سکوت سنگین

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

من انتظار در پس درهای بسته ام .
ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٦   کلمات کلیدی: علی شریعتی
چه آتشی ؟ چه آتشی ؟ اگر آب اقیانوس های عالم را بر آن می ریختند زبانه هایش آرام نمی گرفت . خیلی پیش رفتم ... خیلی ... مرگ و قدرت شانه به شانه ام می آمدند.

 

... و هرگز افسوس نخوردم و سخت غرق لذت و فخر که ماندم و دنیا مرا نفریفت و به آزادی ام ، به ایمانم  و به راهم ، خیانت نکردم ... ایستادم ... اما برنگشتم ...

 

اما ایستادن هم نه از عجز و از ترس ... نه دیوار بود ... دیوار !

 

 و ایستادم ... اما بازنگشتم ، به بیراهه هم نرفتم که من نه مرد بازگشتم ! استوار ماندن و به هر بادی به باد نرفتن دین من است ، دینی که پیروانش بسیار کم اند . مردم همه زادگان روزند و پاسداران شب .

 

اما اگر آنها نام خویش را به نان فروختند من بر آب دادم ... و اگر آنها لذت بردند من غم آوردم و اگر آنها پول پرست شدند من بت پرست شدم و اگر آنها همچون زر آلات خوان گستردند و از نقره دیگدان زدند . من همچون مولوی در « آفتاب » شکفتم و در خورشید سوختم و سفره از دل گستردم و مائده از درد نهادم و شراب از خون سر کشیدم ؛ اگر آنها مرد ابلاغ شدند من مرد داغ شدم و اگر آنها در شب نشینی های آلوده با زنان آلوده می رقصند من در خلوت پاکم گل صوفی می بویم ، اگر آنها شکم فربه کرده اند آنچنان که در خشتک خویش نمی گنجند من عشق پرورده ام آنچان که در خویشتنم نمی گنجد، ... اگر آنها در انبوه هم بیگانه هم اند ما در تنهایی خویش آشنای همیم ، اگر آنها طلا دارند من عشق دارم ، اگر آنها خانه دارند من محراب دارم ، اگر آنها صعود می کنند من به معراج می روم ، اگر آنها در زمین می خرامند من در آسمان می پرم ، اگر آنها پایان یافته اند من آغاز شده ام ، ... من کجا و آنها کجا ؟

 

... فریاد رسی می آید و به صدای هر پایی سر از گریبان تنهایی غمگینش بر می دارد که : کسی می آید ، و او خریدار تو است ، مفروش ، نگهدار ، او گران خواهد خرید ، ... مفروش ، برگیر و برو ، برو ، برو ، تا به کویری رسیدی خلوت و سوخته و پر هول و بی آب و آبادی ، مترس ، مهراس  ، برو ، برو ، عطش سوزان و گرگان آدمی خوار بسیار و افسون و جادو همه جا در کمین و ماران و غولان بر سر راه اما ... مترس ، برو ... برو.

 

من انتظار در پس درهای بسته ام .

 

... و دریغ ! و دریغ که کسی در همه عالم نمی داند که چه می گویم ؟ که این عشق که در من افتاده است نه از آنها است که آدمیان می شناسند که آدمیان عشق خدا را می شناسند و عشق زن را و عشق زر را و عشق جاه را و از این گونه ... وآنچه با من است ، نه ، آنچه من با اویم با این رنگ ها بیگانه است ، عشقی است به معشوقی که از آدمیان است ... اما ... افسوس که ... نیست !

 

معشوق من چنان لطیف است که خود را به « بودن » نیالوده است که اگر جامه وجود بر تن می کرد نه معشوق من بود .

 

معشوق من ، رزاس من ، موعود بکت ، « گودو » ی بکت است . منتظری که هیچ گاه نمی رسد ! انتظاری که همواره پس از مرگ پایان می گیرد ، چنانکه این عشق نیز ... هم !

 

... چه باک که من بمیرم و شبنم فرو خشکد و شبگیر خاموش شود و شباهنگ گنگ گردد و مهتاب رنگ بازد و ستاره سحری باز گردد و راه کهکشان بسته شود ...

