سکوت سنگین

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

معلم شهید دکتر علی شریعتی
ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ خرداد ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: علی شریعتی
 طوفان حوادث که ناگهان بر می خاست و به سوی من هجوم می کرد ، من با لبخند آرام و تحقیر کننده ای خودم را کمی بالاتر می بردم ، بالاتر می گرفتم و طوفان را می دیدم که از زیر پایم می گذرد و من در ورای آن تنها تماشاگر آسوده آن هستم و برای دیدن آن باید همچون مردی که هجوم صفهای سیاه و مورچه ها را می نگرد که از زیر پایش می گذرد سرم را پائین می گرفتم و چشمم را به تحقیر به زیر می انداختم .اما این ها همه گذشت و اکنون ، همچون پایان روزگار ناپلئون ، خود را در دست روزگار اسیر می یابم و احساس می کنم که اراده ام ، توانم و استقلال و استغنایم همه درهم شکسته است ، قلبم ، همچون قلعه استواری که پس از کشمکش ها اکنون برج و بارو های مستحکم اش درهم ریخته و درش به روی مهاجم باز مانده و صحن و رواق ها و اطاق ها و شبستان ها و سنگرهایش همه در اشغال دشمن است و مغزم چنان فلج شده است که جز خیال ، خیال دردمند و بیمار در آن هیچ جنبشی پدیدار نیست.اکنون زندگی من ساعت ها خاموش ماندن است و گذر لحظه ها را دیدن که هر یک به سختی و سنگینی صخره بزرگی که در مسیل سیلی آهسته در حرکت است ، بر روی سینه ام افتاده اند و می خزند . لحظه ها ، همه همچون هم هیچ یک پیامی تازه ندارند ، هیچ یک رنگی ، بویی ، خبری .همه تکرار دیگری اما چنان سنگین و کند می گذرد که مرا در زیر گام های خویش به خفقان آورده اند . گویی صف طولانی گاوهای وحشی اند که از زمینی باطلاقی عبور می کنند ، هر گامی که می گذارند تا زیر سینه در گل لزج و سفت و غلیظی فرو میرود و برای برداشتن گامی دیگر باید تلاشی طولانی کنند تا آن را از گل و لای بیرون کشند و چه سخت ! چه دشوار ! چه طولانی !و من اینچنین عبور لحظه ها را بر روی خود احساس می کنم و احساس می کنم که در زیر گام های این گاوان بزرگ و سنگین و سیاه و یکرنگ و یک اندازه و همانند و تنبل ، من ، بودن من ، روح و قلب و هستی من باطلاقی شده است ، باطلاقی که تنها عیور لحظه ها را چنین طاقت فرسا و سنگین و دشوار کرده است . اوو !   چه طولانی اند این شنبه ها ، این یکشنه ها ، این جمعه ها ، این سه شنبه ها ، این پنج شنبه ها ، این دوشنبه ها ! گویی از قرن های موهوم زمان در پیش از آفرینش سخن می گویم ، پیش از آنکه گردش خورشید و زمین و ماه ستارگان زمان را این همه سریع و ریز کرده باشد و هر دوره ای ، هر سالی ، هر ماهی و هر هفته ای با چنین سرعتی که ساعت ها و تقویم ها از آن حکایت می کنند بیایند و بشتاب بگذرند ! اما من گویی هرگز آن را احساس نکرده ام . گویی برای حرکت از ابتدای هر ساعتی تا رسیدن به انتهای ساعت باید از کویری که انتهایش در افق گم میشود بگذرم و به پایان آنکه میرسم و خسته و بی تاب و رنجور و درهم شکسته می خواهم کوله بارم را به زمین بگذارم و بیاسایم  و باز میبینم ساعتی دیگر و راهی طولانی و صعب العبور و خوفناکی دیگر و همچنین ساعت ها را باید بپیمایم و بپیمایم و بیست و چهار سفر پیاپی که کردم تازه میرسم به سر منزل اول ، همانجا که بیست و چهار سفر پیش بودم