سکوت سنگین

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

سقوط
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: ادبیات

 

سقوط

ایستاده بودی لبه ی  پشت ِ بام

خندیدی

خندیدم

دویدم، هُل ت دادم

پرت شدی

دور شدی

دور شدی

خیلی دور

هنوز  هم می خندیدی

ایستادم

نگاهت  کردم

درست مثل ِ یک لیوان

یا اصلا یک تنگ ِ ماهی

پخش شدی  روی آسفالت ِ خیابان

آدم ها دورت جمع شدند

دخترک با انگشت ش 

از آن پایین

مرا نشانه رفت

ترسیدم

قلبم توی دهنم بود

کف ِ دست هایم ذُق ذُق می کرد

خودم را بغل کردم و

تکیه دادم  به لبه ی پشتِ بام

_ همان جا که تو ایستاده بودی _

باران گرفت

هوا بوی خون می داد

کوچه خلوت بود

سرد بود

بلند شدم

جرأت نداشتم پایین را نگاه کنم،

اما

نگاه کردم

هنوز هم می خندیدی

می خندیدی

می خندیدی لعنتی!

 

نقلی از جایی شبیه قلب من