سکوت سنگین

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

مرد ناشناس
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ مهر ۱۳٩٤   کلمات کلیدی: مذهبی

غدیر بود.

رفتیم پیشانی ابوذر را ببوسیم و بگوییم: «برادر! عیدت مبارک». پیشانیش از آفتاب ربذه سوخته بود!

به «ابن سکیت» گفتیم «علی». هیچ نگفت. نگاهمان کرد و گریست. زبانش را بریده بودند!

خواستیم دستهای میثم را بگیریم و بگوییم «سپاس خدای را که ما را از متمسّکین به ولایت امیرالمؤمنین قرار داد». دستهایش را قطع کرده بودند!

گفتیم:«یک سیّدی بیابیم و عیدی بگیریم». سیّدی، کسی از بنی هاشم. جسدهاشان درز لای دیوارها شده بود و چاه ها از حضور پیکرهای بی سرشان پر بود! زندانی دخمه های تاریک بودند و غل های گران بر پا، در کنج زندانها نماز می خواندند.

فقط همین نبود که میان بیابان بایستد، رفتگان را بخواند که برگردند و صبر کند تا ماندگان برسند.

فقط همین نبود که منبری از جهاز شتران بسازد و بالا برود، صدایش کند و دستش را بالا بگیرد.

فقط گفتن جمله ی کوتاه «علی مولاست» نبود.

کار اصلاً اینقدرها ساده نبود.

فصل "اتمام نعمت"، فصل "بلوغ رسالت"، فصل سختی بود.

بیعت با «علی»، مصافحه ای ساده نبود.

مصافحه با همه ی رنجهایی بود که برای ایستادن پشت سر این واژه ی سه حرفی باید کشید.

ایستادن پشت سر واژه ای سه حرفی، که در حق سخت گیر بود.

 ...

این روزها ولی همه چیز آسان شده است.

این روزها «علی مولاست» تکیه کلامی معمولی و راحت است.

اگر راحت می شود ... روی تابلوهای تبلیغاتی با انواع خطها نوشت «علی»،

اگر خیلی راحت و زیاد و پشت سر هم می شود این کلمه را تکرار کرد و تکرار،

حتما جایی از راه را اشتباه آمده ایم.

شاید فقط با اسم یا خط بی جان مصافحه کرده ایم، وگرنه با او؟

 

کار حتما سخت بود.

صبوری بی پایان بر حق،

تاب آوردن عتاب هایش،

حتما سخت بود.

 ...

آن «مرد ناشناس» سر بر دیوار نیمه خرابی در دل شب، دارد می گرید:

«آه از این ره توشه کم، آه از این راه دراز»

و ما،

بی آنکه بشناسیمش،

همین نزدیکی ها جایی نشسته ایم و تمرین می کنیم که با نامش شعر بگوییم،

خط بنویسیم،

آواز بخوانیم،

و حتی دم بگیریم و از خود بیخود شویم.

 

عجیب است!

مرد هنوز هم «مرد ناشناس» است.

 

نفیسه مرشدزاده