 

بگذار سپیده سر زند و پروانه به سوی آفتاب پرکشد .

 

من چیستم ؟

 

لبخند پر ملامت پائیزی غروب

 

در جستجوی شب ...

 

یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات

 

گمنام و بی نشان

 

در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ

 

در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ شب حیات را تحمل کردم و آفتاب سر زد ، طلوع کرد اما آفتاب مرگ نبود ... شگفتا آفتاب دیگری بود . آفتاب عرفان بود با رنگ زرینش و گرمای آتشینش و درخشش نازنینش و پنجه های نرم و لطیف نوازشگرش و هر لحظه گسترده تر و فراگیرترش !

 

چقدر ندانستن ها و نفهمیدن ها است که از دانستن ها و فهمیدن ها بهتر است ! و چقدر دعا می کنم که بعضی اصوات را نشنوی ، بعضی رنگ ها را نبینی ، بعضی افکار را نفهمی و بعضی حرف ها را نشنوی و بعضی حالات را حس نکنی ای انسان ! که ظلومی و جهول ! و چه خوب ! ناگهان ، سایه ای از دور دیدم ، نقطه ای مبهم بر سینه کویر ، کویری تافته و خشک و بی آب و سبزه ، خلوت و خاموش ... همه جا سایه وحشت ، همه جا بوی مرگ ... رنگ یأس ! سکوت ! بر این جاده متروک این راه گم کرده کیست ؟ از کجا آمده است ؟ به کجا می رود ؟

 

... آمد و آمد و نزدیک تر آمد ... دیدم ... اِ ! نگاهش آشناست ، مرا دید او را دیدم و گویی برای دومین بار است ؛ با من سخن گفت و صدایش را شنیدم و گویی برای دومین بار است ؛ حرف زد و گویی خاطرات مشترکمان را بازگو می کند ؛ از من پرسید و از راه و از سفر ، و گفتم که این راه به باغ و آبادی نیست ، به صحراهای پر هول می رود و سرزمین های درشتناک و نیش خار است و سیلی طوفان و برق نگاه گرگ و عوعو شغال و رهزنان وحشی در هر کمین گاه و تو ساقه نازک گل نازی و طاقت سرما و تاریکی و طوفان نداری ، دست های کوچک قشنگت پژمرده می شود ، ساق های ظریف شکننده ات می شکند و پاهای لطیف زیبایت را که برای رقص بر پیست نرم و براق یک باله ، یا نوازش مخمل یک چمن نو رسته بهاری ، یا بستر خواب آور قو ساخته اند کشتزار خار مغیلان و سنگلاخ های خشن بیابان و سنگریزه های یخ بسته نوک تیزی که آن سرزمین را فرو پوشانده اند پوست می کند و به خون می آورد و مجروحت می کند ، تو طاقت این راه صعب و این سفر هولناک دراز را نداری ، برگرد ، مرو ، مرو که این راه به شهر و باغ و آبادی نمی رود !

 

جای پای رهروی پیداست

 

کیست این گم کرده ره ؟ این راه ناپیدا چه می پوید ؟

 

مگر او زین سفر ، زین ره چه می جوید ؟

 

از این صحرا مگر راهی به شهر آرزویی هست ؟

 

بشهری بر کناره پاک هستی

 

بشهری کش بباران سحر گاهی

 

خدایش دست و رو شسته است

 

بشهری کش پلیدی های انسان این پلید افسانه هستی

 

نمی بینی ؟ کنار تک درختی خشک

 

زره مانده غریبی رهنمودی بینوا مرده است

 

و در چشمان پاکش ، در نگاه گنگ و حیرانش

 

هزاران غنچه امید پژمرده است

 

و یا دستی که در دست اجل بوده است

 

بر آن تک درخت خشک

 

حدیث سرنوشت هر که این ره را رود کنده است

 

که :

 

« من پیمودم این صحرا ، نه بهرام است و نه گورش » !

 

کجا ؟ ای رهنمود راه گم کرده

 

بیا برگرد !

