سکوت سنگین

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

واقعه
ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ بهمن ۱۳۸٦   کلمات کلیدی:

اون روز هوا سرد بود.

اون روز هوا خیلی سرد بود.

اون روز حالم بد بود.

اون روز حالم خیلی بد بود.

نزدیکی‌های غروب بود و تمام استخوان‌هایم از فرط سرما در حال ترک خوردن بودند. در خیابان‌های پامنار دنبال یک لوله‌ی آلومینیومی به قطر خارجی ۱۸ و قطر داخلی ۱۶ می‌گشتم. صدای اذان بلند شد آن طرف خیابان یک مسجد بود برای این‌که پس از مدت‌ها نماز اول وقت بخوانم (و البته بیشتر برای این‌که کمی گرم بشوم) رفتم آن‌جا. بعد از نماز رفتم کنار بخاری نشستم تا درد سرما را کمی التیام بخشد. ظاهرا تو اون مسجد بعد از نماز ۲ صفحه قرآن دسته جمعی هم می‌خوندند. یک آقایی بالاسرم رسید و یک قرآن بهم داد. حدس بزنید آن شب نوبت چه سوره‌ای بود. باورتان نمی شود.

اذا وقعت الواقعه<> لیس لوقعتها کاذبه <>....

اشکم دراومد.

نقلی از  وبلاگ روزی روزگاری همین نزدیکی ها