سکوت سنگین

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

جمعه
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ مهر ۱۳۸٢   کلمات کلیدی: گیتار و موسیقی

 

جمعه ای دیگر گذشت ! و چه روز عجیبی است این جمعه !

بعد از مدت ها امروز نتوانستم جمعه را بخوانم و بنوازم و بسوزم با یاد و خاطره های قدیمی !

که چه سیاه است جمعه ها تا آن جمعه موعود و سبز بیاد و پایانی باشد بر باران خون !

این هفته گیتارم نبود و چه سخت من عادت کردم به أن و حالا که شکسته ،  من هم شکسته ترم ! 

و این ترانه را تا جمعه ای که منتظرش هستم میخوانم :

عمر جمعه به هزار سال میرسه

جمعه ها غم دیگه بیداد میکنه

آدم از دست خودش خسته میشه

با لبهای بسته فریاد میکنه

داره از ابر سیاه خون میچکه

جمعه ها خون جای بارون میچکه !

 

چقدر دلم تنگه ! این جمعه های سیاه کی تموم میشند ؟ خدایا دیگه خسته ام ! بعضی از حرف ها و شعر ها و نوا ها چقدر قریب اند برایم ! انگار سالهاست که بر لبهایم زمزمه میشوند مطمئناً از درون فطرت آدم ها بیرون آمده اند که این گونه آشنا هستند ! یکی همین ترانه جمعه است ! از اولین دفعه ای که شعرش را فقط خواندم تا موقعی که بعنوان دومین آهنگی که تمرین کردم و بسیار دفعاتی که زدم تا در وجودم رسوخ کرد تا شنیدن سوت های زیبای فرهاد در ابتدای ترانه که با تمام وجودش این ترانه را اجرا میکرد و از حفظ شدن این آهنگ و اجرای هر روزه اش و یاد گرفتن سوت ! و نیز فهمیدن چگونگی اجرایش در سالهای نه چندان دور دهه پنجاه و اجراهای مجددش و اثراتش چه ها در من گذشت که این جمعه بدون زمزمه جمعه بسر نمیشود و ...

 

مطلبی بود که در نیمه شب جمعه هجدهم بهمن هشتاد و یک نوشته بودم و گویی هنوز تازه است . برای دیدن آکور جمعه و  مطلبی درباره این ترانه که توسط تورج زاهدی  نوشته شده به اینجا بروید !