سکوت سنگین

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

چه فرمان یزدان...
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ دی ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: تاریخ

 

 

آدم ترسو و توسری خور همیشه سالم است.

این موهبت نصیب ما نشده مگر از جهت ترتبیتمان. از توی مکتب خانه ما را تربیت کردند که اگر فحش شنیدی یا توسری خوردی دم بر نیاور.

وارد مدرسه شدیم گفتند مدیر و معلم که جای خود دارند، اگر مبصر کلاس هم توی سرت زد حق اعتراضی نیست.

بالاتر رفتیم گفتند بچه باید از بزرگتر اطاعت کند و اگر دو تا هم تو سرش زدند چیزی نگوید، به دکانمان فرستادند به استاد گفتند گوشت و پوستش از تو، استخوانش از ما و به ما هم سفارش کردند که اگر استاد تکه تکه ات هم کرد صدایت نباید درآید.

به نظام هم رفتیم تابین یک به تابین ارشد بود و این ارشدیت دور تسلسل داشت و در همان روزهای اول تعلیم دادند که امر مافوق اجرایش بدون چون و چراست و چه در خدمت و چه در غیرخدمت روی حرف و امرش بالایش حرفی ندارد و فحش و توسریش را باید گل کرد و به کاکل زد.

در اداره هم که رئیس بر مرئوس حکم خدا را داشت و چه فرمان یزدان و هر چه گفت روی حرفش حرف ندارد و کورکورانه لازم الاجراست...

 

نقل از کتاب حاجی در فرنگ نوشته جعفر شهری