سکوت سنگین

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

کارها خوب پیش می رود
ساعت ٤:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ امرداد ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: تاریخ

مرحوم دریابیگی پدربزرگم روزهای آخر زندگیش را می گذراند و بیشتر در حالت اغما و بیهوشی بود و این در سال 55 یعنی دو سال قبل از انقلاب بود.

یک روز علیاحضرت به عیادت به خانه ما آمد.

وقتی علیاحضرت آمد بعد از حال و احوال، مرحوم دریابیگی که در ضعف کامل بسر می برد، تمام توانایی اش را یکجا جمع کرد و در درون بستر بیماری اش نیم خیز شد و با لحنی که در آن تلخی و گزندگی محسوس بود رو به شهبانو کرد و گفت:

هویدا مملکت را از بین برده . اینها پایه های مملکت را خراب کرده اند و به آن خیانت می کنند همه شان دو تا پاسپورت در جیبشان دارند و اگر خبری بشود می گذراند و در می روند و کسی دور و بر شما نمی ماند.
شهبانو دفاع می کرد ... که این طورها که شما فکر می کنید نیست، همه چیز درست است و کارها خوب پیش می رود و چیزی هم از مملکت خراب نشده تا چه برسد به پایه هایش.


نقل از کتاب من و خاندان پهلوی - احمدعلی مسعود انصاری