 

این راه را خوب می شناسم و می دانم که رو به کجا است و می دانم که چه سفری است و می دانم که سر نوشت هر که این ره را رود چیست و باید بگویم که کسی « غریق این راه » نگردد ، باید بیم دهم و راه را بندم و جز از ترس و  وحشت و بیابان و طوفان و گمراهی سخنی نگویم !

 

... در چهره او نگریستم و در هر نگاه خاطره ای در عمق چشمانش می خواندم و هر لحظه خط آشنایی دیرینی در سیمایش می یافتم و ... بالاخره نزدیک آمد و نزدیک تر ، و درست در کنارم ، در برابرم ایستاد و دیدم او ... آشنای دیرین من است ، خویشاوند دیرین من است .

 

در آن سال ها که بر این راه گام می نهادم و کوله بار سفر بر دوش و زاد سفر آماده  و چوبدست خیزران بر مشت و نیرومند و امیدوار همچون سوار افسانه ای می تاختم  و می راندم و گرد راهم چشم ها را خیره می داشت با چه شوقی انتظار او را داشتم و نیامد ... نیامد و ...

 

و من در نیمه راه از رفتن باز ایستادم و در راه ماندم ؛ همسفرانم ، آنان که تلاش ها کرده بودند تا با من همگام شوند و همراه و قصه ها از سفر و از سر منزل به گوششان می خوانم هیچ کدام مرد سفر نبودند ، مرد زیستن بودند و ماندن و خوشبختی ! و من چه رنجی بردم تا چند گامی ، چند متری آنان را با خود بیاورم و ... افسوس ... داستانم دراز است و دشوار ... حکایتش سخت است ... همان ها بودند که مرا خسته کردند و از پایم در آوردند ... و حال در مانده ام و یک گام نمی توانم برداشت  و سال ها است که دیگر مرد راهی نمیبینم  و شوق سفری در چهره ای نمی خوانم و ردپایی بر سینه این راه نیست ، مرد راهی پدیدار شد و پیش آمد و آمد و نزدیک تر آمد و دیدم اوست ، او که در آن سال ها که انبوهی همسفر بر من گرد آمده بودند و من مرد راه بودم و از شوق سفر می سوختم و پاهایم پرهای عقاب بود و اسم رب النوع سرعت ، فرفوریس ! در میان چهره ها او را می جستم و نمی یافتم و نیافتم و حال ... که : آب ها از آسیاب افتاده است ، دارها بر چیده ، خون ها شسته اند ، پشکین های پلیدی رسته اند ... حال همسفر من می رسد که من از رفتن باز مانده ام و اسبم پی شده است و زانوان ام ناتوان اند و عقاب پیر و نومید و مجروحی را در قفسی می مانم که از سایه ابر مسافر و از وزش بادهای رهگذر می هراسد و بر شاخسار آن تک درخت خشک آشیان بسته و در آن نومید خفته و چشمان بی فروغش سال ها است به راهی دوخته شده است که چه انتظار ها کشید تا او را به سر منزل برساند و نشد !

 

و حال چه بگویم ؟ چه سخت است ! چه بگویم ؟ چه سخت است ، سخت است ! خدایا مرا راهنمایی کن ! مرا بگو چه کنم ؟ بگویم : از این صحرا به شهر آرزو ها راهی نیسته ، برگرد ! برگرد ! یا قصه سفر در گوشش بخوانم و شوق راه را در دلش دامن زنم و از شهر و باغ و آبادی برایش بگویم ؟ خدایا ! هرگز در عمرم به چنین حیرتی گرفتارم نکرده ای ؛ آزمایش سختی است ؛ تو هرگز مرا اینچنین ساکت و بی رحمانه نمی آزمودی ، از امتحان های پیش که به سادگی گذشتم و لحظه ای در کنار سد ها و مانع ها و تنگنا ها و پرتگاه ها درنگ نکردم و در هیچ باطلاقی نماندم و عمر را همه راهوار و به هنجار و توانا تاختم و آمدم با این کوه دشوار و بی رحمی که در برابرم سر بر کشیده و تا سینه آسمان رفته است و خیال را یارای پرواز بدان سوی نیست خیلی فرق دارد . نمی توانم خوب حرف بزنم ، اصلاً قدرت وصف شرح و تشبیه و حوصله استعاره و کنایه و ظرافت بیان و از این حرف ها ندارم ؛ حالم خوب نیست .

