سکوت سنگین

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

هذیان
ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: ادبیات

 

ومن که اسم کوچکم آنقدر نقطه ندارد

که سوراخهایش سیگارهایت را نگاهدارد .

 

گویا  وانموده ام

وانموده ای گویا،

درختم

درختی

که رخت چرکهای فاحشه ها را با ذوق خشک میکنیم

تا هم آغوشی بعد.

 

چرایم

چرایی

مردمان را به چرا می بریم / میکُشیم

و علف های تازه را میپیچیم لای کاغذ برای شب ،

شبم

شبی

نیمه شبی که دیوار ریخت

و یأجوج  مأجوج را خورد

مأجوجم

         یأجوجی

و خدا را با ما کاری نیست .

 

می کُشم

می کُشی

خودم را ، خودت را

تو را ، مرا

همزادیم انگار

که به خودکشی هم قاه قاه میخندیم

تا آخرین سیگار .

 

نقل از وبلاگ هذیان های یک روانی