سکوت سنگین

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

مدرسه ای که می رفتیم !
ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: شخصی

به نام خدا

 

چند روز پیش به همت دوست خوبم آقا مهدی جمشیدیان ، دوستان و همکلاسی های سابق در شریف گرد هم جمع شدیم و خاطرات گذشته و میز و نمیکت ها و درس و کلاس دوباره زنده شد .

این چند ساعت کنار همکلاسی های قدیم بودن نشان دهنده گذران عمر بود که مثل برق و باد سپری شده است .

 

و البته جای بسیاری از دوستان و عزیزان خالی بود و امیدوارم که چنین برنامه هایی مستدام باشد و دوستان را بشود چند وقت یک بار دید با وجود مشغله های فراوان و روزمرگی های تکراری !

 

 

هرچند که حالا وقتی به گذشته نگاه می کنم احساس خوشایندی ندارم و اگر تجربیات اکنون را داشتم  راهی متفاوت تر را بر می گزیدم ولی زندگی آدمی همین است و من همواره سعی خواهم کرد به درگاه پروردگار شاکر باشم و راضی به رضای او باشم .