سکوت سنگین

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

جام جهانی فوتبال ۹۸ فرانسه و ... ایران
ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ آذر ۱۳۸٦   کلمات کلیدی: ورزشی
داستان صعود در مدرسه وقتی خداداد عزیزی مشغول مات کردن مارک بوسنیچ استرالیایی ولو شده روی زمین بود، دختران مدرسه علوی سرگرم ور رفتن با کلمات، تشخیص آرایه های ادبی به کار رفته در شعر حافظ یا ترکیب اسید و آب یا چه می دانم حل معادله های چندمجهولی بودند، ناگفته نماند از زیر مقنعه همراه یک رادیوی کوچک ژانگولرهای عابدزاده و پاس طلایی دایی به عزیزی را هم دنبال می کردند و هیجان شان را به زور می بلعیدند مبادا به تریج قبای معلم بربخورد و شأن کلاس زبانم لال لگدمال شود. لامصب آن تلویزیون بزرگ توی نمازخانه را بگو که جز دو سه بار آن هم برای پخش فیلم های تکراری روشن نشد. نه، دختران مدرسه علوی هرگز شریک جشن ملی ایرانیان هشت آذر 76 نشدند. چهره جدی و انعطاف ناپذیر مسوولان مدرسه حسرت همراهی در خلق یک رویداد فوق ورزشی را به دل دختران گذاشت. جمله نخ نمای «آخر دختر را چه به فوتبال؟» داغ شرکت در یک همایش صمیمی و خودمانی ملی را به دل دخترکانی گذاشت که شنبه به شنبه زنگ های تفریح و دور از چشم ناظم و مدیر و معلم جدول لیگ آزادگان را بالا و پایین می کردند، کری می خواندند و حساب گل های زده و خورده تیم های محبوب شان را داشتند. دخترکان شب تا دیروقت بیدار ماندند و به پخش دوباره صحنه های اعجاز، غرور و هیجان دل خوش کردند و به جهنم اگر فردایش با چشم های پف کرده و خواب آلود سر کلاس حاضر شدند و حوصله نداشتند شدت جریان را محاسبه کنند، بعد از 60 سال جهانی شده بودیم. سحر طلوعی برگرفته از روزنامه اعتماد