سکوت سنگین

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

معلم شهید دکتر علی شریعتی
ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: علی شریعتی
 در آن لحظه که در مقام ابراهیم ایستادم و تمام پیامبران با من بودند و همه تاریخ کنارم ایستاده بود و خدا از در کعبه مرا می نگریست و من او را می نگریستم ، وسوسه ای که داشتم تا در اینجا از او بخواهم که تو را از من براندازد و مرا از این بندی که با زمینم بسته است و با دنیایم پیوسته رهایی دهد ، از من ریشه کن شد . گریخت و ندائی از این آیه را در دلم انداخت که : بگو ای پیامبر ! چه کسی زیبایی و زیور زندگی این جهانی را تحریم کرده است ؟ و به جای آن دعا کردم که ای خدای کعبه ، من اکنون در پاک ترین و بی شائبه ترین و آزادترین و متعالی ترین و راستین ترین و پنهانی ترین حالات خلوت دل خویشم ، از تو میخواهم ، به پاس همه تلاش و جوششی که از فهمیدن تو و داستان تو در این خانه می کنم ، او را از آن آگاهی ده تا بفهمد که چه خبر است ! تا « داستان من و این خانه » را دریابد ، تا  مسئولیت دشوارش را در نگهداری آن امانت مشتعلی که به دست دارد حس کند و این همه « شوخ شیخ » را در پیش رویش نیارد و آن جمله را بر بازویش جمع نکند و مرا که خود جوهر رنجم و خصم جان خویشتنم و جهان و تاریخ و زندگی و همه چیز و همه کس رنجم می دهند و خود بر بدی ها و ضعف ها و کمبود های خویش آگاهم و همه دردم از آگاهی است و از آن میوه درخت بینایی است که محروم بهشتم و تبعیدی زمین نرنجاند و آزرده خویش را نیازارد و تنها دست گرم نوازش من چنگال سخت سرزنش نگردد و صبرش بیش باشد و مرا کوچک تر از آن بداند که می پندارد و بزرگتر از آن ببیند که می نمانم و بداند که « بودن » او تا در کجا « شدن » من دست اندر کار است و با فهم کوچک و هوش و تیز و تندش و عقل ناقص و اشراق پر کراماتش دریابد که « بودن » مرا رها کند تا بد بودن هایم آزارش نکند ، که من نه یک باغ یا یک استخر آب ، که سرزمینی بایرم بی آبی و آبادی یی اما خاکی بارور دارم و بی شمار دانه ها که در سینه ام پنهان است و در زیر ناز انگشتان باران نواختن ها و پیک و پیام اسفند ها و وزیدن های بی امان نسیم های اردیبهشتی و بوی بهارین اسرافیلی قیامت های این حادثه دمادم دانه ها را از شوق در من می شکند و لایه های سخت زمین را می شکافد و چه روئیدن های شگفت و ناگهانی و چه شکفتن های رنگین بی انتظار و سر زدن ها در هر گوشه و قامت برداشتن ها در هر کنار و در هر نگاه بری می رسد و در هر لحظه تازه تر از تازه تری می آید و غوغایی است از خلقت ها و بدعت ها و نمایش های عجایب و ... دریایی است طوفان دیده و سرشار از جنون و جنبش و خشم و خروش و شادی و شور ، موج ها دیوانه و کف بر لب ، رقصان در باد و شتابان به بی سوئی و گریزان نه به جایی ، از خویش ، دست افشان و خروشان که بر هم میتازند و در هم می میرند و فرو می نشینند و بر می جهند و گاه موجی همچون حماسه ای مجسم از قلب دریا بسوی خورشید قامت می کشد و بر سینه آب می ایستد و ناگهان بی تاب و هراسان سر فرود می آورد و در عمق دریا می گریزد و بی درنگ  از گوشه ای دیگر ، به گونه ای دیگر ، لرزان و طناز و ترسیده سر می کشد و همچون ماهی بزرگی سینه نرم و درخشان و مرتعشش را در برابر چشمان آفتاب نگاه میدارد و ... رستاخیزی از خشم و خروش و انفجار و انقلاب و قیامتی از بی قراری ها و فریاد ها و طغیان ها و بی طاقتی های دیوانه و شور و شعف های عاشقانه ، که خلقتی است بی شمار و بیکران که طوفان در آب ساده و بی رنگ و لطیف دریایی آرام و فروتن برپا کرده است و در این دو قیامت آب و خاک ، ای فرشته رستاخیز ، ای اسرافیل من ، هر موجی نه یک « چگونگی » است که یک بی قراری است و تو در کناره این زمین ، این دریا تماشاگر باش و نه قضاوتگر و ببین که چه ها میکنی !- نه ، هرگز ، هرگز ،من هیچ هوسی ندارم که فردا همراه تو پا به ادبیات بگذارم و نامم در تاریخ بماند که این است آن آتش که دل « خردمندی » را سوخت و هنرمندش ساخت و از راه به کویرش کشاند و چه کرد و چه ها کرد ... نه، این تو را و مهر خویشاوندی را ابراز کردن خویش است. هدف را وسیله ساختن است . اگر چنین وسوسه ای در اعماق دل من می بود باید هم منفور تو می بودم و هم منفور خویش . اما اکنون سرفرازم._ ..._ من به ستایشگری شکر گذاری و حق شناسی های بزرگ و آگاه تو نیازمند نیستم ، آزارم میدهند . هر وقت مرا بر قله ی بلند سپیده ی صبحم ، همچون شمس تبریزم تکیه میدهی ، من از رنج بر خویش می لرزم ، از درد و هراس فریاد می کشم . آخر ، چه بگویم ؟ در آن بالاهای بلند ستایش ها و بر فراز برج الهه ها تنها می مانم ، من از تنهایی است که پیش تو می گریزم، برای من، تنها ماندن ، چه در پای یک پنجره ی گنگ و تاریک و چه در اوج آسمان های زیبا و روشن یکی است ، هر دو زندان بی تویی است . نه عقده های من دلم را به تو کشانده است ، نه هنر های تو مرا به تو خوانده است و نه بی کسی تو را کس من کرده است و نه بی مهری مرا جویای تو سرچشمه ی مهر کرده است و نه هیچ کمبودی مرا به بودن تو محتاج ساخته است ... بودن تو خود نیاز به تو را در من آفریده است ، بی کسی نیست که تو کسم باشی ، بی تویی است که اگر نبودی کم نبود.... می فهمی ؟ تنها وحشت تنها ماندن در زیر این آسمان غریب ، بر روی این زمین بیگانه است که این حادثه را پدید آورده است . تشنه را چه در یک سلول به زنجیر کشند ، چه در کویری رها کنند و چه بر تخت زئوس ، بر قله پارناس  بنشانند رنجش یکی است . بانگ آب تنها سمفونی جان اوست . باید این را بفهمی ، می فهمی ، اما باید هرگز فراموش نکنی که من نمی خواهم ساکن کوهستان پارناس باشم ، نمیخواهم نسیم روینده کویر دل تو باشم ، نمیخواهم در من همچون دانته در بئاتریس بنگری ، مرا بر تخت آفرینندگی قیامتی که در تو بر پا کرده ام بنشانی ، من الهه شدن را ، جبرئیل بودن را و چشمه پیامبری های تو بودن را دوست ندارم ، چه می گویم ؟ می هراسم ، می گریزم ، تنها می مانم ، بی تو میشوم ، من این جاه و جلال ها را دوست ندارم .معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی صفحه 512