سکوت سنگین

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

بهار
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٦   کلمات کلیدی: ادبیات

چه خوب بودمن هم دارای قلبی سخت و سنگین می بودم که از دیدن و احساس نا ملایمات روزمرّه به ناله های قلبی دچار نمی شدم !

نمی دانم قلب من ، قلب یک کودک است ، یا قلب اطفال ، قلب یک شاعر

گمان می کنم همه دل ها در بدو خلقت یکسان ساخته می شوند ، از این راه دل اطفال همه بهم شبیه است . بعد به تدریج دل ها تفاوت و تغییر می کنند ، بزرگ می شوند ،بر ضخامت و سختی خود می افزایند ، دیگر کم باور کرده ، کم دوست داشته و کم راست می گویند ، از انتقام لذّت می بردند ، کنجکاوی وکشف اسرار مردم را مثل یک گیلاس شراب کهنة لذیذ با تأنّی و رغبت می نوشند و باز هم تکرار می کنند . حوصلة زیاد حرف زدن و یک مقصود را بدون صراحت و در ضممن الفاظ پیچیده از پیش بردن ، دارند ، شجاعت را برای دیگران و نتیجه را برای خود می خواهند ، از ضربت خوردن متألّم نشده از ضربت زدن هم باک ندارند ، پول را بر همه چیز حتّی بر عشق ترجیح می دهند . قلب آن ها به قدری بزرگ می شود که میلیون ها سکوکات طلا و همینقدر هم آرزو در آن جا می گیرد !

اینها سیاسیّون ، پاپ ها ، کاردینال ها ، سردار ها ، زعما و امپراطور ها و صاحبان مطامع بزرگ اند ولی من 

من یک طفل بیش نیستم که با خیال خود مثل عروسکی بازی می کنم !

دل من از کودکی دیگر نمو نکرده و بزرگ نشده ، اشک های درونی من هیچوقت تمام نشده و یک حسرت و الم دائمی شبیه به یأسی که به بی اعتنایی و اعراض از همه چیز منجر شده باشد ، در دل من باقیست .

عشق هم دیگر این دل سودا زده را ترک گفته است . خاطرات اندوهگین سراسر حرمان عشق به قدری سخت است که گاهی دل را مدهوش و بی حس می سازد ولی یک بی حسی که از درد دائمی ناشی شده باشد .

چرا از هیچ چیز خوشم نمی آید ؟

چرا زود می رنجم و زود می بخشمو چرا دیر فراموش می کنم ؟

چرا اثر هر حادثه ای اینقدر عمیق در قلب من می ماند و در این صورت چرا انتقام نمی کشم ؟

چرا به خودم غرق شده ام ، معذلک به خودم نمی پردازم ؟

گاهی خیال می کنم که این علامات به واسطة اینست که عشقم تمام شده ، ولی می بینم به بچّه و ارحام و عائله ام عشقی شبیه جنون و در سر حد تفدیه و از خود گذشتگی دارم و در مورد رفیق هم همینطور ، بعضی اوقات علاقه جنون آمیزی در خود مشاهده می نمایم .

ای کاش با نخوت یک جوان و با قلب یک کودک در جوانی پیر نمی شدم و ای کاش درس های عمیق و دقیق روزگار را که در کلاس محیط ، هر دقیقه تکرار می کنند ، نمی فهمیدم و یا آن را قبول می کردم .

نفهمی نعمتی است و فهمیدن و پذیرفتن هم نعمت دیگر ،‌ولی فهمیدن و قبول نکردن فقط بد بختی و سیاه روزیست .

محمد تقی بهار - ملک الشعرا

گل - flower persian - iran