سکوت سنگین

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

خداحافظی
ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: شخصی

 

ای غایب از نظر به خدا می سپارمت

جانم بسوختی و بدل دوست دارمت

تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک

باور مکن که دست ز دامن بدارمت

حافظ شراب و شاهد رندی نه وضع توست

فی الجمله میکنی و فرو می گذارمت

روز ها گذشت و گذشت و زمین و زمان چرخید تا به امروز رسید و لحظه رفتن نزدیک شد .

امروز نهم اردیبهشت ماه 1387 خورشیدی و ساعت هفت بعد از ظهر راهی شهر شیراز هستم تا از روز دهم دوره ای دیگر از خدمت سربازی را بگذرانم . دو ماه دوره کد در پادگان شیراز .

هرچند روز های چهاردهم تا هجدهم خرداد ماه جاری تعطیل هست ولی مشخص نیست که با استفاده از این تعطیلات و یا مرخصی های احتمالی بتوانم به تهران برگردم و شاید دو ماه تمام در شیراز بمانم و البته به احتمال زیاد نتوانم وبلاگم رو بنویسم و به دوستان سر بزنم .

یه چیزی هم که یادم اومد برپایی نمایشگاه کتاب تهران بود که امسال نمی تونم شرکت کنم . نمایشگاهی که هر سال حداقل دو سه مرتبه می رفتم . به هر حال همان طور که گفتم سربازی دوره محدودیت هاست .

 

 

روز ها می گذرد و حادثه ها می آید .

 

از صمیم قلب آرزومندم که روز های خوشی داشته باشید .

التماس دعا

 

س. و. میثم کربلائی