. مجلس ختم، کلاس درس است و از جلف‌بازی و دلقک بازی خبری نیست. واعظ دارد و سخنران. حتی اگر خودش هم به حرفش عمل نکند، سخنانش برای من تکرار ارزش‌هایی است که باید رعایت کنم.
  6. در مجلس ختم، کسی از شما توقع کادو و پول ندارد، همین که آمده‌اید از شما تشکر می‌کنند و آن چه ارزشمند است وجود شماست نه کادوی شما.

برای همه‌ی بستگان و دوستان و آشنایانم همواره آرزوی سلامتی و طول عمر داشته و دارم ولی مرگ سرنوشت محتوم ماست. مثل خورشیدی که برای غروب کردن از ما اجازه نمی‌گیرد و به پسند و خوشایند ما کاری ندارد. این نکته را عرض کردم که کسی تصور نکند بنده مرگ دیگران را انتظار می‌کشم بلکه همگی بر روی رودخانه‌ی زندگی دنیا در حرکتیم و نهایتاً به آبشار مرگ خواهیم رسید حالا یکی زودتر و یکی دیرتر.

به نقل از وبلاگ شهروند دردمند