سکوت سنگین

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

حافظ
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ خرداد ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: ادبیات

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور

کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور

ای دل غم دیده حالت به شود ، دل بد مکن

وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نگشت

دائما یک سان نباشد حال دوران غم مخور

هان مشو نومید ، چون واقف نئی ز اسرار غیب

باشد اندر پرده بازی های پنهان غم مخور

ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی بر کند

چون تو را نوح است کشتی بان ، ز طوفان غم مخور

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم

سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور

گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید

هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور

حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب

جمله می داند خدای حال گردان غم مخور

حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار

تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور

 

 

خواندن غزل حافظ در حافظیه شیراز یه حال دیگه ای داشت . هرچند آنگونه که میخواستم در شیراز نبود آن حال و هوای عرفانی شعر حافظ !