سکوت سنگین

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

اشک ققنوس
ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: وبگردی

 

 

مرداب اتاقم کدر شده بود

و من زمزمه خون را در رگهایم می شنیدم

زندگیم در تاریکی ژرفی می گذشت

این تاریکی ؛ طرح وجودم راروشن می کرد

در باز شد

و او با فانوسش به درون وزید

ومن دیده به راهش بودم

او رویای بی شکل زندگیم بود

عطری در چشمم زمزمه کرد

رگهایم از تپش افتاده بود

همه رشته هایی که به من نشان می داد

در شعله فانوسش سوخت

زمان در من نمی گذشت

شور برهنه ای بودم

او فانوسش را به فضا آویخت

مرا در روشنایی ها می جست

تارو پود اتاقم را پیمود

آیا من خود بدین باغ آمده بوده بودم؟

یا باغ اطراف مرا پر کرده بود؟

راستی!؟

هوای باغ از من گذشت.............

 

نقل از وبلاگ اشک ققنوس