سکوت سنگین

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

خط پارسی
ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩۳   کلمات کلیدی: جلال آل احمد

 

و پیچیدم پشت چایخانه. سراغ اولین مزرعه. دو روستایی میانه سال با دامن های به کمر زده داشتند پنبه شان را وجین می کردند. با ابزار صورت اوزبک و با کج بیل های پهن و دسته بلند. و سلامی به طمع افتتاح گپی. و اسم ابزارشان را پرسیدم.

یکی گفت کلند

و دیگری گفت کشت من

که هر دو را یاددشات کردم. توضیح دادند که اولی تاجیک است دومی اوزبک. اینرا هم یادداشت کردم. که یکیشان امد جلو. پنجاه ساله مردی با ریش نوک تیز و شبکلاه و شال به کمر بسته. دفتر را که دید گفت:

-          بوخط طلا دیر.

که اسمش را پرسیدم. صدرالدین بود. که نوشتم و خواند. و چنان شعفی به صورتش دوید که به دیگری هم سرایت کرد. این یکی چهل ساله بود و اسمش محمدعلی. بعد اولی هو انداخت که پسرش آمد. تا این جوان ماقبل تاریخی – یعنی ناقبل انقلاب – را ببیند که از دوران مکتب خانه ی ایشان مانده و دارد اسم ها را و کلمات را با خطی می نویسد که گرچه به تعارف در چشم صدرالدین طلا است امام در سراسر روزگار انگ عمر پای تعرفه اش خورده... و پسرک عبدالمطلب بود. هفت هشت ساله ای تپل و پابرهنه. و به چنان عربی غلیظی و مخرج عین به جا و تشدید به جا – که گمان کردم عربند. که نبودند. اما مسلمان بودند. و الحمدلله... و بارک الله و از این قبیل. که این بار زنی امد. لابد مادر پسرک. و اسمش کلثوم. و اهل قرم (کریمه). با چهار فرزند. سی چهل ساله بود و سرخ و سفید عین هلو. و هرو را می گفتند پرسیسکایا (=پارسی)... و دیگر چه؟

سفر روس – جلال آل احمد