سکوت سنگین

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

خدا از سلطان محمود بزرگتر!
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: ادبیات

هرگاه یک نفر از ظلم و ستم دیگری وحشت داشته باشد و مدام در فکر این باشد که چه وقت از طرف شخصی ظالم دردسری برایش ایجاد می شود، دیگران امیدوارش می کنند و می گویند:

« ای بابا! فکرش را نکُن، خدا از سلطان محمود بزرگتر است.»‌ درباره این ضرب المثل قصّه ای است که می گویند:

روزی سلطان محمود بر لب ایوان بارگاه خود قدم می زد. چشمش به زن نجّاری افتا د. سخت عاشق و بی قرار زن شد. از وزیرش راه چاره خواست. وزیر که خیلی زیرک و موذی بود گفت: «‌ اگر شاه این راز را فاش کند یا بخواهد علنی نجّار را بکُشد، خیلی بد می شود. چه خوب است به نجّار ایرادی بگیریم و به او بگوییم: « در مدت یک شبانه روز باید برای ما یک بار جو از چوب بتراشی. اگر از یک بار حتی یک سیر هم کم باشد تو را بدون چون و چرا می کُشیم.»‌ سلطان محمود به هوش وزیر آفرین گفت و او را مأمور این کار کرد.

وزیر رفت در خانه نجّار و قضیه را به او حالی کرد و گفت تا فردا باید یک بار جو از چوب بتراشد و تحویل دهد. نجّار بیچاره که از همه جا بی خبر بود و نمی دانست سلطان محمود
می خواهد با این بهانه او را دنبال نخود سیاه بفرستد، نزدیک بود از ترس قالب تهی کند. با ترس و وحشت آمد و قضیه را به زنش گفت و راه چاره خواست. زن نجار که خیلی دانا و هوشیار و عفیفه و پاکدامن بود به اصل مطلب پی برد و به شوهرش گفت:« چرا خودت را باخته ای؟ ترس نکن. خدا از سلطان محمود بزرگتر است.»‌ هرچه زن او را دلداری داد بی نتیجه بود شب که شد مرد نجار مشغول کار و تراشیدن جو از چوب شد و زنش مرتب می گفت: « یالا بلند شو و با فکر راحت بخواب تا صبح خدا بزرگ است.» ولی نجار هوش و حواسی نداشت و از ترس آرام نمی گرفت تا اینکه صبح شد و نجار فقط یک مشت جو تراشیده بود. با زنش وداع کرد و گفت: « الان غلامان شاه می آیند و مرا می برند و به چوبه دار می کِشند.»‌  زن باز هم گفت:«‌نترس، خداوند از سلطان محمود بزرگتر است.»‌ در این گفتگو بودند که دیدند در خانه زده شد. رنگ از صورت نجار پرید و نزدیک بود روح از تنش پرواز کند. به زنش گفت: « من که قادر نیستم تو برو جواب آنها را بده.» زن رفت و در را باز کرد و دید نوکران سلطان محمود آمده اند. بیچاره خیال کرد برای بردن بار جو و شوهرش آمده اند. پرسید:« با کی کار دارید.»‌ گفتند:« شوهرت را می خواهیم ببریم. سلطان محمود مرده. باید برای او تابوت درست کند.» زن با خوشحالی برگشت و موضوع را به شوهرش حالی کرد و گفت: « نگفتم نترس خدا از سلطان محمود بزرگتر است؟»

نقل از اینجا