سکوت سنگین

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

کلید خوشبختی و یاد ناصریا
ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: ادبیات

آستین همت و  بالا زد و  رفت
یه روزی بچه شد و تنگ غروب
سنگ توی شیشه فردا زدورفت

حیونی تازه آدم شده بود     
به سرش هوای حوا زد ورفت

زنده ها خیلی براش کهنه بودند
خودشو تو مرده ها جازد و رفت
دفتر گذشته ها را پاره کرد
نامه فردا ها رو تا زد و رفت
هوای تازه دلش میخواست ولی
آخرش توی غبار ها زد و رفت
دنبال کلید خوشبختی می گشت
 خودشم قفلی رو قفلها زد و رفت

 

یاد ناصر عبداللهی بخیر !