و خود را در همان نقطه که از آنجا عزیمت کردم میبینم و باز بیست و چهار کویر خشک و ساکت و مخوف و پهناور دیگر که در پیش دارم و باید بروم و لحظه ای مجال ایستادن نیست ، ثانیه ای توقف محال است ؛ زمان است و زمان رحم ندارد و اینچنین من هر روز از نقطه صبح حرکت میکنم و پس از طی بیست و چهار بیابان که هر یک را در زیر بار سنگین بودنم می پیمایم و له له زنان و با پای پر آبله و لب های شکافته از عطش و چهره سوخته در آفتاب و زبانی که از تشگنی و خستگی از دهانم بیرون افتاده و با چشمانی که از وزش تندباد های غبار آلود سرخ شده و میسوزد میرسم باز به همان نقطه اول ، باز صبح و باز ... اُه که دیگر طاقت یک گام  برداشتن ندارم ، دارم می افتم ، زانوانم از من نیست ، پاهایم همچون دو پای فلج در زیر اندام له شده ام به زحمت بر روی زمین می خزند و خار و خاشاک و سنگ و خاک راه را جارو میکنند و من نمیدانم چه کنم ؟ نمی توانم ، نمی توانم ، ای خورشید اندکی درنگ کن ! اما ... زمان ، این مامور بی رحم که مرا به تبعید گاه میبرد همچنان زنجیر لحظه ها را به گردنم افکنده است و می کشد ، و می کشاند .تمام آفرینش نابود شده است ، نه زمینی است ، و نه آسمانی و نه طبیعتی ! عدم خود را بر همه چیز افکنده است ، و من در قلب عدم ، نیستی مطلق عالم وجود ، نشسته ام و تنها در برابرم یک صفحه گرد کوچک ساعت پیداست ؛ گویی قیامت رسیده است و دنیا در عدم ناپدید گشته و از آن تنها همین صفحه کوچک ساعت مانده است که هنوز عقربه اش می چرخد و ساعت ها را پیاپی می خورد و پیش می رود ... اما نه ، من اشتباه می کنم ، عقربه ساعت نیز از کار افتاده است ، اما ، نه ، چرا می گردد ، عقربه می گردد ، اما این عقربه ساعت شمار نیست ، دقیقه شمار نیست ، ثانیه شمار است ، اما ، همین عقربه ای است که پیش از این یک دور که پیرامون این دایره را می گشت ، یک روز ، یا یک شب تمام به سر آمده بود ، ولی اکنون ،صفحه را که دور میزند تنها یک ثانیه را طی کرده است ! اکنون یک ثانیه دوازده ساعت طول میکشد ! آری ، قیامت شده است ، مگر نمی گویند در قیامت هر روزش هزار سال است ، صد هزار سال است ، صد و بیست و چهار سال است ؟باور نمی کنید ؟ من آن را همین روزها ، همین شب ها ، همین ساعت ها ، همین دقیقه ها ، همین لحظه ها ، همین چه می دانم چه بگویم ، همین الان به چشم می بینم ، به دل حس می کنم ، به جان می کشم ، الان خود را همچون اسکلتی که از صبح محشر گورش را ترک کرده و نامه اعمالش را به دست گرفته و نگران و هراسان و ملتهب ، تنها و خاموش و بی کس ، در آن گوشه صحرای محشر در زیر آفتاب بی رحم و سوزنده قیامت ایستاده و انتظار می کشد که نوبتش فرا رسد ، بیچاره مرد ! از کی اینجا منتظر است ! از صبح نه سه ساعت ، چهار ساعت ، پنج ساعت ، از هزار سال پیش ، یادش نیست از کی ، همین قدر می داند که دیگر جانش از انتظار به لب آمده است ، صبح کی بوده است و حال کی ؟ اُوو ! چند سال می گذرد ؟ کسی چه می داند ؟!