سکوت سنگین

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

سربازی 24
ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: شخصی

امروز صبح بار دیگر و شاید برای آخرین بار رفتم به پادگان 01 و با ورود به پادگان و دیدن کسانی که تازه اومده بودند برای آموزشی و شروع سربازی خاطرات تلخ و شیرین این دو ماه اخیر برایم مرور شد . هرچند یه حس دیگه داشت ولی مثه روز اول دلم گرفت ! تازه خودم هفته دیگه همین موقع رفتم یه شهر دیگه و یه محیط و دوران تازه ای را تجربه خواهم کرد ، باز هم برای دیگران از خودم بیشتر دلم گرفت .

برخورد گرم تر و صمیمی تر جناب کاویانی دلگرمی زیادی برام داشت . هرچند نسبت به اینکه دوره کد شیرازم حسی ناشی از ترحم بهم داشت . جناب فرجی و سرگروهبان رضایی و اسلامی هم مثه همیشه توام با لبخند و مهربانی برخورد کردند .

همیشه آدمی بودم که در گذشته سیر میکردم و به دنبال شخصیت های خاطره هام بوده ام ولی این بار متفاوت تر هست . معمولا کمتر کسی است که بخواهد و بتونه برای بازگشت به گذشته به پادگان برگرده و من امروز تنها پس از یک روز برگشتم به 01 .

کمتر از یک هفته فرصت دارم تا رفتن به پادگان شیراز و شروع دوره ای تازه از زندگی . اگر موقعیت درست باشه شاید اونجا تنها نمونم و همسرم رو هم برای این دوره دو ماهه به شیراز ببرم تا خونه رو در اونجا درست کنیم . هرچند بیشتر از من برای او سخت است ولی با هم بودن مزه تلخ تنهایی رو شیرین خواهد کرد .

روز های به تندی میگذرند و این دوران هم تمام خواهد شد .

از همه دوستانی که محبت می کنند و با نظرات زیباشون باهام همراهی می کنند سپاسگذارم .

آرزو دارم همواره سعادتمند و پیروز باشید .