سکوت سنگین

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

من آنم که اکنون هستم !
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ اسفند ۱۳۸٦   کلمات کلیدی: علی شریعتی

... ببین من حق ندارم بترسم ، گله مند باشم ؟ تو خودت را جای من بگذار . من آنم که هم اکنون « هستم » نه آنکه باید باشم ، آنکه باید باشم کسی است که نیست ، به من مربوط نیست . من یکی است . همان که هست ، پس طبیعی است که من از تو بخواهم که مرا دوست داشته باشی ، منی را که هستم ، الان در برابرت نشسته ام ، مرا که می بینی ، که می بینم ، اگر تو منی را که باید باشم دوست بداری ، با منی که باید باشم حرف بزنی ، باشی ، پس مرا کی دوست بدارد ؟ پس من تنها می مانم ، تو را با خود بیگانه احساس می کنم ، احساس می کنم تو با من نیستی ، با من حرف نمی زنی ، مخاطبت من نیستم ، کسی دیگر است ، منی است که باید باشم اما نیستم و من کس دیگری است . تو احساس نمی کنی که آن که به تو نیاز دارد ، به دوست داشتن تو نیاز دارد منم ، منی که هستم ، همین جوری که هستم ، همین که می خوابد ، بیدار می شود ، می پوشد ، می خورد ، می آشامد ، دم می زند ، می خندد ، می گرید ، رنج می برد ، تنهائی می کشد ، احتیاج دارد ...

تو متوجه نیستی که آن کسی که تو را دوست دارد منی نیست که باید باشم ، منی است که هستم ، این خیلی عجیب است که من واقعی ، منی که هستم تو را دوست بدارم و بی تو رنج ببرم و از تنهایی مضطرب باشم و انتظار بکشم و اسارت تحمل کنم و صبرها و تلخی ها و حماقت ها و حسد ها و کینه ها و دوری ها و بی کسی ها و بیگانگی ها همه را من داشته باشم و اما کسی را که تو دوست می داری و با اویی من نباشم ، آن منی باشد که نیست و نمی دانم کیست ! من هرگز تحمل نمی کنم که ببینم تو اصطلاحی را دوست داری به نام من ، با تصویری همدمی شبیه من ، به منی می اندیشی که خود ساخته ای ... من یک اصطلاح نیستم ، تصویر نیستم ، خیال نیستم ، من یک بدنم که دل دارد و رگ و پی و روح و رنج و اندوه و نیاز و تنهایی و عشق و کینه و ... همچون تو .

اگر تو احساس کنی که من توئی را دوست دارم که تو نیستی ، توئی که من می خواهم که باشی و نیستی راضی خواهی بود ؟! اگر در برابرت بایستم و بگویم ای قهرمانی که چشمها را در المپیک خیره میکنی ؟ ای که پنجه های هنرمندت بر روی گیتار طلائی ات دلهای دختران و پسران مولن روژ را بی تاب میکند ؟ ای که زیر ابروهای برداشته ات ، دندانهای طلایت ، زلفهای کرنلی ات ، چشمهای خمارت ، انگشتهای کوتاه کلفتت ، زنجیر گردنت ، صدای لطیف ظریف ژیگولو مآبت ، احساسات سوزناک رقیقت ، جوکهای با مزه ای که میگی ، سوت های قشنگی که با دهنت میزنی ، ادا های ملموس و با نمکی که از خودت در می آوری ... همه برای من سرگرم کننده است و واقعا تیپ انترسانی ! آن وقت ، تو در همان حال که دارم این تعریف ها را از تو می کنم چه جوری به من نگاه می کنی ؟! ها ؟

از گفتگوهای تنهایی صفحه 662 – علی شریعتی