سکوت سنگین

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

سعدی
ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: ادبیات

دوچشم مست تو برداشت رسم هشیاری

و گرنه فتنه ندیدی بخواب بیداری

زمانه ی با تو چه دعوی کندببدمهری

سپهربا تو چه پهلو زندبه غداری

***

معلمت همه شوخی و دلبری آموخت

بدوستیت وصیت نکرد و غمخواری

چو گل لطیف و لیکن حریف او باشی

چو زرعزیزو لیکن بدست اغیاری

***

بصیدکردن دلها چه شوخ و شیرینی

به خیره گشتن تنها چه چست و عیاری

دلم ربودی و جان می دهم بطیف نفس

که مست راحت درویش درسبکباری

***

گرافتدت گذری بروجود کشته ی عشق

سخن بگوی که برجسم مرده جان آری

گرت ارادت باشد بشورش دل خلق

بشورزلف که در هرخمی دلی داری

***

چو بت زکعبه نگونساربرزمین افتد

به پیش کعبه ی رویت بتان فرخاری

دهان پرشکرت را مثل بنقطه زنند

که روی چونقمرت شمسه ایست پرگاری

***

بگرد نقطه ی سرخت عذارسبزچنان

که نیم دایره ای برکشند زنگاری

هزارنامه پیاپی نوشتمت که جواب

اگرچه تلخ دهی درسخن شکر باری

***

زخلق گوی سعادت تو برده ای امروز

بخوبرویی و سعدی بخوب گفتاری

 

با سپاس از دوست خوبم علی روحی