سکوت سنگین

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

سایه
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٦   کلمات کلیدی: ادبیات

ارغوان شاخه هم خون جدا مانده من
اسمان تو چه رنگست امروز
افتابي ست هوا يا گرفته است هنوز
من در اين گوشه که از دنيا بيرون است
اسماني بر سرم نيست از بهاران خبرم نيست
انچه مي بينم ديوار است
اه اين سخت سياه انچنان نزديک است
که چو برميکشم از سينه نفس
نفسم را برمي گرداند
ره چنان بسته
که پرواز نگه در همين يک قدمي مي ماند
کور سویي ز چراغي رنجور
قصه پرواز شب ظلمانيست
نفس مي گيرم که هوا هم اينجا زنداني ست
هر چه با من اينجاست رنگ رخ باخته
افتابي هرگز گوشه چشمي هم
در فراموشي اين دخنه نيانداخته است
اندرين گوشه خاموش فراموش شده
که از غم سردش هر شمعي خاموش شده
ياد رنگيني در خاطره من گريه مي انگيزد
ارغوانم انجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد مي گريد
چون دل من که چنين خون الود هر دم از ديده فرو ميريزد
ارغوان اين چه رازي ست که هر بار بهار با عزاي دل ما مي ايد
که زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است
و بر جگر سوختگان داغ بر داغ مي افزايد
ارغوان پنجه خونين زمين
دامن صلح بگير
و از سواران خرامنده خورشيد بپرس
کي بر اين دره غم مي بارد
ارغوان
ارغوان خوشه خون
بامدادان که کبوترها بر لب پنجره بازسحر
قل قله مي اورنت
جاي گل رنگ مرا بر دست بگير
به تماشاگه پروازببر
اه بشتاب که هم پروازان نگران غم هم پروازند
ارغوان بيرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعرخون بارمني
يادرنگين رفيقان رابرزبان داشته باش
توبخوان نغمه ناخوانده من
            ارغوان شاخه هم خون جدامانده من

 

  هوشنگ ابتهاج