سکوت سنگین

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

عروسی
ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: وبگردی

 

بالاخره روز موعود رسید. روزی که با کلی انتظار و حرف و سخن و بیم و امید همراه بود. عروس صبح ساعت 10 با خواهرش رفت آرایشگاه. پنج ساعت زیر دست آرایشگر نشست و انواع و اقسام مرارت ها را تحمل کرد، تا زیبا تر بشود و تمام مدت به این فکر کرد که چرا باید زیبا تر بشود وقتی همه قبلاً او را همان طوری که بود دیده بودند و داماد هم از سادگی او خوشش آمده بود؟ داماد هم از صبح رفته بود حمام و آرایشگاه و قنادی و دنبال یکی، دو تا از فامیل ها که از شهرستان آمده بودند و خلاصه وقتی رسیده بود دم گلفروشی تا ماشین عروس را تحویل بگیرد، آنقدر خسته بود که انگار کوه کنده. اما دم گلفروشی، آقای فیلمبردار به او نشان داد که تازه اول کار است. وقتی داماد در حالی که گل عروس را در دست داشت از در گلفروشی آمد بیرون، هفت دفعه او را برگرداند تا بالاخره با ژست و سرعت مناسب از در بیرون بیاید و به شاگرد گلفروشی انعام بدهد و بعد سوار ماشین بشود. داماد وقتی بالاخره سوار ماشین شد، نفس راحتی کشید و خم شد تا از داشبورد ماشین بیسکویت در بیاورد و بخورد. اما هنوز اولین بیسکویت را گاز نزده بود که یک وجب از جایش پرید. آقای فیلمبردار که توی ماشین بغل دستی بود، چنان سر او داد کشید که هول شد و محکم زد روی ترمز. شیشه را که پایین کشید، به او تذکر داده شد که مواظب اعمال و رفتار خودش باشد، چون همه چیز فیلمبرداری می شود. داماد می خواست توضیح بدهد که دارد از گرسنگی می میرد، اما نتوانست چون فیلمبردار گفت هیس و شروع کرد به فیلمبرداری. تمام طول مسیر، ماشین های کناری به او تبریک گفتند و او عرق ریخت. طفلک خجالتی بود. به آرایشگاه که رسیدند، دست و پای داماد از گرسنگی می لرزید. از دیشب شام چیزی نخورده بود.

یعنی خواسته بود، بخورد اما دلشوره بهش امان نداده بود. ماشین را که نگه داشت، فیلمبردار بهش فرمان داد تا آرام در را باز کند، گل را بردارد و زنگ آرایشگاه

عروس خانم را بزند. این برداشت 15 دفعه تکرار شد. تمام مدت داماد هی می رفت طرف ماشین، سوار می شد، با دسته گل بیرون می آمد، از پهنای کوچه می گذشت، زنگ را می زد، فیلمبردار به تندی یا کندی یا صورت خسته او ایراد می گرفت و دوباره او را مجبور به تکرار می کرد. تمام این کارها زیر نظر شاگردان آرایشگاه و بعضی همسایه ها که از پنجره او را تماشا می کردند و می خندیدند، انجام می شد. بالاخره برای بار پانزدهم فیلمبردار رضایت داد که داماد برود تو. داماد که از رسیدن به مرحله جدید خوشحال بود، با دیدن آسانسور حالش گرفته شد. حالا باید دکمه آسانسور را می زد، تا طبقه پنجم می رفت. آنجا از آسانسور در می آمد و در آپارتمان آرایشگاه را می زد و صبر می کرد تا عروس بیرون بیاید و گل را از دستش بگیرد. دفعه اول که دکمه آسانسور را زد، دو تا بچه یک دفعه پریدند بیرون و توی دلش پخ کردند. فیلمبردار برای اولین بار خندید. دفعه دوم پیرزنی زنبیلش را دست او داد تا برایش تا دم در ببرد، باز هم فیلمبردار خندید. دو دفعه آسانسور سر از پارکینگ در آورد و یک بار از پشت بام. بالاخره دفعه هفتم آسانسور خالی بود و او توانست برود بالا. آن بالا وقتی چشمش به عروس خانم افتاد، گفت؛«دارم از گرسنگی می میرم، چقدر خوشگل شدی.» و عروس گفت؛«کفشم بد جوری پایم را می زند، تو هم خیلی خوب شدی.» وقتی سوار ماشین شدند، ماشین فیلمبردار افتاد جلو و طرف تا کمر از پنجره آمد بیرون و ازشان فیلم گرفت. بهشان گفته بود از کدام خیابان ها بروند که فیلم قشنگ تر بشود.

به تالار عروسی که رسیدند، این بار نوبت عروس خانم بود که سه دفعه از ماشین پیاده بشود و به داماد که در را برای او باز کرده، لبخند بزند. عروس که واقعاً از این اوضاع خنده اش گرفته بود، این صحنه را خیلی خوب بازی کرد.

بعد نوبت عقدکنان الکی بود. چون اصل عقدکنان یک ماه قبل در محضر صورت گرفته بود. اما حالا باید دوباره سر سفره عقد می نشستند. این بار فیلمبردار خیلی دخالت نکرد، چون نمی توانست بقیه را هم فیلم کند. بعد از عقد نوبت عکس های دو نفره شد.

عروس و داماد تا مهمان ها برسند، به اتاق دیگری رفتند و به دستور عکاس ژست هایی گرفتند که هیچ بشری در سراسر عمرش نمی گیرد. وقتی بعد از یک ساعت برگشتند تا هر کدام به بخش جداگانه یی از تالار بروند داماد سه کیلو لاغر شده بود و عروس هم بد جوری می لنگید. از اینجا به بعد برای سه ساعت همدیگر را ندیدند. فقط از مردانه صدای ساز و آواز می آمد، و در زنانه بازار تعارف و غیبت و ارزیابی جواهرات جریان داشت. گاهی هم دختران جوان بلند می شدند و عرض اندامی می کردند، که به احتمال 99 درصد به دستور مامان جان شان بود تا مادران دامادان آینده ببینند آنها چقدر ناز هستند.

سر شام هر چه فیلمبردار به آنها اصرار کرد، باز هم غذا دهان هم بگذارند، داماد زیر بار نرفت و گفت همان یک بار کافی است و حالا می خواهد واقعاً غذا بخورد و آنقدر باقلاپلو خورد که پدرش به او چشم غره رفت.

آخر مجلس وقتی دوباره به هم رسیدند، عروس پرسید؛«بالاخره سیر شدی؟» داماد گفت؛«آره، داشتم می مردم. غذا را که چیدند، خیالم راحت شد که کم نیست، آن وقت اشتهایم باز شد.» عروس گفت؛«دارم از پا درد می میرم.» کفش هایش را درآورد و با دیدن تاول های گنده زد زیر گریه. داماد گفت؛«اشک شوق است دیگر؟» عروس گفت؛«شوق تمام شدن عروسی. من که بمیرم هم دیگر عروسی نمی کنم.» و هر دو زدند زیر خنده.

ناهید طباطبایی

نقل از روزنامه اعتماد