سکوت سنگین

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

مخلوق - فیروز زنوزی جلالی
ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٦   کلمات کلیدی: ادبیات

ساربان دیهیم ربا ، زنگی و مخلوق شیرین بخت !

 

کاروان می رفت رو به افق . رو به افق سرخ رو گشوده در کویر ، و خورشید نشسته بود روی گونه ی برشته ی مغرب . صدای جلنگاجلنگ زنگوله می آمد ، زنگوله ی آویخته زیر گلوی لوک پیش رو ، و هوره باد شوری که می وزید .ساربان رسن لوک را بر دوش انداخته بود و پاکشان می رفت ، رو به راه نا آشنای کویر ، طریق موهومی که ناچار به پیمودنش بود . زنگی کنار ترش ، رنج راه آمده را مرور می کرد و در حیرت روی داده ا بود . خورشید پر شکوه بود . هرچند به چشم ندیمه هنوز، چون طشتی از آتش می ماند ، که تمام روز روی سرشان بود و پاک مغز پزشان کرده بود و اکنون می رفت تا باقی گدازه های خاکستر پوشش را در حلق افق خالی کند و فردا با گل آتش های افروخته و فروزان تری باز گردد. ...

 

کتاب مخلوق صفحه 298 نوشته فیروز زنوزی جلالی . چاپ اول سال 1379 موسسه انشارات سوره .

 

 

من که زیاد از این کتاب سر در نیاوردم !!