سکوت سنگین

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

اسمر
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: ادبیات

 

هنوز از عشقی که نیست...
عذاب می کشم...
خستگی هایت را می فهمم...
همین امشب... فقط همین امشب...
تنم را میان بازوانت بگیر...
زیاد به احساساتم خرده نگیر...
چون... احتیاج به زمان دارد...
این قلب بی رمق...
بگذار تکیه کنم.
سعی کن و کمی بردبار باش...
باور کن ... این خواهش برای شروع را...
می دانم که برای نجاتم آمده ای...
ای تنها تکیه گاه.
سعی می کنم دوباره برخیزم... باورم کن
می خواهم عوض کنم...
سخت و کــــــشــــــنـــــــده... اما...
باورم کن.
چون... احتیاج به زمان دارد...
این قلب بی رمق...
بگذار تکیه کنم.
سعی کن و کمی بردبار باش...
چون این زخم ها... عمیق گشته اند...
کشنده...
اما به خودم ایمان پیدا خواهم کرد...
کمی بردبار باش...
کمی بردبار باش...
چون... احتیاج به زمان دارد...
این قلب بی رمق...
بگذار تکیه کنم.
سعی کن و کمی بردبار باش...
این قلب بی رمق...
بگذار تکیه کنم.
سعی کن و کمی... بردبار باش...

نقل از وبلاگ اسمر