سکوت سنگین

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

کتاب و جهاد
ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: علی شریعتی

 

نمی توانم ، نیستی که مرا ببینی ، ببینی که آن کوه چگونه ذوب شده است و آن قله مغرور و بلندش همچون قیر در زیر آفتاب تموز وا شده ، نرم شده و کج شده و دارد با سنگینی و سختی و بی رمقی فرو می ریزد و به سوی دره ، عمق پست دره سرازیر می شود و له میشود و وا می ریزد و متلاشی می شود و هیچ می شود و پوچ می شود ... ،

زندگی من گرچه همه به اندوه و اندیشه گذشته است ، کودکی که خوابی بود و بگذشت و جوانی همه را در دنیایی دیگر گذراندم ، دنیای کشمکش ها و جنب و جوش ها و در دو کلمه : کتاب و جهاد و دیگر هیچ . هرگز به شادی و نشاط و آسودگی و لذت خو نکردم و هرگز با آنچه جوانی میگویند آشنا نگشتم و به هر حال هرچه بود گذشت و دریغ که همه بی ثمر گذشت و از همه جز طعم شکست در مذاق من بر جای نماند .

اما هر چه بود نیرومند بودم و مصمم و آگاه و خردمند و بر همه چیز و همه کس و بر خودم مسلط و چه تسلطی !

وسوسه های بسیار و لغزشگاه های هولناک و افکار و عقاید نیرومند و پر جاذبه را همه رد کردم و از هر تنگنا به سلامت جستم ، خود را از صد ها پرتگاه و دره و دشت و هفت خوان های پیاپی یک زندگی پر آشوب به در کشیدم و آمدم و آمدم ...

گفتگوهای تنهایی – دکتر علی شریعتی

صفحات143 و 160