سکوت سنگین

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

فضیلت‌های فراموش شده
ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩۳   کلمات کلیدی: مذهبی

در سال 1322 شمسی پدرم مریض بود و در مشهد برود.

من با همسرم برای زیارت و عیادت مرحوم حاج آخوند به مشهد رفتیم.

اوایل رجعت چادر بود، اما هنوز کاملاً رجعت نکرده بود.

همسر من مانند پیش از زمان ازدواجش با من، مانتو می‌پوشید و روسری بزرگتری بر سر می‌افکند که موها و زیر گلویش را می پوشانید.

با همین لباس رفتیم مشهد و در همان منزل که مرحوم حاج آخوند بود اقامت کردیم.

روزی مرحوم حاج آخوند می‌خواست به حرم مشرف شود برای زیارت ... برایش درشکه‌ای آوردند.

همسر من گفت که من نیز همراه می‌آیم.

من گفتم: تو چادر نداری خوب نیست همراه پدرم باشی.

پدرم متوجه گفتگوی ما شد و گفت که کو ببینم لباسش چگونه است؟

... همین که او را با مانتو و روسری دید گفت: این که پوشیده‌تر از چادر است. بیا سوار شو و او را در کنار خود در درشکه نشانید.

 

از کتاب فضیلت‌های فراموش شده، شرح حال حاج آخوند ملاعباس تربتی به قلم حسینعلی راشد.