اکنون زندگی من تماشای این لحظه هاست و عبور این گاو های سیاه و تنبل وحشی از این باطلاق ... اکنون کارم ، سفر است ، مسافری تنهایم که در زیر کوله باری سنگین پشتم خم شده و استخوان هایم به درد آمده است و می روم و راه طولانی لحظه ها در پیش رویم تا افق کشیده شده است و از هر منزلی تا منزل دور دست دیگر لحظه ای است و اینچنین باید صدها هزار ، میلیون ها لحظه را طی کنم تا برسم به یک روز و همچنین تا به رسم به دو شبانه روز ، همچنین تا به رسم به سه شبانه روز و همچنین تا به رسم به چهار شبانه روز و همچنین تا به رسم به پنج شبانه روز و همچنین تا به رسم به شش شبانه روز و همچنین تا برسم به یک هفته ! هیچکس در این دنیا نمی داند که یک هفته چند سال است ، چند هزار سال است ؟ کسی چه می داند که هفته هایی هست که از آغاز تا پایان ابدیت است ، هفته هایی هست که گویی « همیشه » است ، کسی چه می داند ؟ کسی چه می داند که چه می کشم ؟ حال میفهمم که خدا زمین و آسمان و ستاره ها و درخت ها و همه و همه را در یک هفته آفرید یعنی چه ؟ چه ساده اند آنها که نمی فهمند ، یک هفته را برای آفریدن هستی کم می دانند و سبک می دانند !! کسی چه می فهمد که : از این همه رفتن  و رفتن و رفتن و بریدن ره ها و گذشتن منزل های همه تکراری و همه یکنواخت و همه بی امید و همه بی خبر و همه بی آب و آبادی خسته ام و میبینم هنوز بیست و چهار ساعت دیگر ، چه میگویم ؟ هنوز بیست وچهار سفر طولانی دیگر ، چه میگویم ؟ میلیون ها لحظه های دراز و یلدایی در پیش دارم و این همه را باید طی کنم تا برسم به شهر و آبادی ، آن جا که چشمه ای هست و سایه درختی و در برابرم باغ های سر سبز و خرمی که در بلندی صخره ای که تا ابر ها کشیده است نشسته اند و مرا می نگرند و من آن ها را می نگرم ، آن ها را که  همچون سر در معبدی و چشم مناره ای باریک و بلند جلوه ای به زیبایی آسمان دارند و پرتوی به جلال و قداست عشقی ملکوتی ، باغ هایی که خوابگاه روحی آشفته و مرموز است و در خرمی درختان سر سبز و درخشانش ، من آن روح را که با من خویشاوند است عریان میبینم و جز من و جز چشم های من چه کسی روح را در آئینه باغی می تواند دید ! باغی که می گویند بر بلندی قله مغرور و بلند و بر کشیده صخره ای است ، صخره ای که در بهار پوشیده از چمن های سبز یکدست است ، چنانکه گویی اندامی به ظرافت خیال شاعری است که جامه ای از مخمل سبز بر تن کرده باشد و در پائیز و در پرتو غروب خونین آفتاب خونرنگ می گردد و چشم های خسته خو کرده به تاریکی و نگاه های آبی پرست را می زند ، می آزارد ، و زمستان ها ، در زیر سایه ابرهای گرفته و تیره دل و ساکت که از آن اندوه و نومیدی می بارد ، سیاه می گردد و همچون صخره ای که در دل تاریکی سر بر داشته باشد چنان می شود  که گویی شاعری ، ناگهان به سرزمین غم های دردناک رسد و در موج های تیره اندوه فرو افتد و خیالش رنگ تاریکی گیرد و آرزویش در لهجه سیاهیِ یاس غرقه شود و جوانه های بی تاب و شاداب صد ها غزل ، مصیبت شود و آهنگ مرثیه گردد و ای کاش ، در پایان این سفر ها و سفر ها و سفر ها ، اگر رسیدم به آن چشمه آب و پای آن صخره بلند و آن باغ های سر سبز که روح خویشاوندم در لای شاخ و برگ های خرم و شاداب آن به خواب رفته اند ؛ فصل بهار باشد و هنگام سبزه باران ، نه پرتو خونین غروب و نه سایه ظلمانی ابر های اندوه ، نه کسوت عباسیان و نه شعار سرخ علمان ، شیعه پاک و باغ ها دماغه تیز و ظریف کوه ، از دل صخره پیش آمده است و همچون منقار پرنده ای وحشی است . معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی از صفحه 161