سکوت سنگین

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

سربازی 32
ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ تیر ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: شخصی

بعد از حدود دو ماه آموزش تخصصی رسته پیاده در مرکز آموزش پیاده شیراز ، به تهران برگشتم و چند روزی باید منتظر بمانم تا یگان خدمتی ام مشخص شود . دوباره یه جورایی استرس برای رفتن به محلی جدید و محیطی تازه . هر چند بنا به شرایطم به احتمال فراون در تهران خواهم ماند ولی زندگی ثابت کرده که هر چیزی ممکن خواهد بود !

 

در حالی که در مرکز آموزش 01 تهران فقط 15 شب در پادگان مونده بودم در مرآپ شیراز 49 شب در پادگان بودم و چهار شب هم در راه . شب ساعت 9 خاموشی و چهار ونیم صبح بیداری بود . هرچند با کم خوابی و بی خوابی مشکل چندانی ندارم ولی برنامه خواب در ارتش از 80 سال پیش تا به حال تغییر نکرده و این در ارتش اصلا عجیب نیست .

 

هر روز کلاس داشتیم و درس های مختلفی رو پشت سر گذاشتیم . به طور کلی آزمون دروس عمومی ( ارکان - زرهی - مهندسی - توپخانه - ش م ه )، دروس تخصصی ( گشتی - زنده ماندن در شرایط سخت - مخابرات -پدافند غیر عامل - نقشه خوانی ) ، جنگ افزار ها و تاکتیک و البته عقیدتی سیاسی پنج آزمونی بود که دادیم و البته نمرات باید بالای 66 از 100 میشد تا بتوانیم صلاحیت گرفتن درجه افسری رو داشته باشیم .

 

بجز روزهایی که نگهبان بودم از حدود ساعت 15 تا 21 مرخصی شهری داشتم و می شد با استفاده از این فرصت در شهر شیراز گشت و البته در تمام روز هایی که مرخصی داشتم از پادگان بیرون رفتم . به هر حال روز ها باید می گذشت . و جالب اینکه در این مدت دو ماه نشد که شب شیراز رو ببینم و همه شب ها در پادگان پیاده بودم .

 

روز های شیراز هم گذشت مانند تمام روز های زندگی !