سکوت سنگین

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

جمعه
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ بهمن ۱۳۸٢   کلمات کلیدی: گیتار و موسیقی
جمعه... خسته شدم ، دلم تنگه ! روزها میگذرد و هر روز بیهوده برایم میگذرد چرا که تو را نمیبینم ، صبح جمعه است تا این جمعه سر بیاد که نمیاد من دیوونه میشم . از پا در میام  :نفسم در نمیاد  جمعه ها سر نمیاد !ولی هر چه باشد این رسم و مرام دنیاست و تا بوده همین طور بوده مهم سرفراز بیرون امدن از امتحان است . خدا خودش کمک میکنه ! کاش صبرمون تموم نشه ! و حال که من از تو دورم و تو رو نمی بینم خیال نکن که از یادم رفتی و یاد تو نیستم و دلم از سنگه که برای تو تنگ نشه ! بابا اگر از سنگ هم باشد دل کسی ، باز برای تو و دیدن تو دلش آب میشود ! چقدر به بودن تو ، حضور تو ، محبتت تو و خود تو محتاجم که باشی و برایم بهترین باش ! ببین ! تو حواست به من باشه ! نگذار اشباه و خطا کنم ! چرا که تو میتونی منو از خطا و اشتباه بازداری و در راه درست و راست حمایتگر من باشی نه مثل خیلی های دیگه از درست رفتن من ناراحت شوی و بر من اعتراض کنی و به اشتباهم بیافکنی که مطمئناً در آن هنگامه دیگر دوست و رفیق و خویشاوند و خود من نیستی من هم به بیگانه و غریبه احتیاجی ندارم چرا که این گونه بسیار در اطرافم دارم ولی مثل تو ...جمعه ای دیگر میگذرد  ! و چه روز عجیبی است این جمعه ! بعد از مدت ها امروز نتوانستم جمعه را بخوانم و بنوازم و بسوزم با یاد و خاطره های قدیمی ! که چه سیاه است جمعه ها تا آن جمعه موعود بیاد و پایانی باشد بر باران خون ! این هفته گیتارم نبود و چه سخت من عادت کردم به آن و حالا که شکسته
،  من هم شکسته ترم !  و این ترانه را تا جمعه ای که منتظرش هستم میخوانم :
عمر جمعه به هزار سال میرسه جمعه ها غم دیگه بیداد میکنه آدم از دست خودش خسته میشه با لبهای بسته فریاد میکنه داره از ابر سیاه خون میچکه جمعه ها خون جای بارون میچکه !چقدر دلم تنگه ! این جمعه های سیاه کی تموم میشند ؟ خدایا دیگه خسته ام ! بعضی از حرف ها و شعر ها و نوا ها چقدر قریب اند برایم ! انگار سالهاست که بر لبهایم زمزمه میشوند مطمئناً از درون فطرت آدم ها بیرون آمده اند که این گونه آشنا هستند ! یکی همین ترانه جمعه است ! از اولین دفعه ای که شعرش را فقط خواندم تا موقعی که بعنوان دومین آهنگی که تمرین کردم و بسیار دفعاتی که با گیتار زدم تا در وجودم رسوخ کرد تا شنیدن سوت های زیبای فرهاد در ابتدای ترانه که با تمام وجودش این ترانه را اجرا میکرد و از حفظ شدن این آهنگ و اجرای هر روزه اش و یاد گرفتن سوت ! و نیز فهمیدن چگونگی اجرایش در سالهای نه چندان دور دهه پنجاه و اجراهای مجددش و اثراتش چه ها در من گذشت که این جمعه بدون زمزمه جمعه بسر نمیشود و .....مطلبی بود که در نیمه شب جمعه هجدهم بهمن هشتادویک نوشته بودم و گویی هنوز تازه است . برای دیدن آکور جمعه و  مطلبی درباره این ترانه که توسط تورج زاهدی  نوشته شده به اینجا بروید !