سکوت سنگین

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

می‌خواهم تا آخر سال حالم خوب باشد
ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: وبگردی

زندگی که بازی گل یا پوچ نیست، هست؟ نفس کشیدن، تپیدن قلب. بلند شدن ناخن‌ها، موهایی که می‌ریزند هر روز. چرب می‌شوند مدام. هست؟ اصلاً هر بازی که تو بگویی، حتی از این بازی‌های جدید؛ اسم‌شان هر چی. هست؟

بیا اصلاً برویم از اینجا. برویم به آن جزیره‌ی عجیب غریبی که دیدیم. همان که مرد می‌گفت یکی را تبعید کرده بودند آنجا و دانیل دفو از روی آن رابینسون و جمعه‌اش را پرداخته. توی همان غار کوچک پناه بگیریم؟ هر چه داریم را بار بزنیم ببریم. بدون کتاب که نمی‌شود، می‌شود؟

بیا اصلاً جایی نرویم. زندگی که بازی نیست، هست؟ ما هم بازی نکنیم. تو فقط همین‌قدر صبور باش. همین‌قدر مهربان. من هم نور باشم. همه چیزت. من کم بیاورم گریه کنم، تو بوسه باشی و گرما، بدوی در خونم. خون در چشم بر هم زدنی بدود به تمام وجودم.

بیا اصلاً زندگی کنیم. دارد بهار می‌رسد...

 

 

نقل از وبلاگ مرا آفرید آنکه دوستم داشت