سکوت سنگین

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

سربازی 30
ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: شخصی

به نام خدا

 

 

فرصت تعطیلات به سر رسید و مرخصی میان دوره ام فردا به پایان خواهد رسید و باز دیگر باید نهصد کیلومتر سفر کنم و برای ادامه دوره کد خدمت سربازی عازم مرکز آموزش پیاده شیراز خواهم شد . دوباره باید تا عصر در پادگان پیاده شیراز باشیم و فرصت چند ساعته مرخصی شهری مون رو در فلکه گازو و پارک آزادی شیراز بگذرونیم و اگه حس و حال بیشتری داشته باشیم یه سری بریم زیارت شاهچراغ یا امامزاده سید علاالدین ! گاهی سری بزنیم به حافظیه و غزلی از خواجه بر سر مزارش بخوانیم .

 

حدود دو سه هفته دیگه باید در شیراز باشیم و بعد دوباره منتظر تقسیم مجدد برای ادامه دوره خدمت نظام بشینیم و ببینیم سرنوشت چه برامون پیش خواهد آورد .

 

به نظرم زندگی در تمام لحظات مثل هم هستش و به نوعی این لحظات سخت و آسان و شادی و غم برای امتحان آدم هاست و قطعا در این جور مواقع انسان ها خودشون رو نشون میدن . و جالب اینکه چه دوران غم و چه دوران شادی گذراست و به سرعت زمان می گذرد و روز ها پی در پی می روند .

 

باز هم یه خداحافظی دیگه !

این بار شاید کمتر از 15 روز از تهران دور باشم و البته همه چی به خواست خدا بستگی خواهد داشت . خدایی که در همه حال سعی میکنم شکر گذارش باشم و مطیع دستوراتش !

 

التماس دعا .

 

یا علی