 

حوصله ی قصه سرایی ندارم ، نمی توانم دنبال کنم ، تب آتش در سرا پایم افکنده است ، چه نشئه ی مطبوع و گرمی دارد، اما خیلی ضعیف شده ام، درد و ضعف مرا محتاج تر کرده است . همچون یک کودک شده ام ، به چه چیز ها می اندیشم، چه نیازها در من سر بر داشته است ...

 

چه کوه نرمی شده ام ، چقدر احتیاج به پرستاری دارم، مثل بچه ای که بگرید تا نازش کنند، اشک بریزد تا اشک هایش را پاک کنند . کشمکش ها و سختی ها و ایستادگی ها و مردانه ایستادن و ماندن ها و نگهبانی شرف و انسانیت و شهامت در محیطی که سرا پاش را نجس کرده اند و همه را به قیمت های اندکی می خرند و می فروشند...

 

خدایا تو را سپاس می گزارم ، باز هم رستم ، باز هم از منجلاب در آمدم ، تیز و سالم و خوب و راست ، اوه!

 

نمی گویم پیش از او با آتش آشنا نبودم ، چرا، با آتشی سخت سوزان و مشتعل . در آن جا ، نخستین بار، پرومته را دیدم که آتشی بر گرفته بود تا در من افکند ، اما در دامن خودش گرفت و سوخت و من او را که همچون ابراهیم در آتش می سوخت تماشا می کردم ، التهاب و پریشانی و مهربانی بود اما سوزش نبود و من در کنار او نشسته بودم و مشتعل شدنش را با التهاب می نگریستم اما از دوست داشتن پیشتر نیامدم و چون شعله ها سرکش تر شد و حریق دیوانه تر در سرا پایش افتاد ، خود را در آب افکند و من کمکش کردم تا سرد شود ، خاموش شود و خاموش شد ، شعله ها که در آب فرو مرد من تنها ماندم و هوا تاریک شد و کم کم سرد و دیگر شب شد و زمستان رسید و هر لحظه تاریک تر و هر لحظه سرد تر ! یخ بندان خاموش و وحشت انگیز سیاه و من گرگ تنها بر برف و بر باد ! شب و روز در تعقیب صیاد ، جلاد ... و آنگاه من در حسرت آتشی که فرو مرد ، در داغ پرومته ای که خاموش مرد هر روز وحشت تاریکی و لرزه سردی و هر روز اشتیاق آتش ، افسوس گرما و روشنی یی که دیگر نبود . و اینچنین بود که من با عشق آشنا شدم و چه کسی اینچنین آشنا شده است ؟ نه گرم آتش ، روشن از آتش بلکه عاشق خاطره گرما ، شیفته یادِ روشنایی ! هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود ، هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم و هنگامی تشنه آتش شدم که در برابرم دریا بود و دریا و دریا ... !

 

... و دانستم که نباید فراموش کنم که اگر او را فراموش کنم باز شب فرا میرسد و صف های سیاه خیمه های نیم سوخته برافراشته می شود و این بار سیاه تر و سرد تر و وحشت بار تر که نه پس از خاموشی آتش تاریکی موحش تر است و سرما بی رحم تر ؟! و آنکه طعم آتش چشیده است و در دامن گرما خفته است و با آتش آشنا شده است و خو کرده است و زمستان و یخ و تاریکی برایش طاقت فرسا است ... و مغرورانه در کنار غار بزرگ تنهاییش گردن بر افراشته بود ، حال که به شهر آمده است و به خانه دخترک شهری و در کنار بخاری و نور و نوازش و خوراک چرب و شراب سکر آور و بستر نرم و دست ناز و گفتگو و آشنایی و گرمی و امید اگربه صحرا برگردد زمستان و شب او را خواهند کشت .یک لحظه طاقت نمی آورد !

 

 

گفتگوهای تنهایی – دکتر علی شریعتی

 

خلاصه ای از صفحات 14 و 15 و 17 و 23 و 27 و 34 و 35 و 77 و 82 و 97 و 116