سکوت سنگین

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

قدیما
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٦   کلمات کلیدی: وبگردی

یاد اون قدیمها به خیر...

 

یکی بود یکی نبود

 

زیر گنبد کبود، هیچکی نبود

 

آره بچه ها، می خوام براتون قصه بگم 

 

قصه یه پیرمرد، یه پیرزن

 

قصه یه شهر قشنگ

 

آره بچه ها، اون روزها، چه روزهای خوبی بود

 

توی اون شهر قشنگ

 

پر بود از آدمهای خوب

 

هیچکی دعوا نمی کرد

 

هیچکی فریاد نمی زد

 

همه با هم حرف می زدن

 

همه با هم گپ می زدن

 

براهم کف می زدن

 

یا با هم دست می زدن

 

هیچکی به هیچکی تو نمی گفت

 

هیچکی به هیچکی فحش نمی داد

 

هیچکی با هیچکی جنگ نمی کرد

 

هیچکی با هیچکی دعوا نمی داشت

 

همه با هم خوب بودن

 

آره بچه ها، یاد اون روزها به خیر

 

چقدر همه خوب بودن  

 

همه چی چه زود گذشت

 

همه چی چه تند گذشت

 

همه چی مثل یک خواب، سریع گذشت

 

یاد اون روزها به خیر

 

چه روزهای خوبی بود

 

نمی دونم که چی شد

 

از کجا یه باد اومد

 

خونه را آب برد

 

شهرمون سیل برد

 

محبت ها تموم شدن

 

همه با هم نامهربون شدن

 

همه جا رو خاک گرفت

 

همگی تنها شدن

 

کس با کس حرف نمی زد

 

مرد با زن راه نمی رفت

 

یاد اون روزها به خیر

 

چه روزهای خوبی بود  

 

نمی دونم که چی شد

 

شاید که کسی طلسمی کرد

 

یه کسی یه حرفی زد؟

 

چه کسی شیطونی کرد؟

 

که آخه اینطوری شد

 

یاد اون روزها به خیر

 

چه روزهای خوبی بود

 

آره بچه ها حالا

 

توی این دنیای ما

 

همه با هم جنگ می کنن

 

همه با هم بحث می کنن

 

معنی مهر چیه؟

 

معنی لطف چیه؟

 

گل دیگه معنا ندارن

 

صلح دیگه طرفدار نداره

 

این روزها دیگه چه روزهایی؟

 

همگی قرصی شدن

 

همگی خمار شدن

 

همه با هم چت می کنن

 

همدیگرو هک می کنن

 

وای عجب روزاییه

 

زندگی سخت شده

 

پر از رنج شده

 

همگی لات شدن

 

همگی شر شدن

 

دنیا وارونه شده

 

خدا هم دیگه وامونده شده

 

وای عجب روزاییه

 

یاد اون روزها به خیر

 

چه روزهای خوبی بود

 

مادر بزرگ قصه می گفت

 

پدر بزرگ لبخند می زد

 

سفره هامون باز بود همیشه

 

قلبهامون شاد بود همیشه

 

یاد اون روزها به خیر

 

چه روزهای خوبی بود

 

همه چی مثل یک خواب، سریع گذشت

 

نقل از وبلاگ من ایرانی ام