سکوت سنگین

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

زمزمه شبانه
ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: ادبیات

 

حقیقت
این پیر روسپی زشت عریان
که طعم تلخ لبانش
چون مرگ زهری گس
در جام زندگانیم شد
عاقبت
     جامه از هم درید!
و من تنها ماندم!
در آن عصر شرجی خاکستری
که بوی زهم مردار
در هوای دم کرده اش
چنگ بر گلویم می افکند
در سکوت چرک کوچهء تاریک
در سکون بهتی سیاه
حقیقت هویدا شد
و من مضطرب از نگاه تند عابران
مشت میکوبیدم بر دری
که سالها به رویم بسته بود.
کسی مادام زیر گوشم نجوا میکرد:
 پشت این در خانه ای نیست!

 

 

نقلی از وبلاگ زمزمه های شبانه