سکوت سنگین

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

آسمان
ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: وبگردی

 

 

امروز سرشاز از تناقضم . شاد و عمگین ، با حوصله بی حوصله! تنهای در جمع ! یک نوشته خوندم از روزنامه کارگزاران ، که متنی نقل کرده بود از دکتر شریعتی که من رو دچار تناقض کرد! امروز احساس من همش زمزمه می کنه :
" او رفت و تو پس از آنکه از دستش دادی، فهمیدی که او را داشته‌ای. وقتی نبود به بودنش نیازمند شدی، وقتی او تمام شد تو آغاز شدی و چه سخت است تنها متولد شدن، مثل تنها زندگی کردن است، مثل تنها مردن است. کاش می‌توانستی فهرستی از چیزهایی که اشک در چشم تو آورد تدوین می‌کردی و همه را در یک‌جا می‌نوشتی. خواندنی می‌شد...."
و عقل پیوسته زمزمه می کنه :


No, my reverberated friend,
you are not the beginning and the end.
There'll be spring every year without you.
England still will be here without you.
There'll be fruit on the tree.
And a shore by the sea .
There'll be crumpets and tea without you.
Art and music will thrive without you.
Somehow Keats will survive without you.
And there still will be rain on that plain down in Spain ,
even that will remain without you.
I can do without you.
With out pulling it the tide comes in,
without your twirling it the Earth can spin,
Without your pulling it, the tide comes in
Without your twirling it, the earth can spin
Without your pushing them, the clouds roll by,
If they can do without you, ducky, so can I
I shall not feel alone without you
I can stand on my own without you
So go back in your shell
I can do bloody well
Without  you

 

 

نقل از وبلاگ آسمان