سکوت سنگین

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

جمعه و فرهاد
ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ شهریور ۱۳۸٦   کلمات کلیدی: گیتار و موسیقی

مطلب زیبایی  از مسعود پورمحمد در سوگ فرهاد که در شماره 291 مجله ارزشمند فیلم به چاپ رسید :

-       خداحافظ رفیق

اولین وداعم نیست . شاید آخری هم نباشد . شاید هم دفعه دیگر خودم پشت دوربین باشم . اما تاکنون صدها بار ، هزار بار گفته ام خداحافظ رفیق !

          پیش از جمعه نیز گفته بودم . با فریاد ، یا اشک یا آه . اما از جمعه به بعد هر بار گفتم جگرم سوخت .به اشک یا آه یا فریاد ... و حالا برای فرهاد . خداحافظ رفیق !

          اگر فرهاد تلخ بود – که نبود – به هوای شیرین بود . هوای شیرین داشت . اما نبود . تلخ نبود . خودش بود . فرهاد بود . شیرین شیرین . فرهادی که شیرین بود . شیرینی که فرهاد نداشت . خودش هیچ وقت هوای خودش را نداشت . هوای شیرین داشت .

          می گویند بارها جوابشان کرده بود . می خواستند برایش پول جمع کنند . می گفتند تعویض کبد ، جانش را نجات می داد . گفتند فرهاد به دکترش گفته من با همین جگر به دنیا آمده ام و با همین جگر نیز می روم . فرهاد همه حرف را نگفته بود . فرهاد نگفته بود که جگرش سال ها پیش سوخته است . برای جگر سوخته او چه قدر می شد پرداخت ؟ چه کسی می توانست بپردازد ؟

          یکی گفت که حاصل عمرش سه سخن بوده است : « خام بدم ، پخته شدم ، سوختم » حکایت نسل ما متفاوت بود . فقط دو سخن بود : خام بدیم و سوختیم . از خیلی سال پیش ، نسل ما دو شقه شد : جگر سوخته ها و پدر سوخته ها . این دو طایفه هیچ گاه با هم راست نیامدند .

          پس از این نیز خواهم گفت . بارها خواهم گفت خداحافظ رفیق ! از یک بار تا صدها بار . یک بار هم بار هاست ... بر دوشم . و بر دلم .

تا یکی برای من بگوید .