سکوت سنگین

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

کتیبه های زخمی
ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: وبگردی

 

 

وقت آن رسیده است

که خود را ببینم

در آینه ی شکسته ی روزهایم .

چشمانم دو پرنده ی غریب اند

بی قرار لحظه های باران

نگاه کن

آن که قلبش را مشتی کرده است

کودکی ست

که به جستجوی مزار مادر گمشده ی خویش

گورستانی تازه را می جوید .

صدای گام هایش

هر شب

طنین ترانه ی بومی ست

که از پسکوچه های شبانه ام

بر می خیزد.

آواره ای که هنوز

 نامش را نمی دانم .

 

در فصل غربت

دلم را چون خیمه ای برافراشته ام

فراز بلندترین تپه های خاک

تا به جای تمام مردان قبیله ام

خلوتی کرده باشم !

آیا اشک هایم

فریاد ناسروده ی نیاکانم نخواهد بود ؟

زخمی که هنوز

چون رودی عظیم

در سراشیب صخره های جانم

جاری ست .

 

                            "کتیبه های زخمی " ، رجب افشنگ

 

 

نقل از بلگ روزها و سوزها