سکوت سنگین

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

وقتی که زمان ایستاد !
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٦   کلمات کلیدی: شخصی

 

 

 

جمعه ها خون جای بارون میچکه


 

 

آخرین جمعه سال هشتاد و چهار از آسمان خون چکید .

شبی که هیچگاه فراتموش نخواهم کرد .

شانزدهم صفر ! صفری که شومی اش تمامی ندارد .

و بعد از دو سال سیاهی شبش !

ساعتی از شب گذشته به بدترین شکل ممکن بدترین خبر عمرم را شنیدم .

شبی که هر لحظه اش به کندترین شکل ممکن گذشت .

شبی که دنیا برایم ایستاد !

هنوز تلخی اش را حس می کنم !

و خونی که بر زمین خشکید !

بزرگی که بر زمین افتاد !

پیر که مراد بود !

مرادی که پر گشوده بود !

 

چه گویم ، چگونه تلخی اش را بیان کنم ؟!

اربعینی که با نوروز عجین شد و عیدی که گرفتیم !

تفالی که جوابش قد افلح المومنون بود !

 

 

هر چند عزیزمان همان گونه که زندگی کرد ، با عزت جان داد و با عزت تشییع شد و با عزت بر او نماز خوانده شد و مقارن صلات ظهر به خاک سپرده شد !

 

پیری که پس از عمری مجاهدت با شهادت به لقا الله پیوست !

 

مجاهدی که پس از چهل سال خدمت به محبان اهل بیت پیامبر نتیجه خلوصش را با شهادت گرفت و پس از اقامه نماز در جایی که دوست می داشت و در برابر درب مسجد جان داد !

 

آه و افسوس هایی که هنوز بر لبانم هست !

 

پدر بزرگی که تمام آبرو و اعتبارم بوده و هنوز هم هست و بزرگترین فخرم نواده او بودن هست و به همین دلیل هم از چه احترامی برخوردار هستم.

یادش همواره برای ما گرامی خواهد ماند !

 

خدایا راضیم به رضایت !

 

یا علی .